۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا را را به را و راه به راه می روم جلو و می آیم عقب ... یادم می آید که آن وقت ها خیلی راحت از ابد حرف می زدیم از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد ... این لغت ها ریخته بودند مثل نقل و نبات زیر کفش های کتانی مان و ما هی مثل بچه های دست خسته و سرانگشت خونین و کبره بسته ی بچه های احمدآباد هی آنها را رج می زدیم رج به رج توی رنج هایمان ... عطر برنج و شالی دوباره مرا مست کرده دختر ... عطر شربت بهار نارنج تو توی همان کاسه ی نیم لب پریده ی نیم لعابی آبی رنگ که نه دختر ... لاجورد/لاجوردی کهنه ی مادربزرگ گاردلیا ... یادم می آید ... آن شبی را که خیلی خشمگین بودم گاردلیا و تو تقریبن با ماسیده های اشک هایت کتاب هایت را بستی و زیر شمدی خوش بوی مامان خوابیدی ... یادم می آید که تا نیمه های شب به خودم می پیچیدم گاردلیا ... تا نیمه های شب هی توی مطبخ خانه را رجز می خواندم برایت زیر لب هایم گاردلیا ... یادم می آید که خیلی خشمگین بودم و دستم هم مثل همیشه که به هیچ جا بند نبود که ... گیر سایه ی غصه ای بود که می دانست تا یک هفته از زیر به زیر ریزه ی چشم های درشتت می افتد و خب من که تحملش را که نداشتم گاردلیا ... یادم می آید که یکهو بلند شدم و آمدم سمت رختخوابمان ... به سمت تو ... با عجله دستم را بردم از بالای سرت به لای موهایت و به بالای بالشتت ... چنگ زدم و تنگ نیم لعابی لب پر آبی که نه لاجورد/لاجوردی بهارنارنج کهنه ی مادربزرگ را کشیدم و خواستم ببرم که چند قطره اش هم پاشید روی سرت لای و به لای موهایت و مست عجیبی عطر شد توی مشامم ولی دیگر دیر شده بود گاردلیا ... دیگر خیلی دیر شده بود ... من آن بالا توی پنجدری هشتی اتاق خوابمان بودم و دستم را چرخاندم و همه ی بهارها را همه ی نارنج ها را همه ی عطرهای برنج و شالی را همه ی ... همه را ریختم/پاشیدم وسط حیاط ... یادم هست گاردلیا ... یادم هست که یکهو چه بوهای عجیبی یکهو پخش شدند توی هوا و از خاک بوی نم باران و نارنج و برنج دو دست ناشناسی شدند که از بغله های گوش های من از چارچوب پنجدری و از وسط هشتی رد شدند و تو را با شمدی های مامان بلند کردند و از بالای سر با لای سر من کشیدند بیرون و بردند گاردلیا ... حالا تو مدت هاست که دیگر آلزایمر گرفته ای دختر ... مدت هاست که دیگر مدت هاست که دیگر مدتهاست که دیگر هیچ چیزی که دیگر هیچ چیزی نه که دیگر هیچ چیزی دیگر یادت که نمی آید که دختر ... من شده ام حالا برایت هر روز سایه ی یکی از آن میناهای رنگ رنگی بالای چارچوب و پنجدری ... یک روز مرا رقص سایه و خورشید می بینی توی میناهای قرمز و یک روز سبز سبزی درخت ها و یک روز زرد زردی خورشید ... همه اش داری به سبزی های توی حیاط و درخت توت و گردو نگاه می کنی فقط لبخند می زنی گاردلیا ... داری ... مرا فراموش کرده ای دختر/گاردلیا مرا فراموش کرده ای ... درست مثل همه ی آن ساعت های طولانی که منتظر قطار بودم که بیاید و از روی من رد بشود و دهقان مثلن خیلی فداکار همیشه ی همه ی قصه های فدرس و گاردلیا چند گردنه بالاتر آن را نگه داشته بود ... درست مثل لولک و بولک که هی توی حیاط بالا و پایین می پریدم و هی برای تو چیزهای عجیب اختراع می کردم ... درست مثل پرفسور بالتازار ... هی درست مثل آن تیزر احمقانه ی اول همه ی کارتون های ساعت پنج بعد از ظهر ... بق بق بق ... بق بق بق ... بق بق بق ... بق بق بق ... پرده پایین افتاد و من توی یک دست کت و شلوار فاستونی فرد اعلا داماد خوشه های اقاقی شدم ... یادت مرا فراموش ... تو خیلی وقت است که آلزایمر گرفته ای دختر و فقط خاطرات بهترت را به یاد می آوری گاردلیا ... می روم  بخوابم ... شبت به خیر دختر ... گاردلیا ... دهقان فداکار که رفت قطار که راه افتاد حواست باشد من را بیدار نکنی ... حواست باشد دختر لطفن یادت نرود باز آلزایمر بگیری و یادت برود که آلزایمر داری دختر ... لطفن سرت به سایه ها گرم باشد لطفن ... به رقص نورهای خورشید و میناهای قرمز و سبز و زرد ... به هشتی ... به پنجدری ... هستی؟... خداحافظ گاردلیا .... خداحافظ ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...