۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

تانک یادگاری ...

 غروب بود و بن لادن و بن لاله و ابن الاحمق بنی بی کلام با هم نشسته بودند توی محوطه بوی هویج تازه  ریخت توی صورت چخماخی های بنت الچماق ... کرت اول را فتح کردیم با هر ظفری که بود ... خودم با اسب غربتی سرم را نیزه کردم توی شکم حداقل/کمسته هفتاد و هشت شوالیه ی سرخ پوش ... شکایت از غم هجران چه می کنی بلبل من همین سوتی که بلدم با اقساط بلند مدت از صندوق های قرض و حسن گوجه و قیسی گرفتم بعد نیروهای زمین به هوا توده ی متراکمی به سوی دشمن فرضی پرتاب کردند کراهت جوانب توصیه را برداشت ... انک فضال العالمین ... الهی به امید تو ... استارت زدم و تانک تی هفتاد و هفت را گذاشتم توی دنده ی اول ... قوم ظالمین ریختند روی سرم ... جهاد اکبر با نفس است حاجی ... گلنگدن را پرتاب کردم از توی کتفم بیرون خون غریب غربتی ها پاشید روی خاک وطنم ... این نفس اماره است دختر ... بچه های شهر را یکسال زودتر از پسر بچه های دهات ختنه سوران می کنند ... دوست داری ببینی ... توی دستمال بود ... اراده اش را ریخت کف دو دست سفت می مالید به پاشنه ی پا و زیر چانه اش ... کریم است خدا این کریم است یا خدا ... خم را ورداشت رفت ته تانک بست نشست ... بد مست کرده بود از عرق تنش  معلوم است ...  توی تانک را بوی بد صدای وز وز مگس بعثی برداشت ...  زخم کف پایم دارد عفونت می کند خانم محترم الهه ی جنگ از دوران یونان باستان تا جناب جرج پسر و بعد سزیف را با سنگ منجنیق کردند به اصطلاحات روحانی/عرفانی به خودشان صدمه زدند صدمه زدند این تصویر را با همه ی از هم گسیختگی با همین جمله که دارد به نویس می رود از پیش رفته ساده گسیختگی زدایی کردم ...  تب دارم ... تانک فولاد  آبدیده خشکی دیده زیر آفتاب تف کرده بی بنزین پر از خمپاره ... مسول تدارکات بودم و همه ی ذخیره را ریختم توی این بدمصب ... خوابش برد توی  خوابش استثناعن کابوس ندید ... خواب دید کنار سهراب نشسته دارند اندی کورس گوش می کنند سهراب از باغ حسن آمده بود داشت شعر می سرود حافظ سعدی همدیگر را بغل کردند  توی خوابش چیزی ریختند از آن تانک زدایی کنند ...  اسبم را زین کردم از دور از بالا مثلن بالای تپه منتظر چیزی از  منظره از من/ما از توی تاریخ این ماجرا به باد رفت ... الهی به امید تو ... سوت اول سنگر اول زمین اول گیر زمین شدم بی سرزمین شدم می خوای بخوا نمی خوای ... دلاک محل سر تیغ که تیز بود را خواست بکشد به کناره ی دول دستش لیز خورد و سرش وسط هلهله و شادی از ته برید رفت پی کارش ... کستریشن کست فیلم  تی هفتاد و هفت تا صبح ادامه داشت ... 

نکته ی روز : آسودگی بی سلاح مایه ی هرزگی است ... نیچه

به گاردلیا : از توی دیوان دیوانه خانه ریخت بیرون جمع کردیم ... تفریق کردیم ... خریت خرها از خریت نیست گاردلیا ... ببین ... جمع کردم خودم را جایی از گوشه ای دارم نت  جناب ارباب روحی الفدا را می خوانم ... تو به من نگاه کن ... تصویر کج معجوجم توی آینه تخت افتاد وسط ظهر حوض توی حیاط ...  دست خودم نیست ... تنبلم ... توی همه ی لخته های دنیا ... لختی تحمل کن و بعد ... حقیقت را بادکش کردیم بیرون  ... رگه ی حقیقت جای سه انگشت و نصف از باقی مانده ی لخت حقیقت ...  تولرانس تحملم کم شده ... من ... من ... زنگ خانه ی نزده را باید پیدا کرد ... زنگ کهنه ی توی صندوق خانه  ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... یادگاری ... یادگاری ... یادگاری ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ...

