۱۳۸۶ مهر ۸, یکشنبه

دالی ...

  دارم می خوانم و می نویسم و با افکار تازه ای دوباره به دنیا می آیم ...  حرف های تازه ای دارم که توی نوبت هستند که/برای زدن/زده شدن ...

نکته ی روز : من نیامده ام که هشدار دهنده ی جیب بران باشم ... نیچه

به گاردلیا : نفس بکش حالا ... از لا به لای خرخره ات ... از لا به لای شش ها و ریه هایت از لا به لای انگشت هایت و همچنین تارتار موهایت ... نفس بکش ... باور کن گاردلیا ... فقط هواست ... اکسیژن تازه ... این فقط آفتاب/مهتاب است ... فقط یک گرمای دلچسب ... یک امتداد خنک ... یک تلاقی ... یک عبور ... این یک مقدار بازگشایش است از افق هایی از پیش تعریف شده  که من را دارد درست روی/توی کهکشان راه شیری با خودش می کشاند ...   فقط دارم از بعد از نقطه ی صفر مطلق آخر انتهای جو حرف می زنم از "خروج از محدوده ی زمین " ... این/آن جاها را می گویم ... من کوشم گاردلیا جان؟ کوشم؟؟ دالی ... اینهاشم ... دیدی ؟  نفس ... نفس ... نفس بکش حالا گاردلیا جان عزیزکم نازم گلم ... من و پاهایم از روی خرخره ات از امروز از خدا/حافظی کرده ایم ... نفس بکش/بده/بکش/بده نفس بده گاردلیا ... نفس ...

گاردلیا به فدرس : آسمان عجیبی دارد این روز خدا ... پر از ابرهای بازیگوش ... پر از پر پرنده ... پر از ذره های سرخوش نور که پشت سپید ابرها قایم باشک بازی می کنند ... پنجره را باز می کنی ... خاطره های آغشته به نمای کودکی هجوم می آورند ..."گاردلیا ... به خاطر تو… "حال عجیبی دارم... نگاهت لبریز از خوابی سنگین است ... تکانت میدهم ... بیدار شو فدرس ... این منم ... روبروی تو ... دست هایم رشد کرده اند ... به طرزی معجزه آسا به دنبال نوازش تن تو ... سرت سنگین است ... تبت شدید ...از این آبی بلند یک ستاره افتاد روی سرت ... درخت ها راز ته قلب را  فاش می کنند گوش کن ... به فردا ... قیل و قال پرنده های وحشی ... پر از بوی زندگی ... پر از خوشبختی ... بوی گرم کنگر ... زیر سایه ی درخت انار ... له له خواب و بیدار آفتاب ... پاییز و بوی وسوسه انگیزش ... دالان های پیچ در پیچ ... من زنده ام ... پر از بوی زندگی ... پر از تو ... پر از شعرهای ناتمام تو ... اینجا آخر خط نیست ... به آسمان نگاه کن ... به چشم های روشن خدا ... و موجودی که تو بزرگش می کنی ... روبرویت ایستاده ام ... گرم و زنده ... غم و تب را ... پرش بده ...

۱۳۸۶ مهر ۲, دوشنبه

شاعر شعرهای شار سر!

دیروز جایی بودم می گفتند اخوان سهراب و نیما شاعران جدید! بدبخت شاعرها ... بیچاره شاعرها ... شعرهایشان مثل شراب تا چند دهه که خوب جا بیفتند ... شراب های اعلا ... شراب های تلخ ... انگور ... انگور ... تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟؟ برادر مگر آن شراب چند ساله بود؟؟؟

نکته ی روز : اندیشه ی شاعر کسی را می جوید که نظاره گرش باشد اگر چه  گاو میشی باشد ... نیچه

به گاردلیا : فرقی نمی کند ... یک دسته جعفری یا یک سوراخ موش یا گروهی از انسان های نخستین که برگ و توشه کرده اند به نیت هفت دریا و هفت خشکی ... فرقی نمی کند گاردلیا ... مهم این است که سرایدار دو محله پایین تر از خانه ی شما دارد هر روز اتاقک کوچک اقامتش را به رنگ هایی با عطر داغ و تلخ ... مهم این است گاردلیا که شعرهایی که دیروز پشت جعبه ی شیرینی فروش های این شهر نوشتم دهان به دهان شهردارهای کوچک چند ده و روستا بالاتر را شیرین تر کرده است ... حالا دیگه اینقدر هی پشت سر هم از من سوال نپرس/ی خوابم می آد گاردلیا .. تنگ گلاب و شکر ... کاسه ی داغ باقالی/گل پر ... پنج رقم شیرینی خانگی ... من ... تو ... ما ...

