گاردلیا به فدرس : رو به باد نشسته ای ... باد بی سامان ... روی ابرها ... بی خیال ... سرت به سر ستاره ها گرم ... توی جلد قرمز پدر بزرگ پاهایت را دراز کرده ای ... عطر شکوفه های سنجد پیچیده توی روحت و تو مست ... مست مست ... کسی چنگ می زند به تارهای شکسته ام ... یکهو یک خط سفید خط عبور یک جت ... یک خط سفید بین دو پرنده ... یک عبور ممتد سفید ... صد و ده ستاره ی آن شب عجیب ... درست بعد ازاولین شلیک ... بعد از کارمیلاخ پنجم ... بعد از حضور دیوانه وار فرشته ای که هی خودش را می کوبید به شانه هایت ... هاله ی عجیب برفک های دور تنش دور تا دور تو موج می زد و گاردلیایت توی برفها غلط می خورد ... سرت به سر ستاره ها گرم ... می بینی فدرسم ... همان فرشته دوباره خودش را می کوبید به سقف آسمانت و گاردلیایت پشت پرزهای پتو با طعم شور خون / اشک ذکر می گفت ... یا بها الابهی ... یا بها الابهی ... یا بها الابهی ... دامنم را پهن کرده ام دور تا دورت روی کف همین /این "زمین" شاهد رنج ها ... سرت روی دامنم ... سرت روی زانوانم ... سرت به سرم گرم ... ستاره ها را سپردی به پدر بزرگ ... دستت بند دستهایم باز ... این بندهای باز ... روی زمین ... همین زمین زنده ... زندگی می کنیم همه ی همین زندگی را با همه ی عطرهایش ... می شنویم همه ی همین ترانه ها را ...می چشیم همه ی همین طعمهای خوش را ... تماشا می کنیم زایش نهنگها و جفت گیری عنکبوتها را ... لمس می کنی/م من تو را تو مرا ... دستم را می کشی و می بری باز زیر آبهای گرم و پیر ... درونت دراز می کشم و باز ...دوباره باز برایت شعر می تراشم ... باز تلو تلو ... باز از تو با تو به تو در تو ... باز گاردلیا و فدرس ...
۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه
خون من رنگین تر از رنگین کمان و خون روی کمان آرش که نیست که ...
شیر یک نعره کشید نصف جنگل گود شد ... دو تا میل برداشت قد دو تا از درخت های باستانی جنگل رفت وسط گود ... یکی و دوتا ... سه تا و چارتا ... پنشتا و ششتا ... هفتا و هشتا ... نه تا و ده تا ... شیر یک نعره کشید جنگل وارو شد ... چتر شد زیر آسمان بالای سرش دارز کشید کف خاک خانه ... کف جنگل ... شیر یک نعره کشید چند هزار خایه جفت شد ... سفت سفت چسبید زیر چند هزار گلو ... شیر یک نعره کشید ... شیر نعره خشک شد توی گلویش ... توی گلویش مرد ... پیر شد ... جفت شیر ... هوای خوک کشان گراز دران ... هوای پسی کفتار ... کفتار پیر خوک ... گراز ... هوا ... بد هوای پسی بود برای جفت شیر ...
نکته ی روز : تجربه رهایی از ستم تنها در هنر به دست می آید ... نیچه
به گاردلیا : همینه گاردلیا ... زندگی همینه گاردلیا جانم ... همین ... همینی که توی دست های توست ... همینی که توی چشم های بلوطی رنگت ... همین که صبح ها می مالی از ته کاسه ی چشمت باز شوند رو به دنیا ... زندگی همین است گاردلیا جانم ... همین ... همین احساس گلبهی رنگ پشت شقیقه هایت ... همین لب های منقار بلبلی ات ... همین دعاها که مدتی است برایم کم می خوانی ... زندگی همین است ... همینی که مربای به و گل شده چسبیده به شقیقه هایت ... زندگی همین است گاردلیا جانم ... همین که توی دست های توست ... رنگ رنگی است ... اصلن درست خود همین رنگین کمانی است که توی مشت های توست ...
۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه
گذشته است ... گذشته است ...
کم بود خیلی کم ... آنقدر که ریختم روی زمین ... آنقدر که ریختم شده بود درست مثل دستمال کاغذی ... درست مثل درسته ی درد ... درست مثل ... فقیر از لبه ی جاده بلند شد انگشتش را به سمت ابرها گرفت ... اولی که نه ولی سومین یا چهارمین ماشین ترمز کرد ... سوار شد بغل دستی که کمی جا به جا شد ... فقط کمی ... بوی تند تنباکوی شیراز زد توی جفت گوش های چشم هایش ... سوخت ... درست مثل بی بی ... مثل تنور ... تنم تباه شده شده سوژه ی عکاسی برای شب های بعد از افطار ... چقدر روزه گرفتم ... چقدر خم شدم ... دولا ... چارلا ... جناب ... ما چاکریم ... کم بود خیلی کم بود ... زد به کوچه ی اول ... شهید برگشت ...
