۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

زمین ... گاردلیا ... غار و خواب ...


با زمین چه کرده اید شما آقایان؟

نکته ی روز : زمین دیری چه دیوانه خانه ای بوده است ... نیچه

 به گاردلیا :  دلم می خواهد مثل یک غار میلیونها سال به همین شکل بخوابم ... عمیق ... آرام ... مرطوب ... یکنواخت پر از ترک ... ترک هایی که تو توی دیواره های دهلیزهای قلبم انداختی ... دلم می خواهد بخوابم گاردلیا جان ... دلم می خواهد بخوابم ... بیا پتو را بکش رویم ... تا زیر چانه ام و لبه های پتو را با فشار سر انگشت هایت جا بده به لابه لای چین های زیر گردنم ... بگو که واقعی نیستی گاردلیا ... بگو که نیستی نبودی ... بگو گاردلیا ... بگو ... بگو که دارم تو را خواب می بینم...

 

گاردلیا به فدرس : یادت هست ؟ آن شب سرد زمستان ...  دستکش های چرمی من ... فرمان به دست من بود و می تاختم ... فرمان من به دست تو بود و نمی دانستم که خواهی تاخت ... تو از جنس پریدن نبودی در تکان های ممتد پلکها یت ... آفتاب زمستان و تکیه به شانه ات ... دانستم ... این روزها کمی خسته ایم ...خوب لاکپشت ها هم خسته می شوند ... نه ؟؟ راهشان طولانی و لاکشان سنگین ... در جستجوی مردمک چشم های هم ... پک های آخر است فدرس ... می بینی ؟ لقمه برایت گرفته ام و انتظارت را می کشم ...چه حرمتی دارد سفره ی خانه ی تو ... نه فدرس ... نه ... گله ای نیست ... من فقط کمی بیمارم ... موهایم را که خشک کنی زودتر از نیلوفر باغچه باز می شوم ... تنیده شو ... پوتین هایت را واکس می زنم و دوباره روی ایوان جایمان را پهن می کنم ... نور عجیبی رحمم را ذوب می کند و تو لبخند می زنی ... انتظار ... سینه ات بوی عناب می دهد ... آخرین معشوق ... ممنون فدرس ... ممنو 

۱۳۸۶ مرداد ۸, دوشنبه

شخصیالیتی ... !


چقدر واژاه ی پرسونالیتی برای بیان مفهوم شخصیت مناسب است و چقدر این معادل "شخصیت" برای پرسونالیتی بی ربط است!  آیا تا به حال برایتان اتفاق افتاده جلوی آینه بایستید و به صورتتان چنگ بزنید به برداشتن ماسکی که خیلی زود دریافته باشیدچهره ی خودتان است؟

نکته ی روز : باد از روزنه ی قفل بر من وزیدن گرفت و گفت "بیا" و لنگه ی در با شگفتی گشوده شد و گفت "برو" ... نیچه

گاردلیا : شب گسی است ... شب گسی است گاردلیا جان ... شرجی و موذی و سمج ... دلم می خواهد همه ی طول امشب را روی صندلی ام روی بالکن بنشینم و حلقه های دود را به نیزه ی سرد بادها و نسیم های شبانه بسپارم ... دلم می خواهد فردا صبح زود به یک مورچه دم لانه اش سلام کنم و تا شب چهار دست پا باهاش برم و برم و برم ... دلم می خواهد یک کلاسور داشته باشم که همیشه (حتی موقع خواب) محکم به سینه ام بچسبانمش و لایش یا فیلم های رادیولوژی جمع کنم و یا نسخه های مهر داروخانه خورده و یا مثلن ... فرقی نمی کند که ... می کند؟ دلم می خواهد به صداهایی که از مبدا صدایم می کنند جواب بدهم ... دلم می خواهد ... (چیزی جایی ریخته باید باشد زمین ... بوی عجیبی می آید گاردلیا ... بوی عجیبی می آید ... تو توی آشپزخانه که بودی چیزی از دستت نیفتاد ؟) 

۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه

به خاطر ویرا...