۱۳۸۶ شهریور ۳۰, جمعه

به دستور فدرس الکاتبین ...کتاب به آخر رسیده بیار ... صد فصل تازه به ضمیمه ببر ...

دلم را خوش کرده ام به کمی خرده فرمایشات ... به کمی صدا و سر ... به کمی کش و قوس ... به کمی اشاره ... خنده ... به رنگ هایی که هی روی دیوارهای اداره جات تازه کهنه می شوند ... عوض می شوند ... بدل می شوند ... رنگها می بازند ... من را دعوت کرده اند به برگزاری یک جشن رسمی در سالگرد مرگ مردی از تبار آهن و سنگ ... من را دعوت کرده اند به تلنبار یک خروار آهن ... یک خروار سنگ ... سنگک تازه ... چنگک تیز/برنده ... چیزهایی/اشیائی برنده ... با لبه ی تیز اجسام بازی نکنید لطفن ... من دستم را تازه داده ام که از بسته ی پانسمان بیاورند بیرون ...

نکته ی روز : من رودی هستم راهی پیچ و خمها اما نه به سوی مصب بلکه به سوی سرچشمه ی خویش ... نیچه

به گاردلیا : می توانست از این بهتر باشد ... از این بالاتر ... می توانست از اینجا دورتر باشد ... از این چسبنده تر ... می توانست کش بیاید ... تاب بخورد ... بچرخد ... بگردد ... بلرزد ... می شد گاردلیا ... می شد که تا یک دسته ترکه ی انار ... تا یک گلوله مانده به صبح به صفیر ... می توانست گاردلیا ... می توانست ادامه اش ادامه ی طبیعی دست ها و شانه باشد از عضلات پشت گردن تا همه ی دور تا دور دیوار ... روی بالشت ... پشت صحنه ی تئاتر سال امسال ... بشتابید ... بشتابید ... گیم ایز نات اوور جنتلمنز اند لیدیز ... می دانی گاردلیا ؟ کتابی که می گویی فقط به آخر یکی از فصلهایش رسیده ... آخر این فصل با آخر کتاب دو واقعیت منطبق بر هم نیستند ... پایان کتاب وقتی است که جلد پشت آن را برگردانی روی حجم جمع شده ی همه ی صفحات باقی مانده ی کتاب ... بی حتی یک برگ نخوانده ... جلد پشت زندگیت را خودم برمی گردانم به این سمت ... خودم آخرین نگاه ... آخرین بوسه ... خودم گاردلیا ... خودم ... اما نه حتی وقتی که  یک برگ نخوانده باقی مانده باشد ... هر تار موی سیاهت یک برگ و خدا را چه دیدی شاید یک فصل نخوانده است گاردلیا ... برای من ... برای من ...

گاردلیا به فدرس : سايه ي علف به دندان مي گيرم ... روي زمين بكر ميدوم ... " آفتاب " اشاره ميكند ... دستت را مي كشم ... آخ ... بلند ... قهقهه مي ريزي روي صورتم ... زمين بوي زندگي مي دهد ... بوي چشم هاي پدر ... كه سنگين ومنتظر روي كلماتت مي چرخند ... دست هايت را مي كشم ... نگو تا كجا .. .به آفتاب كه برسيم رد زندگي را از دب اكبر مي پرسيم ... گم نمي شويم ... شك نكن ... فقط كمي پير شده ايم ... رسم زندگي ست اين ... دور تا دور قلب خسته ات را نيلوفر چيده ام ... دستهايم را حنا گذاشته ام ...پتو را تا زير گردنت مي كشم ... لاي همين سطرهاي زوزه كش فكر فردا وسوسه مي ريزد ... قلبم كش مي آيد ... از ستاره هاي قطبي باز راه آفتاب را مي پرسيم ... خستگي در كار نيست ... دستت را مي كشم ... مي دويم ... قهقهه مي ريزي روي صورتم ... چشمهاي پدر بازهم  تن اين كلمات را لمس مي كنند ... گم نمي شويم ... دستم را مي كشي ... می دویم ... عشق مي ريزم روي صورتت ...

۱۳۸۶ شهریور ۲۸, چهارشنبه

تلو ولو تلو ...

