۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

نماز شام غریبان چو گریه آغازم ...

شل و پل سالهاست با هم رفیقن فابریک ... معتاد توام برزنگی ... معتاد توام ای اله العالمین ...  خود نخودم ...  خود نخود که حاجی خود به خود ریخت روی سر بعثی ها خود به خودم بچه ها ... گرم مرطوب فنزل علی قلوبنا ... رقاصه ی عرب برخواست یک تف کف این دست یک تف کف اون دست و بعد پاهایش را باز کرد این هوا و هی پرژن گلف پرژن گلف کرد یک گیلاس به سلامتی تو یک آلبالو به سلامتی خودم گرم مرطوب زنده زنده زنده ... روحم را انداختم توی چوب رخت رفتم به سمت اتوشویی ... اوتو ها را دارند می شویند حاجی ... همه ی اتوها را ... درکم کن ... بفهم ... نشستم/افتاد کنار دیوار سرم  غلت خورد رفت رفت رفت تا کناره ی جدول ایستاد دستم دست خودم نبود بلند شد کشیده شد به سمت سرم احتمالن تشخیص داد خونم ریخته توی درزها و شکاف ها و سطح فالش آس فالت دستم دست خودم نبود دادمش دست تو دست به دست دشمنم مرطوب گرم زنده ...

نکته ی روز : نیچه .

به گاردلیا :  شانه ات را بتکان دختر شانه هایت را بتکان ... من و دریاچه داریم می خندیم گاردلیا ... دریاچه اتفاقی از دریا افتاد ...  فدرس از نفس افتاد ... می خندیم گاردلیا ... بخند گاردلیا ... بخند ... سیب ... چیلیک یا کلیک نمی دونم هر کوفت دیگه ای  نشون بده  این لحظه ثبت شد ... خط شد ... جاودان ... چرب شد ...

گاردلیا به فدرس : چشم هایم جلوی پاهایم را می بیند امروز ... چه عجیب ... توی این شرجی نمناک از هر طرف صدای فلشر تو می پیچد/می آید ... هی کلوزآپ می شوی  روی این خنده ... روی یخ توی لیوان ... روی بادکنکی سر به هوا به هوا رفتن ... رفتن ... رفتن ... هی از پشت می پری/ می رسی دستت چشم بند چشم منتظر من می شود ...  به سیب می خندم سیب ها به گاز ... توی جیب پیراهنم جایت می دهم شریان می شوی زنده و نفس گیر ... چشمک می زنی و می خندی/م بیشتر به زندگی حریص می شوم ....  موهایم را یکوری ریخته ام پخش هوا به سر شانه ام کود می دهم آب می دهم ... هوا/حوا ... ریشه می زند ... ساقه ... برگ ...گل ...میوه می دهد ...  راضی شده ام / آرام شده ام /  بانو شده ام /  خوشبخت شده ام  ...  های سرباز گاردلیا زمین شد ...  روی تنش همه ی نهنگ ها مادر شدند ... عارف ! بانویت زمین شد ... خاک شد ... دفن شد ... بستر همان هندوانه که طعم تو را می دهد ... دستت لای/توی موهایم ... موهایم بند دستت/ دستبند دور دستت ... دیدی حالا ... دیدی بهشت جای بدی بود ...

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

تو چقدر ... چه ... قدر ...

گاردلیا به فدرس : کاغذهایت را پخش و پلا پاشیده ای روی تن این حوض بی ماهی ... ماه آمد پایین کف دستت تب شعله کشید  ...  اخم کردی ... باران دیده می زنم به باران  ...  باران تمام نشدنی ... خیس می شوی ... خنک  ... روی جفت کف دستم اسمت را نوشتم ... نزدیک می شوی ...  می خندی ... می خندم ... قطره باران می شوی کوچک می شوی گل سیب باغچه ی بابا لای موهایم پنهان می شوی ... اشاره می کنم به ساقه ی لوبیای سحر آمیز ... به ابرها ... به یک نرمای عجیب که می خورد از آن بالا به صورتمان ... به کهکشان ... راه  ... گرگ ... خطر می کنم ...سفر می کنیم ... بار می بندم ... مسافر می شویم ... کوچ می کنم ...  پر می کشیم چشم می بندیم ... فراموش می کنم ... به کوه می زنیم ... مرزها ... دورها ... کلمه می تراشم ... شاعر می شوی ...نعره می کشی ... شاعر می شوم ... رشد می کنم  ... آسیاب روی موهایمان تکان می دهیم ...  سخت می شویم ... ماندگار ... خاطره /حس/ شور ... خطر می کنیم ...خطر ...  نترس ماهیکم ... نترس نیلوفرم ... اینجا هستم ... "مگر توی همه ی اتفاقات بد دنیا چه حادثه ای بدترین رقم خوردن ممکن است ..."  سفت چسبناک به زندگی چسبیدیم ... لاک پشت گوشه ی کادر تخت ستون آرمه ی سینه ات ماند  ...  عجیب  رسوب کردیم توی سرنوشت هم ... ابتدا کلمه بود سپس خدا فدرس را آفرید برای گاردلیا ... می بینی ... آخ ... باز عطر عجیب پیچید توی مشامم :

" به گاردلیا : داری به دور دست ها می روی ... نزدیک ... داری بلند می شوی ... بالا می روی ... پایین ...  داری می روی ... می آیی ... قشنگ می شوی ... این روزها ... چه زیبایی ... امروز ... چقدر از من بهانه می گیری دختر ... خسته ای/م ... چقدر خواستنت از نخواستنت سخت تر شده  ... چقدر ... چقدر... چقدر ... "

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

مخروط مخلوط

آقایان تف کنید این جنازه که می جوید موش مرگ تر از آن بود که قانونن پزشک ها گفتند ... آقایان تف کنید این دست به دست تر از آن بود گزارش کردند توی مستراح لوله گرفته دو دستی فشار  دادند ... آقایان تف کنید ...

نکته ی روز : چیزی که چشم به راهش هستم من ام ... نیچه

به گاردلیا : خنجر ... حنجره ... خرخره ... خرده ریزه ... خرت و پرت ... خنزر پنزر ... خورده خاکه شیر ... خمیر ... خم ... خاج ... قسمت های خاجی خرکش کمر ... خار ... خارا ... خاردلیا ... خاردلیا ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...