با زمین چه کرده اید شما آقایان؟
نکته ی روز : زمین دیری چه دیوانه خانه ای بوده است ... نیچه
به گاردلیا : دلم می خواهد مثل یک غار میلیونها سال به همین شکل بخوابم ... عمیق ... آرام ... مرطوب ... یکنواخت پر از ترک ... ترک هایی که تو توی دیواره های دهلیزهای قلبم انداختی ... دلم می خواهد بخوابم گاردلیا جان ... دلم می خواهد بخوابم ... بیا پتو را بکش رویم ... تا زیر چانه ام و لبه های پتو را با فشار سر انگشت هایت جا بده به لابه لای چین های زیر گردنم ... بگو که واقعی نیستی گاردلیا ... بگو که نیستی نبودی ... بگو گاردلیا ... بگو ... بگو که دارم تو را خواب می بینم...
گاردلیا به فدرس : یادت هست ؟ آن شب سرد زمستان ... دستکش های چرمی من ... فرمان به دست من بود و می تاختم ... فرمان من به دست تو بود و نمی دانستم که خواهی تاخت ... تو از جنس پریدن نبودی در تکان های ممتد پلکها یت ... آفتاب زمستان و تکیه به شانه ات ... دانستم ... این روزها کمی خسته ایم ...خوب لاکپشت ها هم خسته می شوند ... نه ؟؟ راهشان طولانی و لاکشان سنگین ... در جستجوی مردمک چشم های هم ... پک های آخر است فدرس ... می بینی ؟ لقمه برایت گرفته ام و انتظارت را می کشم ...چه حرمتی دارد سفره ی خانه ی تو ... نه فدرس ... نه ... گله ای نیست ... من فقط کمی بیمارم ... موهایم را که خشک کنی زودتر از نیلوفر باغچه باز می شوم ... تنیده شو ... پوتین هایت را واکس می زنم و دوباره روی ایوان جایمان را پهن می کنم ... نور عجیبی رحمم را ذوب می کند و تو لبخند می زنی ... انتظار ... سینه ات بوی عناب می دهد ... آخرین معشوق ... ممنون فدرس ... ممنو