 دست هایم را بستم به لبه های یک صخره ای ... یک عده ای  و با تجهیزات کوه نوردی ... و روی یک لبه ی باریک فی ما بین دره و جای پا و بالای سر هم که ارتفاعی فتح نشده ...  پریدم ...  معلق شدم بین زمین و آسمان ... معلق ... جایی بین زمین و هوا ... بدون ضمانت ایمنی ...  خوابی بود که دیشب داشتم می دیدم و چقدر هم که ترسیدم/کیف کردم ...

نکته ی روز : اگر کار دیگری می توانستی به گونه ای دیگر اراده می کردی ... نیچه

به گاردلیا : یک دستم را گذاشته ام لای درهای هستی و یک دستم را داده ام به بادهای موسمی ... یک بهانه داده ام دست پسر بچه های پایین شهری با پاهای کثیف و دل های پاک و یک ستاره بخشیده ام به دخترکان بالای شهر با پاهای سفید و دل های سیاه ... یک شتر دیدم ندیدم یک شتر با دو عدد تخم مرغ زده ام تنگ این کیک ... وانیلی ... وانیلی ... وانیلی ... یک بسته داده ام به اداره ی پست ... یک شعر دست جمشید از روی تختش ... یک دو گفته ام قد سه ... یک سه برده ام/کرده ام چه!! یک بسته آلوچه ی شهمیرزاد ریخته ام توی این آش و یک دسته ننه نعناع آمده اند پشت در خانه ام داد و قیل ... من یک من یک تو بر روی پشت یک بادی سواریم و می رویم یک به یک ... یک به یک ... یک به یک ... حالا بخند ... آره ... بگو پسته!! بگو ... آهان ... قرار بعدیمان گاردلیا جان همین جا توی همین کادر ... توی یه قابی ... توی همین کادر ... گاردلیا توی یه قابی توی همین کادر ... فدرس پر از گاردلیا ...

گاردلیا به فدرس : توي اين پنجره ي قهوه اي متمايل به شن هاي ساحل ... يک تن سپيد که کاش رو به سبزگي مي رفت ... همانجا که تو معلق بودی ... پاهایش میان زمین و هوا تااااب می خورد ... شویدها را دسته می کنم ... کارد می کشم .. .چشمهایم نمی بیند ... از امروز صبح کمی تار شده ... گفتی شماره ی چند ... ؟
- شش ... ؟
- شش ...
- مارس ...!
چشم هایم را از پشت عینک دوست داری ... ؟ عینک دودی ... با صفحه ی سیاه ... رنگ پیراهنت ... رنگ عزای تن من ... که رو به سبزگی نرفت ... رنگ مردمک کفتر روی  ایوان که  بخار شد و هوا رفت ...
- قرار بعدیمان ...توی آسمان ... لای همین ابرهای کبود پیر ... ايوان دلنشين خانه ات ... چه ارتفاع دل انگيزي ... بال نداري گلم ... گاردليا مثل دانه بر مي چيندت وقتي که معلقي ...

۱۳۸۶ شهریور ۲۳, جمعه

چرا/چه شد که آمد ؟؟؟ چرا/چه شد که تا این حد بی وقت/سر وقت آمد ؟ شما می دانید ؟

  این روزها دارم تقاص پس می دهم به همه ... شما هم بیایید توی صف بایستید به نوبت توی صف سهم تان را بگیرید و ببرید تقسیم اراضی ... راستی راستی هم که این دنیا عجب حکایتی است/شده است ... من یک طرف ماجرا هستم اما ... این قضیه هم تاکید دارد که این ماجرا دو طرف دارد ... گیجم ... حالا اگر نوشته هایم هم گیج می زنند بگذارید به حساب "مضاعف" ...

نکته ی روز : فرماندهی بسی دشوارتر از فرمان پذیری است ... کسی که فرمان می دهد ناچار است که قاضی و تاوان خواه و قربانی فرمان خویش باشد ... نیچه

به گاردلیا : من که ایستاده ام که گاردلیا ... ایستاده ام ... نترس چیزی از دستت نمی رود ... چیزی از دست نمی دهی ... از دستم نمی دهی چیزی به دستم بده فقط چیزی ... چیزکی ... می دانم که امروز مثل همیشه نیست نوشتنم ... خودم می دانم که خوب نیست اینی که نوشته ام ... می دانم که ... امروز اینم ... اینطوری ام ... شاید بهتر بود که به توصیه ی آن مخاطب فرضی گوش می کردم و اصلن چیزی نمی نوشتم اصلن گاردلیا ... ایکاش چیزی نمی نوشتم امروز اصلن ... به من این را بگو که چرا/چه شد که امشب بی هوا آمدی؟؟ چرا/چه شد که امشب یکهویی تا این حد آن هم این/آن همه بی وقت/سر وقت آمدی؟؟؟