 

بیشتر از بیست و چهار ساعت بیداری ... بیداری و تشنج ... بیداری و تنش ... خشم ... اضطراب ... بیشتر از بیست و چهار ساعت بیدار باشی و مثل یک اژدها به خودت پیچیده باشی و به آتش کشیده باشی و به خاکستر تبدیل شده باشی و  خسته ... خسته ... خسته ... درب و داغون ... لت و پار ... آش و لاش ... معلق باشی بین زمین و هوا پر از توهمات دیداری و شنیداری از شدت کمبود خواب و خستگی ... پشت سر هم فقط بگویی برویم بخوابیم ... برویم بخوابیم ... دلت بخواهد که سر به تنش نباشد ... دلت بخواهد که با دست های خودت تکه و پاره اش کنی ... بوی خون لا به لای حباب های ریوی ات پیچیده باشد و یکهو توقف ... مکث ... نگاه و بعد پیچیده باشی به تنش ... بپیچد به تنت ... بعدش یکهو بشوی با او مثل دو ساق پیچک نیلوفر و بروید بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بروید تا برسید به ...خیلی خسته ام و در این شرایط روانشناسان توصیه می کنند که حتمن به من مراجعه کنم ... بدون وقت قبلی ویزیت نمی شوید ... لطفن از قبل از بعد وقت بگیرم بروم توی نوبت سر صف ... (مقصر نیستم این از اون صف های چپه است از شانس من !)

نکته ی روز : انسان پوچ گرچه چیزی برای توجیه ندارد ولی با چیزی جز توجیه کردن ها رو به رو نیست و من در اینجا دارم به سرچشمه ی بی گناهی انسان پوچ می پردازم ... نیچه 

به گاردلیا : همه چیز آرام است ... آرام و موذی ... آرام و مشکوک ... آرام و خاکستر ... آرام و روان ... آرام و مذاب ... آرام و ... سربازها را به خانه برمی گردانم ... سربازها را ... به خانه ... برمی گردانم ... ویرا خواست این را در یک روز آفتابی ... ویرا ... ویرا ... گاردلیا ... گاردلیا ... سربازها را به خانه برگردانید ... سربازها را به خانه برگردانید ... ویرا گفت این را در یک روز آفتابی ... ویرا این را خواست گاردلیا ... ویرا خواست این را ... ویرا ... ویرا ... بپذیر گاردلیا ... بپذیر ... لطفن ... لطفن ... به خاطر ویرا گاردلیا ... به خاطر ویرا ... گاردلیا ...

۱۳۸۶ مرداد ۶, شنبه

تللخ و تللخ ... تللخ و تللخ ... تللخ و تللخ ...

 


