نکته روز:  آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند ... نیچه

 

گاردلیا به فدرس: نوح بارش را بسته بود  ... جفت جفت توی جعبه اش می چید ... جفت جفت چفت هم می چید ... گاردلیا  گوشش  گرم صدای عطار بود ... گرم منطق الطیر ... چشمش گرم تماشای شمس که نشئه از شعر مولانا نوش نوش می زد از کهکشان راه شیری ... گاردلیا دلش گرم بود/مست بود ... مست عطر تسبیح سرخ پدربزرگ ... سرش به سر ستاره ها گرم بود ...  توی حلقه ای آبی از فضا هی خنده می ریخت روی خط اوریون ... آخ ... سرش به سر "س" فدرسش مست بود/گرم بود  ...  اصلن کاری به کار نوح و زمین نداشت که ...  نوح بارش را بسته بود ... جفت جفت ...  زمین رنج داشت فدرسم ... زمین غم داشت ... زمین اشک داشت ... زمین جنگ داشت ...  زمین گرد بود و هی گاردلیا و اشک هایش با هم قل خورند و آخرش روی کف دست های سلیمان فرو ریختند ... سلیمان خندید و روی گاردلیا کرچ کرد  ...  روی گاردلیا که تنها بود ... غمگین بود ... بی تاب بود  ... روی گاردلیا که دیوانه است ... عاشق است ... هر بار که می خندد فدرس از دهانش می ریزد بیرون ... هر بار که می گرید فدرس از چشم هایش می چکد بیرون ... هر بار که دستش میبرد فدرس از رگ هایش می پاشد بیرون ... سلیمان گاردلیا را از نوح خرید ... به هزار نگین انگشتری ... برش داشت لای عبایش پیچید و بغلش کرد ... تا آفتاب بالا بردش و تا ذره پایین ... تا همه ی خنده گری ها و گریه گری ها و اینتی گری هایش ... تا همه ی هافزانه ها و گاه نوشت هاش ...  عاشق است این گاردلیا ... عاشق است این زن ... دم و بازدمش بسته به فرمان سلیمان است ...  اهلی دست سلیمان است ...  هلاک نگاه سلیمان است ...  دست بند دستش ردای عبای سلیمانش است ... وردست سلیمان است ...  کف حوض می نشیند و ماهی ها را نوازش می کند ... سلیمان خرچنگ ها را از مرد چینی میخرد و به رودخانه می بخشد... گاردلیا  دستش را بستر حلزونها می کند و به مارمولک ها غذا می دهد ... نهنگ می شود و بچه گربه ها را شیر می دهد  ... رام  و خام سلیمان می شود این گاردلیا فدرسم ...  جادوی خنده ی سلیمان می شود ... تنش اقیانوس می شود و نبی اش/مردش  رویش خیمه میزند و ستون قصرش را توی قلب گاردلیا فرو می کند  ... دلش روی زمین بند نیست که فدرسم ... روحش توی پنچ دری سلیمان گیر است ... توی قلمرو و سلطنت سلیمانش که بزرگترین عارف این قرن است  ... گاردلیا چشمش به آسمان است ...  منتظر فرمان ات ...  منتظر اشاره ات ... منتظر حرکت نگین انگشترت به سمت/سوی اوریون ... فدرسم ... سلیمانم ...