گاردلیا به فدرس : در عمق خوابی افتاده ام ... آشفته وگیج و منگ ... انگار وصله ی ناجور آسمانم ... چیزی خارج از نظام کهکشان راه شیری ... شیری رمیده و خسته و نعره فرو خورده ... تبعید شده به انزوای آشفته ی آسمان .... با هزار نخ نامریی باز خودم را به کنج و کنار شیرین صندلیت وصل می کنم ... زیر سایه ات آفتاب میگیرم و و منظره ی آسمان و آفتاب و رهگذران ساده ی خوشبخت را تماشا می کنم ... نگاهت سنگین شده ... چمدانت را نوازش می کنی ... لبخند می زنی ...

- بروم گاردلیا ... ؟

- همیشه این تویی که می روی ... همیشه این منم که می مانم ...

ساعت هاست به باران تمام نشدنی و آسمان سیاه اینجا خیره شده ام ... ساعت هاست که سینه پهلو امانم را بریده ... ساعت هاست که دیوان حافظت را نوازش می کنم .. .چشمم به در است ... کلید داری ... منتظر چرخش کلیدم ... دلم را برده ام وسط آسمان ...نذر کرده ام ... فدرس ... به توان بی نهایت ... نیت می کنم ...

ببند ... مرا ... به ... خودت ... زنجیروار ... در ... بازگشتی... ابدی ...

۱۳۸۶ شهریور ۲۲, پنجشنبه

برویم ؟

 این را دست هایم تنوره می کشند ... این را چشم هایم می گردند ... این را تمام عصب هایم متشنجند ... این را می خواهم ... بدجوری ... به شکل ناجوری ... باید بنویسم ... باید بنویسم ... این را می دانم ... این را می دانم ... فراغ بال می خواهد اما نوشتن ... پر باز می خواهد نوشتن/پرواز ... دل تنگ برای نوشتن خوب است ... زمینه می دهد ... آرام می کند ... متمرکز می کند ... اما دل تنگ نه دلی که از فرط غصه و درد دارد ... دلم دارد می ترکد گاهی این/همه ی روزها ... دلم دارد انگاری می ترکد ... بومب ...

نکته ی روز : هرکس آبستن فرزند خویش است ... نیچه

به گاردلیا : دیگر از توی این آب تعمید نمی گیرم ... آب های زیر زمینی  ... بوی تند عرق و بوی گند سردابه های گس الکل ... من دیگر از توی این آب تعمید نمی گیرم ... بسه ... سخته ... سپیداری و گفت : خانه ی دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار ... من استشمام شده ام/می کنم ... من ... من ... به رنج عادت دارم ... به درد ... به تماشای تباهی/تباهی خویش/تن ... به این ها عادت دارم ... به این ها ... می دانی گاردلیا ؟ انسان پلی است میان حیوان و انسان برتر ... به قول نیچه ... از قول نیچه ... به همه سلام برسان ... به همه ی این ها ... به من اما گاردلیا ... به من ...

۱۳۸۶ شهریور ۲۱, چهارشنبه

واویلا واویلا ...

 دنیا شاید یک لحظه پیش از مرگ من چیزی از جاییش بلرزد و من مثلن چقدر دراماتیک از آن رخت ببندم ... یک وقتی بود که فکر می کردم  ایکاش یک جایی از جایی از این دنیا برای من بلرزد ... با خودم فکر می کردم که این غیرممکن است فرق زیادی نداشته باشم در مرگ با موجودات ذره بینی محلول در خاکی که هر روز در آن گل می کردیم و کلی کلبه و جاده  ... می ساختیم ... یک وقتی بود که خیلی فکرها می کردم اما حالا ... این چیزها دیگر چه اهمیتی دارند ... مهم این است که من یک مدتی است دیگر بر اثر تابش مداوم آفتاب بر خاکی که در آن محلول بودم سبک شده ام و مثل غبار به هوا/باد رفته ام ...