خیلی ساده ... یک شبه هشتصد هزار وبلاگ بین هوا و زمین معلق می شوند ... رشته ی ارتباطی پیچیده ی خیلی ها روی نت با دوستان و همفکرانش از هم می پاشد ... صحبت از هک است و نا امنی ... احساس نا امنی روی هرم مازلو بعد از احساس خفه گی و تشنگی و گشنگی آسیب زا ترین حس بر پیکره ی روح و روان آدمی است ... به ما پشت سر هم  می گویند که نوشته های ما در امان هستند ... اما این یعنی چه ؟ یعنی می شد که نا امن باشند ... می شد که الان دیگر نباشند ... شاید اصلن هفته ی دیگر نباشند !! دلسردی وحشتناکی فضای وب را در بر می گیرد وبلاگهای زیادی حتی بر روی سرورهایی به غیر از پرشین بلاگ پشت سر هم تعطیل می شوند ... به روز رسانی وبلاگها شادابی و سرعت سابق را ندارد ... به همین سادگی کمر جریان وبلاگ نویسی ایران شکسته می شود ... کمری که دورش این اواخر قطور تر از آن شده بود بشود در یک رویارویی مستقیم  شکستش ... اما شکست ... به همین سادگی ... حالا فقط یک راه باقی مانده : اگر می خواهی وبلاگ نویس باقی بمانی باید تن به دامنه ی تا هزار لایه تحت کنترل دات آی آر بدهی و یا اینکه دائم باید تنت بلرزد ... سفر به سرویس دهنده های خارجی هم بهتر از آنها نیست ... اورکات را که فراموش نکرده ایم ... بستن دربست یک سرویس دهنده ی خارجی اصلن به اندازه ی بسته شدن در پرشین بلاگ و یا بلاگفا سر و صدا ندارد ... حالا فقط می توان گفت که کمر بساط وبلاگ نویسی فارسی شکسته شد ... به همین سادگی ... اما شکستن کمر برابر با توقف نیست ... ادامه می دهیم ... باز هم می نویسیم ... باز هم می نویسیم ... باز هم می نویسیم ... مهم نیست از چه و از که مهم این است که باید بنویسیم ... باید بنویسیم ... باید بنویسیم ...

نکته ی روز : میان ناتوانی در دروغ گفتن و عشق به حقیقت فاصله بسیار است ... بپایید ... نیچه ...

به گاردلیا :  ببین ... این ها همه دست هستند و پا که دارند زده می شوند زیر این گیوتین ... ببین گاردلیا ... ببین ... من چشم هایم را می بندم و تا هفت یا هشت و شاید هم سه ... نمی دانم ... تا یک عددی حالا می شمارم و چشم هایم را باز می کنم اگر زودی نتونی بپیداییده کنی خودت رو به من ٬ من هم زودی دستمو میذارم رو این دیوار لعنتی و داد می زنم هوار می کشم : سوک سوک! سوک سوک!!! بعدش گرگ من به هوا میشه و میسوزم و تو نمی بری!! دیدی؟ حالا هی برصق ... حالا هی برصق ... برصق تا برصقیم ... ( من خسته ام گاردلیا ... خسته ام  ... خیلی خسته ام ... جایم را امشب کنار ایوان پهن کن ... توی تنگ سفالی لعابی آبی رنگ چند تکه یخ بنداز ... دوست دارم که از آشپزخانه که داری سینی به دست می آیی تللخ و تللخ صدا کند ... تللخ و تللخ ... تللخ و تللخ ...  )

۱۳۸۶ مرداد ۵, جمعه

تاس ها بهتر تاس می ریزند تا سرها تا ساعت ها تا سرنوشت ها تا س ... ها ... هاااااا ...

 


 این روزها چقدر آرامش طلبکارم از روزگار ... دارد طلبش را جنسی و با مارک لیپتون پرداخت می کند بابت آرامشی که نقد و بی واسطه از حسابم کشیده است بیرون و به غارت  ...

نکته ی روز : آنچه به راستی خاطر را بر رنج می شوراند وجود رنج به خودی خود نیست بلکه بی معنایی آن است ... نیچه

به گاردلیا :  تلخ ترین قسمت آخر بازی وقتی است که اول بازی گفته باشی : روی "سر نعش فدرس" و تاس را ریخته باشی گاردلیا ... دیدی گاردلیا ؟ دیدی؟

۱۳۸۶ مرداد ۴, پنجشنبه

اعتماد به اعتقاد ... اعتقاد به اعتماد ... اعتماد به اعتماد ... اعتقاد به اعتقاد ...

 


 درجه ی اعلام ناخالصی در سطوح آزمایشگاهی از ملیونیوم حرف می زند ... درجه ی اعلام ناخالصی از مبنای صفر مطلق ... داریم به کجا می رویم بچه ها؟ پنج شونه تخم مرغ روی ترازوی دیجیتال بود که دکمه ی الکترونیکی توازن را زد و  ترازو با احتساب پنج شونه تخم مرغ بر روی صفر مطلق دوباره تنظیم شد ... برای کشیدن سیصد و پنجاه گرم پسته ی وطنی برای من .... برای من ... برای من ... قرارمان این نبود بچه ها ... قرارمان این نبود ...

