به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا را را به را و راه به راه می روم جلو و می آیم عقب ... یادم می آید که آن وقت ها خیلی راحت از ابد حرف می زدیم از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد ... این لغت ها ریخته بودند مثل نقل و نبات زیر کفش های کتانی مان و ما هی مثل بچه های دست خسته و سرانگشت خونین و کبره بسته ی بچه های احمدآباد هی آنها را رج می زدیم رج به رج توی رنج هایمان ... عطر برنج و شالی دوباره مرا مست کرده دختر ... عطر شربت بهار نارنج تو توی همان کاسه ی نیم لب پریده ی نیم لعابی آبی رنگ که نه دختر ... لاجورد/لاجوردی کهنه ی مادربزرگ گاردلیا ... یادم می آید ... آن شبی را که خیلی خشمگین بودم گاردلیا و تو تقریبن با ماسیده های اشک هایت کتاب هایت را بستی و زیر شمدی خوش بوی مامان خوابیدی ... یادم می آید که تا نیمه های شب به خودم می پیچیدم گاردلیا ... تا نیمه های شب هی توی مطبخ خانه را رجز می خواندم برایت زیر لب هایم گاردلیا ... یادم می آید که خیلی خشمگین بودم و دستم هم مثل همیشه که به هیچ جا بند نبود که ... گیر سایه ی غصه ای بود که می دانست تا یک هفته از زیر به زیر ریزه ی چشم های درشتت می افتد و خب من که تحملش را که نداشتم گاردلیا ... یادم می آید که یکهو بلند شدم و آمدم سمت رختخوابمان ... به سمت تو ... با عجله دستم را بردم از بالای سرت به لای موهایت و به بالای بالشتت ... چنگ زدم و تنگ نیم لعابی لب پر آبی که نه لاجورد/لاجوردی بهارنارنج کهنه ی مادربزرگ را کشیدم و خواستم ببرم که چند قطره اش هم پاشید روی سرت لای و به لای موهایت و مست عجیبی عطر شد توی مشامم ولی دیگر دیر شده بود گاردلیا ... دیگر خیلی دیر شده بود ... من آن بالا توی پنجدری هشتی اتاق خوابمان بودم و دستم را چرخاندم و همه ی بهارها را همه ی نارنج ها را همه ی عطرهای برنج و شالی را همه ی ... همه را ریختم/پاشیدم وسط حیاط ... یادم هست گاردلیا ... یادم هست که یکهو چه بوهای عجیبی یکهو پخش شدند توی هوا و از خاک بوی نم باران و نارنج و برنج دو دست ناشناسی شدند که از بغله های گوش های من از چارچوب پنجدری و از وسط هشتی رد شدند و تو را با شمدی های مامان بلند کردند و از بالای سر با لای سر من کشیدند بیرون و بردند گاردلیا ... حالا تو مدت هاست که دیگر آلزایمر گرفته ای دختر ... مدت هاست که دیگر مدت هاست که دیگر مدتهاست که دیگر هیچ چیزی که دیگر هیچ چیزی نه که دیگر هیچ چیزی دیگر یادت که نمی آید که دختر ... من شده ام حالا برایت هر روز سایه ی یکی از آن میناهای رنگ رنگی بالای چارچوب و پنجدری ... یک روز مرا رقص سایه و خورشید می بینی توی میناهای قرمز و یک روز سبز سبزی درخت ها و یک روز زرد زردی خورشید ... همه اش داری به سبزی های توی حیاط و درخت توت و گردو نگاه می کنی فقط لبخند می زنی گاردلیا ... داری ... مرا فراموش کرده ای دختر/گاردلیا مرا فراموش کرده ای ... درست مثل همه ی آن ساعت های طولانی که منتظر قطار بودم که بیاید و از روی من رد بشود و دهقان مثلن خیلی فداکار همیشه ی همه ی قصه های فدرس و گاردلیا چند گردنه بالاتر آن را نگه داشته بود ... درست مثل لولک و بولک که هی توی حیاط بالا و پایین می پریدم و هی برای تو چیزهای عجیب اختراع می کردم ... درست مثل پرفسور بالتازار ... هی درست مثل آن تیزر احمقانه ی اول همه ی کارتون های ساعت پنج بعد از ظهر ... بق بق بق ... بق بق بق ... بق بق بق ... بق بق بق ... پرده پایین افتاد و من توی یک دست کت و شلوار فاستونی فرد اعلا داماد خوشه های اقاقی شدم ... یادت مرا فراموش ... تو خیلی وقت است که آلزایمر گرفته ای دختر و فقط خاطرات بهترت را به یاد می آوری گاردلیا ... می روم بخوابم ... شبت به خیر دختر ... گاردلیا ... دهقان فداکار که رفت قطار که راه افتاد حواست باشد من را بیدار نکنی ... حواست باشد دختر لطفن یادت نرود باز آلزایمر بگیری و یادت برود که آلزایمر داری دختر ... لطفن سرت به سایه ها گرم باشد لطفن ... به رقص نورهای خورشید و میناهای قرمز و سبز و زرد ... به هشتی ... به پنجدری ... هستی؟... خداحافظ گاردلیا .... خداحافظ ...
۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه
به هزار یاقوت ... هزار یاقوت خازن تابوت عهد عتیق ...
به گاردلیا : تو را خریده است سلیمان ... گاردلیا ... ترا خریده است ... از آخرین ارباب آسمانی از نوح ... آنگاه که زمین را ترک می کرد ... ترا خریده است سلیمان گاردلیا ... ترا خریده است ... ترا خریده است سلیمان به هزار نگین انگشتری ... یکی از یکی سلطانی تر ... یکی از یکی یاقوتی تر ... یاقوتی تر از خازن یاقوت تابوت عهد عتیق ... از مسلسل روی دوش موسا ... ترا خریده است سلیمان ... گاردلیا ... تو را خریده است ... نقد ... از آخرین ارباب آسمانی از نوح در آخرین لحظه ی پیش از پایش پای اش روی پایه ی اولین پله ی کشتی فضایی اش ... از نوح که از هر چه به زمین آورد جفتی بود جز تو ... جز تو گاردلیا ... که بی جفت ... بی تا ... بی همتا ... تو را قرار بود که ول کنند روی زمین ... بی جفت بی پناه بیچاره بدبخت گاردلیا ... بدبخت ... تو را سلیمان خرید گاردلیا ... تو را خرید از نوح ... از توی انبوهی از ژن ها و ژنتیک ها از توی آزمایشگاه کشتی فضایی اش ... تو را برداشت گاردلیا ... تو را ... تو را برداشت که توی یک لوله ی آزمایشگاهی ... ته یک لوله ی آزمایشگاهی ... نشسته بودی ... غمگین ... غمگین ... غمگین ... با آن موهای بلندددددددددددد مشکی ات ... با آن چشم های درشت مشکی ات ... غصه می خوردی توی ژن هایت گاردلیا ... توی ژنتیک ات گاردلیا ... سلیمان تو را برداشت ... از بین کلی جفت جفت لوله های آزمایشگاهی از هر جفت موجود زنده ی روی زمین توی کشتی نوح گاردلیا ... تو را برداشت که تک بودی ... تنها بودی ... گوشه ی جعبه ی لوله های آزماشگاهی نوح بودی ... تو را برداشت ... تو را بلند کرد ... تو را برد بالا ... تو را برد توی نور و تو را نگاه کرد ... نوح می گفت این را ولش کن ... دیوانه است ... اثیری است ... روانی است ... عاشق است ... عاشق شده است ... فدرس از دهانش که نمی افتد ... فدرس از زبانش که نمی افتد ... همه ی دورتا دور کمربند اوریون را خطی کرده است خط خطی کرده است ... دیوانه است این ... همه را دیوانه کرده است این ... فدرس که از دهانش که نمی افتد این سلیمان ...با هیچ کسی جفت نشده است این سلیمان ... با هیچ لوله ای توی جعبه ی من ... نوح ... هم لوله نشده است که سلیمان ... جیغ می زند این ... داد می زند این ... پا می کوبد این ... فریاد می زند ... چنگ می کشد ... چنگال می کشد ... این گاز می گیرد سلیمان ... ولش کن این را سلیمان ... نوح هی گفته است ... نوح هی گفته است ... نوح این آخرین ارباب آسمانی پیشا پیش آخرین پایش پای اش روی آخرین پله ی کشتی