نکته ی روز : عنکبوتان در زیر صلیب خوش می تنند ... نیچه

به گاردلیا : واویلا واویلا ... یک دسته دارند از آن سو می آیند ... واویلا واویلا ... یک دسته دارند از این سو می آیند ... واویلا واویلا ... من دارم از این سمت می آیم ... واویلا واویلا ... من دارم از این سمت می روم ... واویلا واویلا ... تو داری می آیی ... واویلا واویلا ... تو داری می روی ... واویلا واویلا بیا گاردلیا بیا ... بیا از این سمتی که آمده ایم برگردیم ... بیا گاردلیا بیا ... واویلا واویلا بیا گاردلیا بیا از همین راهی که آمده ایم برگردیم ... راه را که اشتباه آمده ایم مقصد را که اشتباه نکردیم ... بیا برگردیم گاردلیا ... بیا برگردیم ... واویلا واویلا ... مرد سرخپوست هر نشانه ای را می بیند/می بوید ... در/به جستجوی راه ... راه به راه ... واویلا واویلا ...

۱۳۸۶ شهریور ۲۰, سه‌شنبه

گاردلیا عشق من ...

 


تب همه جای خانه را براداشته  ...  چند روز است لعنتی ... دیروز هم که خوب شده بودم شک برم داشته بود که اما باز هم امروز ... تب برداشته است همه جای خانه را ... شاید یک چیزی/یک گیاهی مثلن یک همین الانی بالای یک کوهی دارد توی هوای آزاد تکان تکانی می خورد که اگر من یک پر برگ آن را بجوشانم خوب خوب می شوم ...  اما ... ماه پایین است و باز حجم گل چند برابر شده است ...

نکته ی روز : همه چیز در نگاه خوکان خوک وار است ... نیچه

به گاردلیا : سلام گاردلیا جانم ... سلام ... از احوال ما هم بخواهی خوبیم و این چند وقته را همش نشسته ایم چشم به راه یک ستاره که تازه اسمش هم ستاره نیست ... راستش را بخواهی خسته ایم از دست شما و همچنین از دست خودمان نیز ای زن ایضن ... ملالی هم هست به غیر از دوری شما و اینکه احتمال هم داشته باشد که به گونه ای نامتعارف به هم/به شما نزدیک بشویم مثلن برای چند سال/قرن نوری ... هوا هم خوب است ما را ندارد اما خوب است و من این ها را که می نویسم دارد هی از آن دور می خندد می گوید : ای ای ای ای ...افتادی تو کوزه؟ بعد هم با صدای مهیبی می خندد ... دارد توی حیاط با قیچی باغبانی زنگ زده ی بابابزرگ که الان چند سالی هست که گمش کرده ام/احتمالن توی انباری است/ برگ ها و شاخه های درخت های مختلف/گوناگون را هرس می کند ... می دانی؟ گوشت را بیاور جلو ... آها آره ... بین خودمان بماند حرصش گرفته ... از من ... از تو ... از ... خب گاردلیا جان من بروم این آقا هی دارد صدایم می کند و هی می گوید بجنبید جناب دیرتان می شودها ... بعد هم باز هی هاهاها می خندد ... میبنی چه روزگاری دارم گاردلیایم ؟ راستی برایت سوغاتی هم خریده ام ... قاتی کرده ام لا به لای وسایلم ... می خواهم وقتی که رسیدم خودم چمدانم را جلویت باز کنم ببینم می توانی سوغاتی ها را از/در قاتی وسایل دیگر از هم تشخیص بدهی یا نه! ببین!! یک قراری می گذاریم ... باشه ؟ به زودی ...

۱۳۸۶ شهریور ۱۸, یکشنبه

... باز اما نت به نت اما باز ...

 یک دست بی صدا ... یک دست بی خدا ... یک چوب بی صدا ... یک خدای بی دست ... یک چوب ... یک چوب ... یک چوب می خواهم با قطر متعارف و یک اسکنه و یک رنده و یک دست ... یک دست بی خدا که بدهم روی سطح نامتوازن این جسم خارجی/منظورم چوب است را می گویم ... یک شکل عجیبی حک کند ... بتراشد و یا به اصطلاح تعمیقش کند عمیقش کند ... یک همچین چیزهایی می خواهم ... یک همچین چنان چیزهایی که می دانی خودت هم ... روزگار غریبی است نازنین ... روزگار غریبی است و چند نفر هم که برایت غریبه نیستند از همیشه غریب تر نگاهشان می کنی ... به ایزوله فکر می کنم ... چقدر این روزها فکر می کنم ... چقدر این روزها ... و تو چه میدانی که ایزوله چیست؟ به پیچک هایی که به دور در و پنجره های خانه ات/اتاقت می پیچند و می پیچند و ... نگاه کن ... گیر افتاده ایم بچه ها ... ما دیگر گیر افتاده ایم بچه ها ...

