به گاردلیا : تو را خریده است سلیمان ... گاردلیا ... ترا خریده است ... از آخرین ارباب آسمانی از نوح ... آنگاه که زمین را ترک می کرد ... ترا خریده است سلیمان گاردلیا ... ترا خریده است ... ترا خریده است سلیمان به هزار نگین انگشتری ... یکی از یکی سلطانی تر ... یکی از یکی یاقوتی تر ... یاقوتی تر از خازن یاقوت تابوت عهد عتیق ... از مسلسل روی دوش موسا ... ترا خریده است سلیمان ... گاردلیا ... تو را خریده است ... نقد ... از آخرین ارباب آسمانی از نوح در آخرین لحظه ی پیش از پایش پای اش روی پایه ی اولین پله ی کشتی فضایی اش ... از نوح که از هر چه به زمین آورد جفتی بود جز تو ... جز تو گاردلیا ... که بی جفت ... بی تا ... بی همتا ... تو را قرار بود که ول کنند روی زمین ... بی جفت بی پناه بیچاره بدبخت گاردلیا ... بدبخت ... تو را سلیمان خرید گاردلیا ... تو را خرید از نوح ... از توی انبوهی از ژن ها و ژنتیک ها از توی آزمایشگاه کشتی فضایی اش ... تو را برداشت گاردلیا ... تو را ... تو را برداشت که توی یک لوله ی آزمایشگاهی ... ته یک لوله ی آزمایشگاهی ... نشسته بودی ... غمگین ... غمگین ... غمگین ... با آن موهای بلندددددددددددد مشکی ات ... با آن چشم های درشت مشکی ات ... غصه می خوردی توی ژن هایت گاردلیا ... توی ژنتیک ات گاردلیا ... سلیمان تو را برداشت ... از بین کلی جفت جفت لوله های آزمایشگاهی از هر جفت موجود زنده ی روی زمین توی کشتی نوح گاردلیا ... تو را برداشت که تک بودی ... تنها بودی ... گوشه ی جعبه ی لوله های آزماشگاهی نوح بودی ... تو را برداشت ... تو را بلند کرد ... تو را برد بالا ... تو را برد توی نور و تو را نگاه کرد ... نوح می گفت این را ولش کن ... دیوانه است ... اثیری است ... روانی است ... عاشق است ... عاشق شده است ... فدرس از دهانش که نمی افتد ... فدرس از زبانش که نمی افتد ... همه ی دورتا دور کمربند اوریون را خطی کرده است خط خطی کرده است ... دیوانه است این ... همه را دیوانه کرده است این ... فدرس که از دهانش که نمی افتد این سلیمان ...با هیچ کسی جفت نشده است این سلیمان ... با هیچ لوله ای توی جعبه ی من ... نوح ... هم لوله نشده است که سلیمان ... جیغ می زند این ... داد می زند این ... پا می کوبد این ... فریاد می زند ... چنگ می کشد ... چنگال می کشد ... این گاز می گیرد سلیمان ... ولش کن این را سلیمان ... نوح هی گفته است ... نوح هی گفته است ... نوح این آخرین ارباب آسمانی پیشا پیش آخرین پایش پای اش روی آخرین پله ی کشتی سفینه اش گفته است گاردلیا ... به سلیمان گفته است/تاکید کرده است گاردلیا ... سلیمان اما خندیده است ... خندیده است و... تو را سلیمان خریده است گاردلیا ... سلیمان نبی ... سلیمان غزل های سلیمان ... سلیمان بزرگ ... سلیمان سلطان بر مار و مور ... نوح که نفهمید آخرش هم که فدرس چیست ... فدرس کیست ... تو که می دانی گاردلیا ... تو که می دانی ... سلیمان تو را خریده از نوح گاردلیا ... فدرس تو را خریده از نوح گاردلیا ... فدرس ... سلیمان زمین ... بزرگترین عارف زمین ... به هزار یاقوت ... هزار یاقوت خازن تابوت عهد عتیق ... به هزار انگشتری ... هزار انگشتر ... به هزار سلیمان نبی ... فدرس تو را خریده است نقد ... زرخرید ... از توی ژن هایت ... ژنتیک هایت ... تو را ای ملکه ی باد صبا ... ای گاردلیا ... دوران سلطنت ما ... من و تو ... فدرس و گاردلیا ... هنوز تمام نشده است گاردلیا ... من هنوز روی تخت سلطنتم ... توی حیاط ... کنار حوض آبی رنگ مان ... توی پیژامه ی سلطنتی ام که تو همیشه همش هی کوکش زده ای گاردلیا ... هی غر زده ای گاردلیا ... من هنوز روی تختم توی حیاط ... و تو گاردلیا از توی آشپزخانه ی قصر کهنه ی دو اتاق خوابه مان تند و تند لیوان بزرگ شربت خاکشیر را هم می زنی ... با باد بزن زیر بغل ات هی غر می زنی هی غر می زنی از این همه اردی که می دهد فدرس که انگار که تو را خریده است فدرس که همش این را بیار گاردلیا اون رو ببر گاردلیا ... از این همه دستور این همه ارد ...