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

گاردلیا منظره ... منظره گاردلیا ...

 سنگ را یه قل به دو قل سنگر بستم ... راه را زن بست خونی که اهدایی اهالی پورت مودی بود توی رگم  تنوره کشید ... جای جو خالی بود و سیاره به راه شیر تو شیری کشیده شد ... الهی مرا به راه راست تر هدایت کن و بعد ...  بعد عمل جراحی شروع شد ... حباب سبز رنگ از توی سوراخ شکم بیمار زد بیرون تقی توق ترکید ... خدایا از تو گرسنه ترم از تو که از اول به ازل تا اند ابد هیچی نخوردی ... خدایا صبر کن قسمت بعد را بازی کنیم ... پرنده گفت هیچ تقصیر درختان نیست ... سهراب خودش اومد آب بخوره افتاد تو حوضک ... این درش اورد این ورش اورد این جرش داد این پاره اش کرد این دهنش رو سرویس کرد این یکی گند زد توی روحش این یکی گرفت خوردش ... کی کی اینه کله گنده با صدای چی با صدای رنده اره ... راه را راهزن بر زن بر بسته بود و من ...  پشت یه قل ها دو قل سنگر/لرد بستم ... خوراک بود ... خدایا  آب یه بگیر روی دستت بیا بشین پای سفره ... شکم سفره سفره ... حباب سبز سقف سبز راه مجاری خنک کننده ی پوشال آبی را بست و وسط ظهر اتاق دم کرد ... قسمت دوم ...

نکته ی روز : دست من دست یک دیوانه است ... نیچه

به گاردلیا :  چشم برداشتم ... تا صد شمردم ... چشم برداشتم ... قایم ... باش ... باشک ... با ... شک ... با تردید ... با خوره ... خود خوره ... خون خوره ...  چشم برداشتم به هوای سوک ... سوک به هوای گرگ به هوا ... گرگم گاردلیا به هوا ... به هوای ... گرگ ... به هوای گرگ بودم گاردلیا ... گرد عجیبی غبار کرد زمین بازی را ... من ... بیخ دیفار چسبیدم به صورت توی ساعد نا مساعد دست راست درست همین جای ماجرا تا صد از یک شمردم  چشم برداشتم برگشتم  پشت به دیفار بادی تند تیز زبر زرنگ یک مشت شن  پاشید توی چشمم ... گرگم  بین هوا  زمین بود گاردلیا ... بالا  زمین بود گاردلیا ... دلم تا دسته توی ظرف مرکب بود گاردلیا ... دستم تا دسته توی دست قلم فدرس بود گاردلیا ... شاعر به رو نه پشت به دیفار بود گاردلیا ... شعر ... شعر ... شعر گاردلیا ... شعر بهانه ی بهانه گیری بود گاردلیا ... و بعد ...  بعد جفت چشمم پر از شن دستم مشت پشت مشتم روی چشم  یکهو ... دست برداشتم گاردلیا ... یکهو گاردلیا ... باد ...  خون ... خون و خیره جفت پاشید از حدقه بیرون  ... جفت گرگ پرید... جفت شش گاردلیا ... جفت شش ...