نکته ی روز : نخستین زیرکی بشری ام آن است که خود را به نیرنگ مردمان می سپارم تا هیچگاه ناچار نباشم از پاییدن خویش ... نیچه

به گاردلیا : چنگ می زنم ... چنگ می کشم ... ساز می زنم ... ساز می کنم ... ساز رفتن ... ساز ماندن ... ساز دهنی ات را دارم می زنم گاردلیا ... با ساز تو اما نه به ساز تو ... نه گاردلیا ... نه ... هرگز نه به ساز تو ... ساز می زنم امروز ... همین امروز ... کنار در باز بالکن ... کنار همان پنجره ای که تو هم هر شب کنارش نشسته ای ... تماشا می کنی ... کنار همان پنجره امروز ... همین امروز ... با ساز تو نه به ساز تو ساز می زدم گاردلیا ... ساز می زدم ... ساز دهنی ... ساز دهنی تو را ... دهان به دهانت ... لب به لب ... روی رد لب هایت ... روی بازبخار به جا مانده از بخار بازدم باز دهانت باز ... دارم ساز می زنم گاردلیا ... درست روی رد نت هایی که تو نواخته ای/می نوازی ... درست دارم نت به نت ... تن به تن ... با تو می آیم گاردلیا ... در ... می ... فا ... سل ... درست زیر بازدم بخار بازدم باز دهانت باز دارم می آیم  ... با نت سیال انگیماتیک امانت می دهم امشب را هم ... برو ... برو ... اما آرام نفس بکش ... آرام ...  من درست همراه و زیر بازدم  بازبخار باز دهانت باز دارم با تو پیش می آیم باز ... باز اما نت به نت اما باز  ...

۱۳۸۶ شهریور ۱۶, جمعه

از جفت به جفتک ...

 هنوز چیزهایی/کارهایی هستند که دارمشان ... می دارمشان ... می ... هنوز یک دسته ی سبز از سبزی هایی که توی برخی از جنگل ها هنوز متفرق است در دسترسم هستند ... هنوز رگه هایی از مواد مذاب دارند از روی آتشفشان های هولولو پایین می آیند و من عکسم را داده ام که روی یکی از آنها برجسته کاری بکنند بلکه کاری بکنند ... بلکه ... من که اینجا هستم ... رو به روی شما نشسته ام و به این صفحه هی کلید می کنم ... الف ... ب ... پ ... و چند حرف/حروف دیگر ... هنوز دارم از کارهایی حرف می زنم که دارمشان ... می دارمشان یعنی اینکه سلام دوستان صبح همگی به خیر من پیام هستم که دارم از این صفحه پخش می شوم پلای این سطح جهان مدور کنونی ... رسانه هایتان را خاموش کنید لطفن ... به چیزی از گیرنده هایتان گیر ندهید ... صدایم رسا نیست؟ نارساست؟ اشکال از رسانه هایتان نیست لطفن خاموش کنید خودتان را ... حالم را حالا بد فرض کنید ... یا با آروزی ... به خیر ...

نکته ی روز : کاستی به کمال نمی انجامد، اگر برگ ها پژمرده شوند چه سود دریغ بسیار را ... نیچه

به گاردلیا : من حواسم هست ... این را بعلاوه کن با همه ی ترانه هایی را که این شب ها با هم گوش می کنیم ... این را بعلاوه کن با همه ی کتابهایی را که رو به رویمان جفت جفتمان ردیف شده اند ... این را بعلاوه کن با یک چهارم چهارپایه ای که یک پایه اش را داده بودم به ژپتو برایم پینوکیو کند ... این را که یادت هست؟ من را بگو ... حواسم هست ... این را بعلاوه کن با همه ی مواد اولیه ای که روی این ترازوهای این اولین مغازه ی عطاری نزدیک به خانه مان ... این را بعلاوه کن با همه ی سرنوشت هایی که توی یک بسته بندی لوکس فرستادیم که بروند ددر ... این را در به درش ببر به در چند خانه آنورتر پشت اولین در در بزن ... تتق تق تق ... منم ... سلام گاردلیا منم ... این را ... همین یک تصویر را دارم که از رویش می توانم چند کپی برایت بگیرم که بدهی ببرند ظاهر کنند ... باطن کنند ... جفتمان را شش جفت کنند ... موجودی این صندوق را ... چقدر بود حالا ؟ .................. مغلوب این ترانه ها نشو گاردلیا ... مغلوب این ترانه ها نشو ... مستقیم رو به خورشید برو ... برو ... برو ... به پیش ... خداحافظ گاردلیا ... خداحافظ ... فردا صبح زود برایت یک بال حافظ را می گیرم/می چینم ... من اینم گاردلیا ... تو اونی فدرس ... باشه ... باشه ... فردا صبح زود ... فردا صبح زود ... صبح به خیر گاردلیا ... تتق تق تق ... منم ... سلام گاردلیا منم ... این را ...