از اینکه اصلن هم که شعور ندارد که ... از اینکه خوابیده است روی تخت دست هاش زیر سرش توی سایه توی حیاط هی فقط انگشت شست پایش را فقط تکان تکان می دهد هی فقط داد می زند: گاردلیا ... گاردلیا ... این را ببر ... آن را بیار گاردلیا ... از اینکه چرا خودت هم نمی دانی که چرا پس باز هم دلت برایش اینقدر باز قنج می رود ... چرا باز اگر نباشد جیغ می زنی داد می زنی پا می کوبی فریاد میزنی چنگ می کشی چنگال می کشی ... گاز می گیری زود دست ات را بین انگشت اشاره و شست ات را گاز می گیری ... توبه توبه ... زود برم فدرس منتظر است ... فدرس منتظر است ... سلیمان ات منتظر است ... شربت خاکشیر می خواهد دلش ... دلش تو را می خواهد دلش ... همه اش بهانه است گاردلیا ... فقط صدا کردن اسم تو را می خواهد ... عمر کوتاه است گاردلیا ... عمر کوتاه است گاردلیا ... این را ببر ... آن را بیار بهانه است گاردلیا ... زود باش گاردلیا ... زود باش ... نوح هر روز ظهر تابستان از پشت ابرها توی حیاط خانه ی فدرس/سلیمان را با تلسکوپ اش نگاه می کرد و هی می گفت: ای سلیمان ... ای سلیمان ... امان از دست تو فدرس/ای سلیمان ...
نکته روز: آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند ... نیچه
گاردلیا به فدرس: نوح بارش را بسته بود ... جفت جفت توی جعبه اش می چید ... جفت جفت چفت هم می چید ... گاردلیا گوشش گرم صدای عطار بود ... گرم منطق الطیر ... چشمش گرم تماشای شمس که نشئه از شعر مولانا نوش نوش می زد از کهکشان راه شیری ... گاردلیا دلش گرم بود/مست بود ... مست عطر تسبیح سرخ پدربزرگ ... سرش به سر ستاره ها گرم بود ... توی حلقه ای آبی از فضا هی خنده می ریخت روی خط اوریون ... آخ ... سرش به سر "س" فدرسش مست بود/گرم بود ... اصلن کاری به کار نوح و زمین نداشت که ... نوح بارش را بسته بود ... جفت جفت ... زمین رنج داشت فدرسم ... زمین غم داشت ... زمین اشک داشت ... زمین جنگ داشت ... زمین گرد بود و هی گاردلیا و اشک هایش با هم قل خورند و آخرش روی کف دست های سلیمان فرو ریختند ... سلیمان خندید و روی گاردلیا کرچ کرد ... روی گاردلیا که تنها بود ... غمگین بود ... بی تاب بود ... روی گاردلیا که دیوانه است ... عاشق است ... هر بار که می خندد فدرس از دهانش می ریزد بیرون ... هر بار که می گرید فدرس از چشم هایش می چکد بیرون ... هر بار که دستش میبرد فدرس از رگ هایش می پاشد بیرون ... سلیمان گاردلیا را از نوح خرید ... به هزار نگین انگشتری ... برش داشت لای عبایش پیچید و بغلش کرد ... تا آفتاب بالا بردش و تا ذره پایین ... تا همه ی خنده گری ها و گریه گری ها و اینتی گری هایش ... تا همه ی هافزانه ها و گاه نوشت هاش ... عاشق است این گاردلیا ... عاشق است این زن ... دم و بازدمش بسته به فرمان سلیمان است ... اهلی دست سلیمان است ... هلاک نگاه سلیمان است ... دست بند دستش ردای عبای سلیمانش است ... وردست سلیمان است ... کف حوض می نشیند و ماهی ها را نوازش می کند ... سلیمان خرچنگ ها را از مرد چینی میخرد و به رودخانه می بخشد... گاردلیا دستش را بستر حلزونها می کند و به مارمولک ها غذا می دهد ... نهنگ می شود و بچه گربه ها را شیر می دهد ... رام و خام سلیمان می شود این گاردلیا فدرسم ... جادوی خنده ی سلیمان می شود ... تنش اقیانوس می شود و نبی اش/مردش رویش خیمه میزند و ستون قصرش را توی قلب گاردلیا فرو می کند ... دلش روی زمین بند نیست که فدرسم ... روحش توی پنچ دری سلیمان گیر است ... توی قلمرو و سلطنت سلیمانش که بزرگترین عارف این قرن است ... گاردلیا چشمش به آسمان است ... منتظر فرمان ات ... منتظر اشاره ات ... منتظر حرکت نگین انگشترت به سمت/سوی اوریون ... فدرسم ... سلیمانم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر