گاردلیا به فدرس : بهار وسوسه گر در راه است ... بهار طناز با قدم های سنگین سلانه سلانه ... سرزمین مان به گرمی نشسته فدرسم ... زمستان بساط اش را از ملک آبا و اجدادی مان جمع کرده و راهی سفر است ... خبر گذشتن یک سال دیگر را از چروک های صورت پدر گرفته ام ... از کف خیس حیاط که مادر امروز با اشک های پیرش آب پاشی اش کرد ... از گل سیبی که تا چند روز دیگر به دنیا می آید ... از تبریزی ها و صنوبرهای باغچه که قرار است باز سبز بپوشند ... از تنه ی کهن سال درخت گردو ... از طرح بی تاب دست هایم در پیچ و تاب لاله های سرخ و زرد که ثبت شد هزار هزار تصویر ... خبرش را خوب باخبرم ... حتی عکس های رنگی اش را امروز قاصدکی بی بال ریخت روی دامن ام ... عطر سنبل و ترکیدن دانه های اسپند و عجله برای رسیدن به تو و نشستن با تو سر سفره ی هفت سین از آخرین باری که نوروز را در ایران جشن گرفتیم ... نوای مناجات "عظمت" سبزی سبزه ی سفره ی هفت سین را می پاشید به دل هایمان: " ای پروردگار من ستایش تو را سزاست که نوروز را جشن قرار دادی برای کسانی که به محبت تو روزه گرفتند." بهار وسوسه گر در راه است ... گاردلیایت زیر آسمان غربت توی چشم هایش را تنگ می کند برای ماهی قرمز اشک های چشم هایش که الان برای خودش حتمن حسابی مردی شده ... تنگ اشک های چشم های گاردلیا ... اشک های چشم های گاردلیا ... دلتنگی عجیب است فدرس ... بودن در عین نبودن ... داشتن خوشبختی در حجم بزرگ نداشتن اش ... زخم های عجیب و خوشی های کوچک بزرگ کوچک مان ... آدم اینجا تنهاست فدرس و سایه ی لعنتی این نارون تا ابدیت جاری ست ... بهار وسوسه گر در راه است و این گوشه ی دنیا می شود باز با عطر شکوفه های سنجد سرزمین مان تا همیشه دیوانه ماند ...
۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه
کیل کیل کیل کیل
به غیر از آسمان پناه می برم ... یک جسد که الان چند ماهی است روی زمین ولو شده ... به غیر از ملحفه های بیمارستانی که همیشه بوی ادرار استریل شده می دهند و شب ها مالیده می شوند به اشک های قراضه ام ... به غیر از پایه ی تخت خواب برقی و چهار میله ی سرم که بالای سرم بیب بیب می کند ... به غیر از جنازه ای که هی آوازهای پیرزنانه می خواند بالای سرم ... هی انجیل هی تورات هی بار خدایا باز کن درهای رحمتت را دارم می آیم انگار دیگر ولی ... با طعم کما ... با طعم پرتقال با چند قاچ آناناس ... ای ای ای ... یادت هست جواد ... آن شب من و تو توی آن اتاق و روی پرزهای کیمیا تکیه داده بودیم و ... هی جواد ... امشب هم ما ... من و تو ... با نان و خیارشور به معراج می رویم ... من مرخص شده ام اما جسمم هی به تکه هایی جا می ماند که از روحم عقب ترند ... مسلخه ی عجیبی است فدرس ... مسلخه ی عجیبی است ... توی دهنم را زده اند پر از پرز پر از خون ... تا صبح یکور صورتم روی موکت جوری جا انداخت طرح موکت رویش را ... تا صبح آب دهانم یخ زده بود مابین صورت من را و پر از پرزهای پرز پرز موکت را که از روی پرز زبانم می چکید روی ... من اما حرف هایم را باور کردم به طرز سریع توی بیمارستان رویال کلمبیا بود که مردم ... خونم گردن طرح های بنجاق و ترنگ ...
نکته ی روز : فرمول من برای شادكامی یك آری است یك نه یك خط راست یك هدف ... نیچه
به گاردلیا : شلنگ آب باز ... باز است و وسط تابستان درست منطبق افتاد روی وسط حیاط ... زنبور به شدت شعار می دهد تظاهرات می کند یک کرم از لای پنج دانه ی خاک سرش را بیرون کرده نیشش تا بناگوشش باز است یک گنجشک ریسته از بس که ریسه رفته یک کفشدوزک که فرچه و واکس توی دستش از دهان بازش خشک شده یک کلاغ قاطی که سرش را هی هنوز هم که هنوز است نمی خاراند ... وسط حیاط که نه کنار حوض بودم گاردلیا داد زدم: گاردلیا ... گاردلیا ... کف پایم روی موزاییک ها داشت جزغاله می شد توپ پسر صفدری افتاده بود توی حیاط توی دست من منتظر چاقو ... سرم آفتاب خورده بود ... پیژامه ام که دمت گرم باز هم یادت رفته بود بدوزی و ... داد زدم : گاردلیا ... گاردلیا ... کرم نیشش باز بود سرش بیرون ... زنبور مدعی ... گنجشک ریسیده ... کفشدوزک متعجب و کلاغ عصبی ... فدرس خان هم که اسفند دونه دونه ... گاردلیا پشت پنجدری یک جفت دمپایی زیر بغلش توی یک دستش کندترین چاقوی خانه یک دستش روی دهانش و چادرش را جمع کرده بود پشت پاهایش زیر زانوهایش چمباتمه زده بود پشت در از لای در نگاه می کرد و کیل کیل کیل می خندید به این ماجرا ... جرات ندارد اینجوری با این خنده ی کفر سگ درآر از در الان بیاید بیرون که ... جرات که ندارد گاردلیا خانم ما ... وای به وقتی لعنتی کفر سگ فدرس دربیاید گاردلیا ... وای به اون روز گاردلیا ... وای به اون روز ... وای به حال پسر صفدری ...
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...