۱۳۸۶ شهریور ۱۵, پنجشنبه

این رمان ها را تیک می زنم :

 سطح انرژی های قابل مصرف در لحظه کاهش می یابد ... آرام در خود فرو می روی ... چیزها کش می آیند ... زمان ... مکان ... اشیاء ... آدمها ... رغبت  ... در سایز ها و ابعاد گوناگون ... رغبت به حرکت ... رغبت به تکلم ... رغبت به هرگونه واکنشی حتی در سطوح عصبی ... کرخت می شوی ... بی حس ... می شوی یک لنز ... یک لنز حالا رو به هر چیز یک لنز است با درجه حرارت محیطی ثابت ...  سمت یک گل سرخ بگیری داغتر نمی شود ... تو هم همین هر کس بهت می رسد می گوید : غمگینی .

نکته ی روز : شاعران به پاکی نرسیده اند و برای فریب مردم جویبارهایشان را گل آلود می کنند تا آن را ژرف بپندارند ... نیچه

به گاردلیا : من یک جزیره هستم و یا حالا مثلن تو اینطور فرض کن که من دارم کف و یا بستر یک اقیانوس را می شکافم و به پیش می روم ... حالا فرض کن که تو یک کشتی هستی یک دهم ابعاد من را به خودت اختصاص بده با تنه ای لوکس و موتورهایی که هی پرسرعت تر می شوند و مثلن آدمهای خیلی با کلاسی نیز حالا تو را فرض می گیریم که همراهی می کنند ... من کندم و همه ی سطحم را خاک و یا احتمالن خاشاک برداشته است و چند عدد درخت هم در چند نقطه ی با صفا مطابق سلیقه ات تجسم و یا حالا مثلن فرض کن ... من به این می گویم قاعده ی بازی ... چیزی که خارج از متن به حساب نمی آید اما حسابش هم از متن سواست ...  بیا گاردلیا ... بیا ... می خواهم کمی بغلت کنم ... سفت ... سفت تر ... بیا گاردلیا ... بیا ... امشب زخم پشت من و خراش های روی صورت تو را بی خیال ... بیا گاردلیا بیا ... می خواهم بغلت کنم امشب ...

۱۳۸۶ شهریور ۱۴, چهارشنبه

 

آفتاب را ... آفتاب را ...

 همین جا هستم ... دراز به دراز کشیده ام و چند فقره کتاب مبتنی بر این شواهد هستند ... یک : من بانوی شهری هستم که تو پشتش را چند هزار بار گز کرده ای ... دیدی ... ندیدی؟ ... دو: من استعدادهای خاصی دارم مثلن اینکه می توانم چند فقره دفتر را بدهم که هی پشت سرم حرف بزنند که اله است و بله است ... سه : من نشسته ام اینجا ... دراز به دراز شهری که تو هی پشت سرش را پشت سر هم داری به هم/من می بافی ... من اینها را نه که از روی تردید ... نه ... حالا ... یک ... دو ... سه ... بپریم ؟ یوهوووووووووو ... 

نکته ی روز : آن خوشتر که آدمی در نظر خود دیوانه باشد تا در نگاه مردم فرزانه ... نیچه