سفینه اش گفته است گاردلیا ... به سلیمان گفته است/تاکید کرده است گاردلیا ... سلیمان اما خندیده است ... خندیده است و... تو را سلیمان خریده است گاردلیا ... سلیمان نبی ... سلیمان غزل های سلیمان ... سلیمان بزرگ ... سلیمان سلطان بر مار و مور ... نوح که نفهمید آخرش هم که فدرس چیست ... فدرس کیست ... تو که می دانی گاردلیا ... تو که می دانی ... سلیمان تو را خریده از نوح گاردلیا ... فدرس تو را خریده از نوح گاردلیا ... فدرس ... سلیمان زمین ... بزرگترین عارف زمین ... به هزار یاقوت ... هزار یاقوت خازن تابوت عهد عتیق ... به هزار انگشتری ... هزار انگشتر ... به هزار سلیمان نبی ... فدرس تو را خریده است نقد ... زرخرید ... از توی ژن هایت ... ژنتیک هایت ... تو را ای ملکه ی باد صبا ... ای گاردلیا ... دوران سلطنت ما ... من و تو ... فدرس و گاردلیا ... هنوز تمام نشده است گاردلیا ... من هنوز روی تخت سلطنتم ... توی حیاط ... کنار حوض آبی رنگ مان ... توی پیژامه ی سلطنتی ام که تو همیشه همش هی کوکش زده ای گاردلیا ... هی غر زده ای گاردلیا ... من هنوز روی تختم توی حیاط ... و تو گاردلیا از توی آشپزخانه ی قصر کهنه ی دو اتاق خوابه مان تند و تند لیوان بزرگ شربت خاکشیر را هم می زنی ... با باد بزن زیر بغل ات هی غر می زنی هی غر می زنی از این همه اردی که می دهد فدرس که انگار که تو را خریده است فدرس که همش این را بیار گاردلیا اون رو ببر گاردلیا ... از این همه دستور این همه ارد ...از اینکه اصلن هم که شعور ندارد که ... از اینکه خوابیده است روی تخت دست هاش زیر سرش توی سایه توی حیاط هی فقط انگشت شست پایش را فقط تکان تکان می دهد هی فقط داد می زند: گاردلیا ... گاردلیا ... این را ببر ... آن را بیار گاردلیا ... از اینکه چرا خودت هم نمی دانی که چرا پس باز هم دلت برایش اینقدر باز قنج می رود ... چرا باز اگر نباشد جیغ می زنی داد می زنی پا می کوبی فریاد میزنی چنگ می کشی چنگال می کشی ... گاز می گیری زود دست ات را بین انگشت اشاره و شست ات را گاز می گیری ... توبه توبه ... زود برم فدرس منتظر است ... فدرس منتظر است ... سلیمان ات منتظر است ... شربت خاکشیر می خواهد دلش ... دلش تو را می خواهد دلش ... همه اش بهانه است گاردلیا ... فقط صدا کردن اسم تو را می خواهد ... عمر کوتاه است گاردلیا ... عمر کوتاه است گاردلیا ... این را ببر ... آن را بیار بهانه است گاردلیا ... زود باش گاردلیا ... زود باش ... نوح هر روز ظهر تابستان از پشت ابرها توی حیاط خانه ی فدرس/سلیمان را با تلسکوپ اش نگاه می کرد و هی می گفت: ای سلیمان ... ای سلیمان ... امان از دست تو فدرس/ای سلیمان ...
