گاردلیا به فدرس : آخ فدرس ... آخ ... آخ نمی بینی هی مشت می کوبم از توی عمق دریاچه ... درست جایی که اگر خط نگاهت را بگیری خط چشم هایم را قطع می کند ... گاردلیایت این زیر توی این آبهای شور به قلپ قلپ افتاده ... آخ فدرس ... من به خیالم این دریاچه امن است و آبش شیرین یکهو لایه ی  یخی ترک خورد و ... سرم پر از واژه و دهانم بسته ... مگر این لعنتی نفسم که به شش بند است می گذارد که ... چشمم از زیر این لایه یخی به آنسوی دریاچه است ... به تن پهن شده ی تو روی یخ ها ... به دست های تو که با کاردت از تن اصیل یک تکه چوب کاردی دیگر ساخته ای ... به نور آفتاب و تجسم گرمایش روی تن منجمد من ... آب دریاچه سرمایش وقتی کشنده است که آبشش نداشته باشی و آن هم  چیزی نیست که کسی به تو قرضش بدهد ... نفس های آخر را می زنم و طعم شور آب دریاچه و اشک هایم ... آخ فدرس ... آخ ... شوری اشک های چشمهای گاردلیا ... شوری اشک های چشمهای گاردلیا ... شوری اشک های ...