نکته ی روز : آدمیان به سمت نور یورش می برند اما نه برای بهتر دیدن که برای بهتر درخشیدن و آدمیان دوست تر می دارند که در نزد هرکه بهتر می درخشد همو را نور بپندارند ... نیچه 

به گاردلیا :دارم از روی این هایی که توی صورتم کردی عبور می کنم ... مرطوب و گرم و چسبنده و از دو سمت صورتم که می لغزد امتداد لزجی را مثل عبور حلزون ها از مجاری های عبور حلزونی  بر جای می گذارد ... پاک لو رفته ام و  دست هایم پیش چشم هایم از هم باز شده اند هرچند که تو نمی بینی ... تو نمی بینی شان ... من پاک لو رفته ام گاردلیا ...  پاک لو رفته ام و دیگر چندان عجیب و غریب نیست ... هوا را روشن کن می خواهم  بروم و نان تازه بگیرم ... هوا را روشن کن ... می خواهم بروم اتوبوس اول وقت فردا را همین آخر وقت امشب سوار بشوم ... هوا را روشن کن گاردلیا هوا را روشن کن ... راستی آنا هم برایت سلام می رساند ... ـ سلام  ـ سلام ـ سه تا خاشخاشی لطفن من عجله دارم اتوبوس  می آید و ... ممنون گاردلیا ... ممنون ... 

۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

نقطه ی صفر صرف حضور ...

 


 آریایی های بد طالع ... آریایی های بی طالع ... آریایی های بی آر ... بی آری ... بی آریا ... دنبال خودم می گردم ... در موقعیت نقطه ی صفر اشغال ... نقطه ی صفر حضور ... در وضعیت پیشا تولد ... دنبال من در من تبارم ... حرف از اصالت نسل نیست ... صحبت از هیچ اصالتی نیست ... سلسله ها و نسل های منقرض ... هیچ کدام از ما ... به هیچ کدام از هم تعلق نداریم ...  به آدمک های توی سیرک می مانیم با آرایش ها و لباس ها و ظواهر عجیب و غریب ... ناگهان دریچه باز می شود و زیر نور نورافکن های خیالی خود وسط سن زندگی می دویم ...  بیش از هر چیز به دلقک ها شبیه شده ایم ... همه ی ما ... هر کدام از ما ...

نکته ی روز : بازیگر فاقد آن حسی است که بازی اش می کند ... اگر آن را داشت از دست می رفت ... نیچه 

به گاردلیا : اعتقادی به صداها ندارم و این خیلی ترسناک است ( حالا  فرض کن که که تنها صداست که می ماند ) سه شنبه شب ها که رادیو آن همه به تو آرامش می دهد به این فکر کن که همه ی صداهایی که در طول روز شنیده ای از بلندگو پخش می شد و تو مخاطب فرضی گوینده بودی ... به این فکر کن که  ... خیلی وحشتناک است گاردلیا ... خیلی وحشتناک ... به من فکر کن وقتی که دارم اینطور و با همین نگاه این متن را به پایان ... فکر کن ... خیلی وحشتناک است گاردلیا ... باور کن ... رادیو را خاموش کن ... می ترسم ... می ترسم ...  خیلی وحشتناک است گاردلیا ... خیلی وحشتناک است ... من می ترسم ... من ...

۱۳۸۶ مرداد ۲, سه‌شنبه

همه ی مدها که تیشن نیستند!

 


صدایم گرفته ... انگار توی حلقم سوهان کشیده باشند ... دو ساعت یک ضرب حرف زدن روح آدم را خسته می کند ... جسم را ... گاهی که زیاد حرف می زنم حالم از خودم به هم می خورد انگار از درون خالی و پوچ می شوی انگار که توخالی و سبک شده باشی و آمده باشی روی آب ... کمی نسکافه توی آب سرد حل می کنم و ... مزه مزه میکنم ... خودم را آرام رها می کنم تا هر طور که می خواهم/د در افکار بی هدف غوطه بخورم/د ... چقدر به این آرامش لعنتی احتیاج دارم ... بقیه ی روز را می خواهم فقط فیلم ببینم و کمی سعدی بخوانم ... امروز دیگر برای هیچ چیز جا ندارم ...

 

نکته ی روز : آن هنگام که خانه در آتش می سوزد آدمی حتی نهار خوردن را هم از یاد می برد ... آری اما روی خاکسترها آن را پی می گیرد .... نیچه

به گاردلیا : باید آتش روشن کنیم ... اجاق احتیاج داریم ... شب در پیش است و من برای نوشتن به چای تازه احتیاج دارم و  یک عالمه اشیاء بیهده دارند روی اعصابم رژه می روند ... به جز یک صندلی که بر مسندت تکیه زده ام ... راستی! داده ام فندکم را برایم تیز کنند ... اول های آخر لبه اش کند شده بود ... می برمت حتی اگر یک روز به آخر دنیا مانده باشد ( لم داده ام پشت گردنم را می خارانم و بعد از یک خمیازه ی طولانی این را می گویم ... ) 

- مانده ام که دست آخر این همه جمله را چه کسی کلمه خواهد کرد ...  آنوقت هم که تازه من نیستم خودم ... به تو اعتراف نکرد؟

۱۳۸۶ مرداد ۱, دوشنبه

فلسفه در واقع دلتنگی برای خانه است ...

 


زیادی برای یک ظهر تابستانی خنک است ... البته این فقط مربوط می شود به اتاق ها و سالن خالی این خانه ... موجود عجیبی با من همراه است ... فکر می کنم حتی دو برابر این مساحت هم برای گنجاندن این حجم  کم است ... به عنوان موجودی که حضور ندارد موجودی که نیست حجم زیادی را اشغال کرده ... با اینکه با هم برخورد نمی کنیم با اینکه به هم برخورد نمی کنیم با اینکه به راحتی از میانش عبور می کنم با اینکه از این هوا نفس نمی کشد با اینکه جلوی هیچ باد یا نوری را نمی گیرد دارد خفه ام می کند انگار دارم با هر بازدم بالا می آورمش ...گاهی فقط دلم می خواهد  بزنم بیرون هرچند پشت سرم مثل سایه میخزد و می آید پشت به پشتم در فاصله ای برابر با اولین نبش کوچه ی پشت سرم دزدکی مسیرم را سرک می کشد اما لااقل اینجا می شود حجم بزرگ حضورش را لا به لای حجم حضور آدمک های خرده ریز  رنگ رنگ به ضرب و زور نادیده گرفت و کمی بی هوا بی هوایش نفس کشید ... گاهی هوای مسموم اما رقیق به هوای پاک اما غلیظ و سنگین ترجیح دارد ... گاهی وقت ها عجیب دلم می خواهد که آبشش داشتم ... گاهی عمیقن دلم می خواهد که  عمیق نباشم ...گاهی گاه گاهی زندگی دلم می خواهد گاهی ... گاهی دلم می خواهد که گاه گاه بلند بخندم ! خب من هم گاه گاهی ... " لطفن مرا مجاب کنید "  این را داده ام برایم پرینت بگیردند که بدم بچسبانند گاه گاهی پشت دروازه ی بزرگ و اصلی خانه ام ... سربازها ... سربازها ... سربازهای شاعر .... من بعلاوه ی من منهای من ضرب در من تقسیم بر من می شود : " دلم برای خانه تنگ است " با چند رقم اعشار که گردش می کنم که با احتساب تو رند بشود ...  خیلی وقت نیست که وقتم ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...