به گاردلیا : هوای خوبی است ...  این را با حواس پنجگانه ام احساس می کنم ... هوای خوبی است ... چند تکه ایرانیت روی هوا دارند می روند و یک درخت خم شده است که بعد از سالها مادرش زمین را ببوسد ... هوای خوبی است ... تا زانو توی گل شل شده ام و خورشید را که نیست تجسم می کنم ... داغ ... خشک ... روشن ... آفتابی است گاردلیا ... آفتابی است ... این را دارم تجسم می کنم ... هوای خوبی است خب! نگفتم؟ گفتم که دارم اینها را با حواس پنجگانه ام احساس می کنم ... صبح به خیر آقای جنازه! دیشب هوای خوبی بود و شما داشتید از روی پیاده همینجور رو رو می رفتید جلو که یکی از جلوتر از شما را باد با خودش برد ... شما احساس نکردید ... چرا چونکه درست یک هزارم ثانیه طول کشید ... سلام آقای لباس ... شما را هم دیروز که هوای خیلی خوبی بود تمایل به میلی عجیب آورد اینور شهر درست انداخت روی سر عروس ما که داشت از اینجا عبور می کرد ... ببین ... از اینجا ... آره ... از روی همین خطی که افسر آگاهی کشیده است که از اینجا تا اونجا تا دور تا دور عروس ما ... اینجا فقط سه پنجم این شهر از رو به پشت شده و این تصویر را تجسم می کند که هی همش جلوی چشم هام که به به چه هوای خوبی است ... آفتاب است گاردلیا ... آفتاب است ...

۱۳۸۶ شهریور ۱۳, سه‌شنبه

... شد شد شد شد شد شد شد ...

 به گاردلیا : می خواستم که صبح بشود ... شد ... گفتم که ظهر بشو ... شد ... دلم شب خواست ... شد ... دلم می خواست ابر بشود باران بشود گل بشود شل بشود همه ی شیر ها وانی بشود ... باورت می شود گاردلیا ؟؟؟ همش شد ... حالا نشسته ام اینجا و هی همش پشگ می اندازم هی بخواهم نخواهم می کنم ... بخواهم؟ نخواهم؟ من که دست روی هر چیزی که گذاشتم مثلن گفتم که ستاره باشه توی شب ها ... هست ... گفتم ماه نزدیک باشه ... هست ... گفتم خورشید که می تابه گرم بشه و روشن ... هست ... من که دست روی هرچه گذاشتم شد/هست ... من که ... گاردلیا تو بگو ... بگویم؟ بخواهم؟ دارم پشگ می اندازم ... "پ" ..."ش"..."گ"...

نکته ی روز : به راستی که نمی توانستید در نقابی شگرف تر از چهره ی خویش درآیید ... نیچه

گاردلیا به فدرس :  روی یک سکوت جادویی جایت را پهن کرده ام ... پشت پلک های داغت چیزی می جنبد... چیزی شبیه صدای تلق تلق یک چمدان منتظر ... چیزی شبیه لرزش نور آفتاب ... چیزی از  جنس شعر تو ... نیمه تمام ... ذوب می کند ... آه می شود ... تمام می کند ... چیزی در من می لولد ... چیزی ... راستی ...!  فراموش کردم ... کتاب بودا را ... بهانه ایست  تا صدایت کنم ... پنجره را می بندم ... هوای پاییز دزد است ... قندیل های  انگشت هایم ...  پیشانی داغت ... می خوانم : "در پناه دیوارهای خانه ... در ساحل رود ... کنار زورق ها ... در سایه ی سبزینه ی جنگل زال و زیر درخت انجیر ..." نفسهای سنگینت را  شماره می کنم ... تبت پایین آمده ... بی شال و کلاه به خیابان نرو ... گاهی خورشید یخ می زند ...  هوای پاییز دزد است ... آرام بخوابی گلم ... آرام بخوابی ...

آنا به گاردلیا : می فهمم ، سخت است . خودش نمی گذارد بروی بعد می گوید این تویی که نمی خواهی بروی ! رفتن و نرفتن تو فرقی برایش نمی کندها . می تواند هزار بار آن صفحه ی قدیمی " تو ای پری کجایی " را از اول گوش کند . تو با آن دامن سپیدت از کنارش می گذری و می روی . بوی رازقی می پیچد توی دماغش . این را برایش بخوان گاردلیا . باید بداند که همه ی آدمها پری کوچک غمگینی را می شناسند که نه می رود و نه می ماند ! می آید و می رود و هر نفسش ممد حیات است .

به خواب رفتن با تنی خسته

عاشق از خواب برخاستن

ناگهان پی بردن به این که شقایق ها چقدر سرخند .

این نیروی آسمانی چیست

که در برج عاج الهه ی اندوه تو

درون می خزد ؟

حیات کوچک تو . رخت شسته بر طناب .

عطر دیوانه ای به زندگی می دهد . سپیدارها بر این عیش بی کرانند .

شهرزاد ،

با گامهای سبک از باغ بیرون می آید .

تو این چنین شرق واقعی .

 

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...