گاردلیا به فدرس: به فصل ها فکر می کنم ... به گردش عجیبشان ... به تابستان ... به هندوانه و شلیل و گیلاس ... به خنده های دخترکی با گیس های بافته روی دو شانه اش که می رفت تا افق ... به گاردلیای داغ تابستانی و زهدان غمگینش ... سوز عجیبی می آید می پیچم به شال های شال گردنم به همه ی پتوهای خانه ی مادربزرگ که سال هاست مرده ... به تابستان فکر می کنم از قندیل می لرزم ... صدای زنی از بلند گو بلند می گوید ... تنها سی دقیقه تا پرواز ... به سنگ ها فکر می کنم ... به شیشه ها ... به دست هایم ... عصب هایش ... به خانه فکر می کنم ... به عروسکی صورتی با گل دوخته ی کنار لپش ... به لاک پشت این گوشه که هنوز در راه است ... به برف یک دست یک شبه ... راهرو توی دلم پیچ می زند ... تنها سی دقیقه ... که یکهو تو سکوت کردی و ... من ... تراوشات ذهنت که لب هایت با من نبود اگر دلت روی دسته ی صندلی می نشست ... یک فوج چلچله که قرار بود تو را بار جیب چهارخانه ی پیراهنم کنند یکهو از فراز سرم پریدند و رفتند که رفتند ... می دانی فدرس ... من سال هاست به خودم پیچیده ام در طول تمام جاده ها ... راه ها ... بی راهه ها ... بی هیچ هوای پیش و پسی ... سال هاست که نخ بادبادکم پاره شده درست همان روز که پدر توی راهرو تا شد و گریست ... همان روز که باد بادبادکم را با خود برد ... من سال هاست که توی جاده ها به خورشید نگاه کرده ام و تنها از تصورش لرزیده ام ... سال هاست که چرخش و گردش را الاکلنگ کرده ام و از پایین به آفتاب نگاه کرده ام و از بالا ... سال هاست که چگالی وجودم میان فلسفه ها چرخ و فلک شده و آخ ... چرخش و چرخش ... گردش و گردش ... من از پلها می گذرم و رنگ ها و خاطره ها یادم می ماند و طعم ها البته ... از لاله های سرخ و زرد ... از اشک های نیچه ... من از روی تن داغ زاگرس می پرم ... با آن عطر عجیب و لبخند کجش و نگاهی که همیشه می ترساندم ... تنها سی دقیقه که قلموی کهنه ات نقش زد دستهای جادویی زنی را که تنگ نوازش می کرد و تو عاشقش شدی ... سی دقیقه تنها سی دقیقه تا پرواز ... تا چسباندن خودم به سقف و از بالا نگریستن به تو ... سیاه پوشیده ام و تو به ساق های سپیدم نگاه می کنی و من به تسبیح پاره ات ... به دانه های سرگردان ... به نخ های نخ نما ... به همه ی بلوط هایی که از چشم هایم چیدی ... به همه ی کودکانی که از تو زاییدم ... به حجم بزرگ از دست دادن ... به رگ های همه ی قسمت ها و سرنوشت ها ... به همه ی ملحفه های سپید که تو با دست های خونی ات پرستوهای آش و لاش را لایشان پیچیدی و گناهانم را شمردی و ... یکهو ... انگشتر سلیمان قل خورد روی زمین ... بزرگ بود برای انگشتت ... حالا با قوم سرگردان سلیمان چه می کنی ؟ راهرو توی دلم پیچ می زند و هی شیرینی های نارگیلی را با پرتره ای پست مدرن روی "زمین " کج و ماوج بالا می آورم ... به افق نگاه می کنم و روح بالغ "آنا کارنینا " ... تن داغ "زاگرس" رویم خیمه می زند ... تنها سی دقیقه ...
۱۳۹۰ تیر ۲۸, سهشنبه
۱۳۹۰ تیر ۱۴, سهشنبه
شور ... شور ...
گاردلیا به فدرس : آخ فدرس ... آخ ... آخ نمی بینی هی مشت می کوبم از توی عمق دریاچه ... درست جایی که اگر خط نگاهت را بگیری خط چشم هایم را قطع می کند ... گاردلیایت این زیر توی این آبهای شور به قلپ قلپ افتاده ... آخ فدرس ... من به خیالم این دریاچه امن است و آبش شیرین یکهو لایه ی یخی ترک خورد و ... سرم پر از واژه و دهانم بسته ... مگر این لعنتی نفسم که به شش بند است می گذارد که ... چشمم از زیر این لایه یخی به آنسوی دریاچه است ... به تن پهن شده ی تو روی یخ ها ... به دست های تو که با کاردت از تن اصیل یک تکه چوب کاردی دیگر ساخته ای ... به نور آفتاب و تجسم گرمایش روی تن منجمد من ... آب دریاچه سرمایش وقتی کشنده است که آبشش نداشته باشی و آن هم چیزی نیست که کسی به تو قرضش بدهد ... نفس های آخر را می زنم و طعم شور آب دریاچه و اشک هایم ... آخ فدرس ... آخ ... شوری اشک های چشمهای گاردلیا ... شوری اشک های چشمهای گاردلیا ... شوری اشک های ...
اشتراک در:
پستها (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...