نکته روز: آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند ... نیچه
گاردلیا به فدرس: نوح بارش را بسته بود ... جفت جفت توی جعبه اش می چید ... جفت جفت چفت هم می چید ... گاردلیا گوشش گرم صدای عطار بود ... گرم منطق الطیر ... چشمش گرم تماشای شمس که نشئه از شعر مولانا نوش نوش می زد از کهکشان راه شیری ... گاردلیا دلش گرم بود/مست بود ... مست عطر تسبیح سرخ پدربزرگ ... سرش به سر ستاره ها گرم بود ... توی حلقه ای آبی از فضا هی خنده می ریخت روی خط اوریون ... آخ ... سرش به سر "س" فدرسش مست بود/گرم بود ... اصلن کاری به کار نوح و زمین نداشت که ... نوح بارش را بسته بود ... جفت جفت ... زمین رنج داشت فدرسم ... زمین غم داشت ... زمین اشک داشت ... زمین جنگ داشت ... زمین گرد بود و هی گاردلیا و اشک هایش با هم قل خورند و آخرش روی کف دست های سلیمان فرو ریختند ... سلیمان خندید و روی گاردلیا کرچ کرد ... روی گاردلیا که تنها بود ... غمگین بود ... بی تاب بود ... روی گاردلیا که دیوانه است ... عاشق است ... هر بار که می خندد فدرس از دهانش می ریزد بیرون ... هر بار که می گرید فدرس از چشم هایش می چکد بیرون ... هر بار که دستش میبرد فدرس از رگ هایش می پاشد بیرون ... سلیمان گاردلیا را از نوح خرید ... به هزار نگین انگشتری ... برش داشت لای عبایش پیچید و بغلش کرد ... تا آفتاب بالا بردش و تا ذره پایین ... تا همه ی خنده گری ها و گریه گری ها و اینتی گری هایش ... تا همه ی هافزانه ها و گاه نوشت هاش ... عاشق است این گاردلیا ... عاشق است این زن ... دم و بازدمش بسته به فرمان سلیمان است ... اهلی دست سلیمان است ... هلاک نگاه سلیمان است ... دست بند دستش ردای عبای سلیمانش است ... وردست سلیمان است ... کف حوض می نشیند و ماهی ها را نوازش می کند ... سلیمان خرچنگ ها را از مرد چینی میخرد و به رودخانه می بخشد... گاردلیا دستش را بستر حلزونها می کند و به مارمولک ها غذا می دهد ... نهنگ می شود و بچه گربه ها را شیر می دهد ... رام و خام سلیمان می شود این گاردلیا فدرسم ... جادوی خنده ی سلیمان می شود ... تنش اقیانوس می شود و نبی اش/مردش رویش خیمه میزند و ستون قصرش را توی قلب گاردلیا فرو می کند ... دلش روی زمین بند نیست که فدرسم ... روحش توی پنچ دری سلیمان گیر است ... توی قلمرو و سلطنت سلیمانش که بزرگترین عارف این قرن است ... گاردلیا چشمش به آسمان است ... منتظر فرمان ات ... منتظر اشاره ات ... منتظر حرکت نگین انگشترت به سمت/سوی اوریون ... فدرسم ... سلیمانم ...
۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سهشنبه
بلکه قلبم را ببینم ...
چمباتمه می زنم گوشه ی ته حمام ... دست هایم می لرزند ... عجله دارم و کمی هم ترسیده ام ... اگر درست باشه؟ یعنی همینه؟ ... نفسم انگار که یخ بزند به پشت سیبیل های نیم تراشیده ام می خورد به لب هایم و بدتر یخ میزنم ... شکسته بسته ی آینه ی قدیمی مادر بزرگ را از زیر تشت های کهنه و سوراخی که زیر جالباسی رختکن حمام چپانده است می کشم بیرون و تکیه می دهمش به کناره ی دیواره ی کنار دستم ... دستم می لرزد و چند بار به همین دلیل هم آینه از بغل از پهلو در می رود و سر می خورد روی زمین ... به هر ضربی که هست ثابتش می کنم به دیوار به خودم به تو نمی دانم به همه ی کسانی که به این شکسته بسته ربط و خط داشتند ... چند بار سفت زیر سینه ی چپم را سفت می مالم با کاسه ی کوچک کنار دستم کمی آب می ریزم روی بخار آینه ... نرم جوری که باز نیفتد و ... باز دستم را خیس می کنم باز سفت می کشم زیر سینه ی چپم و تیغ را آرام از زیر پایین ترین دنده ی پایینی آخر کارم رد می کنم به داخل ... صدای پاره شدن غضروف خام رون مرغ هایی را می دهم که از دو طرف نگه می