نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تندر عمل نیز خندیده ام ... نیچه

به گاردلیا : شنیده ام داری سنگ ها را روی سنگ بند می کنی ... شنیده ام  داری هوای دهکده را به سبک دیالیز تعویض/تهویه می کنی ... شنیده ام صدایت خوب است ... آواز می خوانی ... شنیده ام هوا خوب است ... باران می باری ...  یک دسته گرگ را حوالی بهمن های ریخته/نریخته ی شهریور پای کوه معبد روی آنی یکی یکی پای بت اعظم سر بریده ای ... چادر به کمر زدی ... دندان طلا کرده ای ... شنیده ام که با من شرط بسته ای که از ته این ماجرا توهش را در بیاوری ... شنیده ام که ... راستی مسابقه ی آخر اسب ها را بردند به دشت ها و سرزمین های دیگر ... اسب ها تشنه هستند گاردلیا ... چند/هفتاد سطل آب بده بچه ها/توله ها ببرند اصطبل بریزند به پای سرو کوهی دام ... گرم یاد آوری یا نه ... من از یادت نمی کاه و یونجه هایشان هم تمام شده گاردلیا جان ... سفارش بده که از باغ حسن چند خروار بیاورند دپو کنند پشت سرم ... صبح به خیر گاردلیا ... تمام سازها بد آهنگ است ... کارمیلاخ پنجم ... بوینس آیرس شرقی ... نبش فندک طلایی های نوظهور ... من فقط منتظر یک برگه هستم و یک .... کارمیلاخ پنجم گاردلیا ... کارمیلاخ پنجم ... این اسم را به خاطر بسپار ... پرنده مردنی است ...