گاردلیا به فدرس :  دستم را بگیر سرباز ... اینجا گلی نیست وقت سقوط دلم را به تماشایش خوش کنم ... اینجا اطلسی ها بیمارند و دستم فلج شده  ... اینجا دامنم را گل گرفته و چشمم عجیب  می سوزد ... کلمه ها یاغی شدند ... دنبالشان می گردم ... جمله ای ناب می خواهم چیزی چیزکی که نجاتم دهد ... نو /تازه /ناب ... ناب ... ناب ... نجاتم/مان دهد ... آخ فدرس ... فدرس ... فدرسم ... امروز زنگ خنده هایت ... آخ این خنده ها که مرا تا  کجا می برد ... تا نا کجا ... تا کجا ... عطر پیراهنت ... می برد مرا ... تا سرزمین صورتی رنگ پرهای فراموشی ...  تا تو ... تا پرواز ... تا سرباز ...تا  فوج فوج کبوتر سپید به آسمان ابری دلم ...  آخ دلم ... سرباز ...من از فردا عجیب می ترسم ...  خورشیدم  بیمار شده  خمیازه می کشد دنبال سنگریست پناه ببرد ... استراتانگوف ها سرباز ... من بی زره ام سرباز ... بی زره ... گردن نهادیم ... الحکم و لله ...

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

هی ... هی ... هی ...

گاردلیا به فدرس : بی خبر از طوفان دیروز روی پشت بامی  بی فلکه  دختری هلهله کشید ... می دانی ... رویا  زبان عجیبی دارد ... مردی دسته ی خنجر را فشرد چشمش پر از عشق/خون  ... زمستان سختی در پیش بود/است ... دندان هایم به هم می خورد قطره ی عرق با شوری اشک می آمیزد ... روی تن کلمه باز نگاهم می لغزد و همان "تلو تلو" ی عجیب ... دستکش سیاه چرمی و چشم نگران تو ... هیجان فردای نیامده ... ترانه ی شب لعنتی تا سپیده بیدار ... بوسه ی منگ و کام  پنجاه و هفت کوچک سنگین ... پنجره  ... پنجره  ... پنجره  ... چشم رفت تا پشت غبار ابر گم شد ... دختری که حریم  را پاره کرد از پشت رازقی انگشت مینیاتور را لمس می کند ... این زخم ... زخم عجیب ... فرشته روی زمین دوام نمی آورد خزیدن کار ما نبود ... نه ... نبود ...  جایمان اینجا نبود ... یک ... اشتباه ... تباه شدیم ... نشستم یک قطار عجیب مرا از تونلی با چهار فصل رد کند سرم  روی شانه ات برف تمام عبایت را سپید کرد .... با عبای سپید کنارم نشستی کف دستت قلبم می تپد ... به ایستگاه آخر نزدیک می شویم اینجا آخر دنیاست می بینی فیلسوف ... می بینی ... پایم گز گز می کند دستم را می فشاری/خرد می کنی ... گرم می شوم ... می بینی عارف ... می بینی ... پدر گفت همه ی پروازها به سمت آسمان بسته  است ... پدر گفت بزرگ شو دختر ... پدر گفت پیر شده و مرا به تن سرد غربت بخشید ... پدر گفته : "بانو! دل بکن"... از خودم امضا می گیرم دور خودم می چرخم جعبه های سنگین کریستان را بلند می کنم به سمسار می بخشم  بزرگ می شوم ... بزرگ می شوم ... بزرگ می شوم ... روی پلکم دست می کشم چشمم  را می بندم ... لاک پشت به مقصد می رسد ... نهنگ خسته است سرباز ... با تن قوی به گل نشسته سرباز ... آخ سرباز ... درشکه ی مندرس توی برف دی ماه گیر کرد سرباز ... آخ عارف من اینجا عجیب بیمارم  ... به "تود"  فرمان بده برایم آواز بخواند ... فرمان بده  تا بخواند نترسم ... فرمان بده  دعای پدر بزرگ دور سرم تاب بخورد ... دلم عجیب هوای تبریزی خانه را کرده "مرد"... فرمان بده  لبخند بزن به پهنای آسمان  ... فرمان بده دستم بند دستت شود ... فرمان بده تعمید بده ... زیر عبا تعمید بده ... زیر عبایت ... تعمیدم بده ... زیر عبایت ...

۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه

دارم مرد می شوم ... سنگ زیرین آسیا می شوم ...

اندوهم را چه آسان می چیند این گارسون روی میز ... سرمه ی چشم رستم را به لای و به لای مژه هایم می مالم و گونه ام را با روغن استتار کماندوهای لعنتی سیاه می کنم ... به زیر میز می خزم ... به زیر رو میزی می روم  در بین چهار پایه ی صندلی های هشت گانه جمع می شوم ... جنین می شوم  پایم را  توی شکم جمع می کنم و انگشت شست دست راستم را می کنم توی دهان ... کف می کنم ... اکتشاف  صورت فلکی تازه  ... کارد دارد درد را  توی استخوانم جز جز می کند از دسته تکان تکان می دهم  ... اندوه گردویی اندوه وانیلی اندوه مغزدار اندوه فندقی اندوه انبوه از نسل سلسله های گل های انبوه ... گله ی نعش های سکسی با ژست های آکادمیک توی شهر را به اشغال خودشان در می آورند و جمال مبارکی از توی قصه ی ما می زند بیرون توی گوش هایم را خوب سرخ می کند ... شخته است این پسر شخته است این گل پسر ... سرمه ی سرمه ای می کشم  توی سفیدی  چشمم دسته ی رستم را شمشیر می کنم  به کناره های اقیانوس پسفیک  ... یک پرس کالباس کلد کات سفارش می دهم پنجاه و هفت گوشه ی لبم را با بخار سرمای هوا  میکس می کنم توی هوای غربت به خردل روی صورت فلکی هات داگ می زنم ... پایه ی صندلی را به دندان گرفتم دانه ی درشت عرق روی پیشانی ام و فشار فشار فشار ...  چیزی یک موجودی جنینی از جاییم نمی دانم کجا دارد می زند بیرون ... دکتر یک سطل آب جوش خالی می کند روی سر/ صورتم حوله ی خیس می کند توی دهانم با مشت لگد می زند توی شکمم ... عما/اما ... بابا ... داری می آیی بابا ... کمرم به سمت شکم به تو صد و بیست درجه منحنی شده دارم داد می زنم فریاد می زنم ... ظرف سرمه ی سرمه ای پرتاب می شود  تا زیر زیر تلویزیونی قل می خورد می رود از زیر میز ناهار خوری بیرون ... انگشت شستم کنده شده  دارد زیر دندان  آسیا آرد می شود و من ... من چشمم مثل توپ  والیبال گرد به زیر صورت فلکی میز ناهار خوری خیره ماند ...  پرز حوله لا و به لای دندانم را پر کرده ... یک نعش سکسی می آید کنار دستم می نشیند  سعی می کند با رنگ تند رژ مرا اغوا کند ... موفق می شود خودم را از زیر میز می کشم بیرون ... رستم نشسته  روی کاناپه با زره پوش بی آستین به من و نعش سکسی اشاره می کند ...  دستم توی دست آقای دکتر است و همه ی لباس سفیدم  را مثل قصاب ها خون برداشته به سختی روی پایم که می لرزد می ایستم  کف را از دور دهانم پاک می کنم ... صورت فلکی صورتم را رستم می خواباند روی و با آن نعش سکسی می کوبد کف پایم ... صورت فلکی صورتم فلک می شود و اشک ... اشک سیاه ... اشک سرمه ای رنگ با فشار درد از عضلات صورت پخش می شود توی چهره ی از صورت افتاده ام و ... رستم توی صورتم تف می کند و من ... من مرد می شوم ... من مرد می شوم/شده ام جناب فردریش ... جناب آقای نیچه ... رستم جان ... آهای بذرافشان کجایی؟ دلم برایت تنگ شده  ... خیلی تنگ شده مرد ... کجایی ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...