داشتم و مادر با کارد نیمچه کهنه تیز کهنه ی خانه مان آنها را از وسط مفصل هایشان می برید ... همان صدا را می دهم از زیر سینه ام بیرون ... و بعد قرچ و قروچ تلخی که کامم را سیاه می کند تا حداقل کمسته یک پنج سانتیمتری پهنا بگیرد و من به پهنای خنده ی روی صورت تو فکر می کنم به وقتی که به خاطرات بهترت داری فکر می کنی و فقط جسم خسته ات خواب آلود پیش من است ... می ترسم ... خیلی ... به شدت می ترسم جوری دستم می لرزد که آخرین ریزه ی پاره ی آخر را بد جوری جر می دهم بیرون ... اهمیت نمی دهم و سعی می کنم که فقط به تو فکر کنم ... خون همه ی روی شکم و روی رون پاهایم را برداشته است ... صدای غضروف می دهم دیگر وقتی که روی چمباتمه ام جا به جا می شوم ... دستم را با عجله می کنم توی کیسه ی کنار دستم و یک آینه ی کوچک دسته دار دندان پزشکی را از آن می کشم بیرون از همان هایی که دکترهای دندان پزشک با آنها پشت پس دندان هایمان را نگاه می کنند و می خندم ... به ردیف دندان هایم ... خیلی تلخ می خندم و آرام با دو انگشت دست چپم لای اشکاف شکاف زیر سینه ام را باز می کنم ... سعی می کنم که رو به نور بنشینم ... آرام آینه را نصفه نیمه از لای اشکاف شکاف سینه ام می برم تو و سعی می کنم از آن بالا نگاه کنم ... ماهیچه های پشت گردنم که به شدت رو به جلو خم شده ام به شدت تیر می کشند ... حس می کنم چیزی از همان پس گردنم به پهنای گردنم جر می خورد و می آید جلو ... جلو ... جلو تر ... اهمیت نمی دهم سعی می کنم خون روی گردی آینه را با سرانگشت های خونین کنار بزنم و از آن لا /به لای قلبم را بلکه ببینم ... خیلی به خودم فشار می آورم آنقدر که گردنم دست آخر از پشت به جلو یکسره جر می خورد سرم به ضرب بد صدای بدی بد جوری با بالای پیشانی ام می خورد روی سرامیک های کهنه ی کف حمام و صدای گنگ و بمی می پیچد توی اکوی دیوارهایش قل می خورم و می روم می رود تا کنار در حمام می ایستم ... سرم دیگر دست خودم نیست پس تنم را با یک ضرب و سریع پرتاب می کنم به سمت دیوار رو به رو به سمت در حمام و اشکاف شکاف زیر سینه ام را می گیرم جلوی چشم هایم ... سرم یک چشمش را می بندد و یک چشم دیگرم را براق می کند گرد توی همان شکاف سعی می کنم که اگر بشود از آن لا از آن زیر بلکه قلبم را ببینم ... نمی شود ... پس با هر دو دستم دو سمت لبه های اشکاف شکاف را می گیرم و به ضرب از دو سمت جر می دهم بیرون ... قلبم پاره و پوره روی سطح بدنم کنار ریه هایم شش هایم نبض نیم بند ریز بندی را می زند که با چشم هایم که حالا هی دارند تارتر و تارتر می شوند به سختی تشخیص اش می دهم ... خوشحال می شوم ... برش می دارم ... می چسبانمش به صورتم ... دو دستی ... می بوسمش و توی خودم به پهلو از بغل جمع می شوم ... تو را صدا می کنم ... بلند می پرسی چی شده؟ حوله؟ ... تمام توانم را جمع می کنم و سعی می کنم که تن صدایم را جوری کنترل کنم که مثل همیشه که حتا از پشت تلفن می فهمی نفهمی که درد دارم ... بلند می گویم نه چراغ را خاموش کن می خواهم کمی همین جا بخوابم ... آخرین صدایی که توی سرم اکو می شود ضرب پاشنه ی صندل های رو فرشی تو روی سرامیک کهنه ی راهروی حمام است ... چشم هایم را می بندم ... چراغ خاموش می شود ... تو را به صورتم می چسبانم ... تو را بو می کنم ... تو را توی مشت هایم فشار می دهم ... مثل هر شب ... مثل تمام شب های دیگر عمرم ... تو را زیر دماغم و توی مشامم می گیرم و قلبم توی مشتم کنار صورتم زیر دماغم همه ی مشامم را با بوی خون و گوشت برمی دارد و از حرکت به آرامی می ایستد ... به آرامی می خوابم ... شب بخیر ... شب به خیر ... مثل هر شب ... تو به خاطرات بهترت فکر می کنی و من ... من دیگر نور انگاری دیگر به پشت سرم است انگار دیگر ...
۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه
نوک زبانم که همیشه اسم تو توکش بود
دارم خیانت می کنم ... به تو ... به خودم ... به زن همسایه مان ... به مادرم ... به دست هایم از آخرین باری که پرده را کنار زدم و چشم هایش را براق کرد توی چشم هایم ... دارم خیانت می کنم ... به تو ... به خودم ... به پدربزرگ ... به سلامتی همه ی با وفاهای عالم ... دارم خیانت می کنم ... به دست هایم ... به جداره ی تاریک بین دیوار آشپزخانه و دستشویی که تو هر شب نامه هایت را برایم می آوری و یواشکی آنجا می گذاری ... دارم خیانت می کنم دختر ... به همه ی دخترهای محله مان ... به لباس خواب خوش بویی که لعنتی هنوز بوی گیلاس سیاه له شده ی ته جعبه ی میدان قزل قلعه را می دهد ... به دست هایت که شدید می لرزند در لحظه های بسیار بسیار بسیار کوتاه امکان ملاقات ... به لب ... به لب هایت که همیشه می لرزند ... دارم خیانت می کنم ... حتا همه ی طول مسیر راه را که دارم بر می گردم ... حتا توی پادری ... کنار جعبه ی جاکفشی ... کنار کاسه ی هلو ... کنار شلیلی که تو یواشکی هر شب توی کیسه ی فریزر برایم خورد می کنی و با خودت تا پایین پله های آپارتمانتان می آوری ... بخور بخور همه ش رو بخور برای تو خریدم ... دارم خیانت می کنم دختر ... دارم خیانت می کنم حتا به طعم عجیب و شور سرانگشت های خوش طعمت ... حتا به نوک زبانم هم دارم دیگر خیانت می کنم ... به نوک زبانم که همیشه اسم تو روی توکش بود ... یادت هست ؟؟؟ دست هایم را تا ته توی جیب شلوار جین ام می کنم و آرام خیابان را می گیرم و برمی گردم ... سرازیر می شوم و پشت سرم دانه های کوچک برف آنقدر توی سرازیری پشت سرم قلت می خورند و قلت می خوردند و می آیند که ... بهمن شده است و من دوباره دارم متولد می شوم ... دوباره پشت پنجره ی آنور خیابان می ایستم و تو را دید می زنم ... از لای پرده ات نگاه می کنم و تو آرام پاهایت را دور سرم حلقه می کنی و فشارم می دهی ... هیچکس خانه نیست و تو هیچ وقت تا این حد تنها نیستی ... قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری ... پاهای خسته ات را دور سرم حلقه می کنی و من را آرام آرام از پنجره ی آشپرخانه ات از طبقه ی بیست و هفتم این آسمان خراش می دهی پایین ... جنازه ام دارد توی هوا تاب می خورد و از لای هر هشت پایت سر می خورد پایین می افتد روی زمین و تو با یک ضرب از نوک سرت تا نوک انگشت های پاهایت می روی و توی عمق دریا گم می شوی ... من جنازه ام دستش را از جیب شلوار جین ام بیرون می آورد ... کف هر دوتا دست هایش را رو هم می گذارد و می گذاردشان زیر سرم ... به پلهو پاهایم را جمع می کند توی شکم ام و چشم هایم را می بندد ... دارم خیانت می کنم دختر ... حتا به خودم ... فقط به خودم ... باور کن ... دختر ...
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...