نکته ی روز : پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند ... نیچه
گاردلیا به فدرس : اختران آسمان مهر توام ... اختران آسمان مهر توام ... جمله ایست که ساعت ها توی گوشم زنگ می زند ... کافی نیست فقط زن باشی حس کنی بفهمی لمس کنی توی متنی تلوتلو بخوری یعنی دیگر تمام است ... زن بودن کافی نیست ... باید گاردلیا باشی بفهمی تلوتلو توی متن یعنی دیگر تمام است ... دیگر تمام است فدرسم ... اختران آسمان مهر توام ... چند سال می گذرد از آن شب؟ تو بگو ... از آن شب تلو تلو ... از آن شب که گفتی قشنگ بودن سخت است گاردلیا ... و خنده ی ریخت روی صورتت و نگاه عجیب تو انگشت هایت که عجیب تر تماشا می کرد ..."اختران آسمان مهر توام" را گفت گاردلیا و دستکش هایش را در آورد و یکهو توی تاریکی متن دو ساقه ی بی تاب ... دو ساقه ی بی تاب نیلوفر به هم پیچ خوردند و پیچ پیچ پیش پای چراغ های یک اتوموبیل ... یک طرح زده /خورده شد ... تلفیقی از یک تلو تلو ویک دهان باز/داغ که دورش برق زد و ... انتظار برای فردا که می آید بدرقه ام یا نه ... گاردلیا آمد اما نه برای بدرقه برای جا دادن خودش توی کوله پشتی ات ... درست قد/اندازه ی حجمش ... حالا تو بگو چند سال گذشته/می گذرد از آن شب ... تو بگو ... بگو مگر بدترین حادثه ی ممکن که قرار است روی این چهار ستون بدن بیاید چه می تواند باشد ... بگو چند سال می گذرد ... دقیقن چند سال ... از همان شب که رویت کرچ کردم و تو کومور شدی زیر بال های یخ زده ام ... از همان شب که ریشه زدم توی تنت و یک گیاه عجیب به عظمت تبریزی های باغچه ی پدر به دنیا آمد ... از همان شب که آفتاب افتاد روی نیمی از صورتت و تو از نیمه ی دیگرش تندیسی ساختی چون بیکران شمس و مولانا ... تو گس بودی ... گس ... مثل آسمان ابها ... نه ... اصلن تو خود خود آسمان بودی فدرس ... گاه آفتابی و گاه ابری ... همان شد که من از همان شب خواندم اختران آسمان مهر توام ... از همان شب ... درست از همان شب ... حالا بگو چند سال گذشته است فدرس ... بگو چند سال ...
۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه
چنگ گرگ ...
گرگ یک تیله انداخت ته دهانش زیر دندان های انتهایی اش و خرت/تی خردش کرد تفش کرد روی زمین زد به دامنه ی کوه ... زد به همان مسیر هر روز شکارچی از آن می گرفت و می رفت بالا سمت لانه اش ... گرگ یک تف انداخت روی زمین چاقوی دسته سفید نسناس دست ساز زنجانش را دو بار باز و بسته کرد از دامنه ی کوه گرفت و رفت بالا ... شکارچی اسلحه ی گرم روی دوشش خوشان خوشان می رفت بالا گرگ کز کرد پشت اولین سنگ ... گرگ تف انداخت زیر دوجفت پایش به لکه ی خون جفت لای پنجه هایش به پلنگ قصه ی پلنگ توی پست قبل ... چه سرنوشت شکاری دارند برخی از حیوانات ... گرگ یک تف انداخت روی نوک تیز چکمه ی نوک تیز تمام چرم نیم ساق طرح دار دست راه افتاد ... فکر پلنگ پنجه انداخت ... گرگ گوشی رو باز کرد پلنگ بود چند خرخر و غرغر صداهای عجیبی که ما بلد نیستیم ... گرگ یک تف انداخت توی خرخره ی داغ خونین شکارچی از روی سینه اش پاشد ... خرخره بازشد دهان باز کرد یک پوزه ی خونین و بعد جفتش خونین و مالین خودش را کشید بیرون ... نه ماه بعد سه تا توله پس انداخت یکی فقط سرش گرگ و دوتا فقط تن ...
نکته ی روز : از دروغ گفتن تو نیست که خشمگینم از این برآشفته ام که دیگر باورت نمی کنم ... نیچه
به گاردلیا : چنگ می نوازند سر انگشتانم گاردلیا ... چنگ می کشند ... شیشه از شدت لبریز در حال باد است ... در حال آماس ... چنگ می زنم گاردلیا ... چنگ ... به سرانگشتان مینیاتور بر پرده هایی از سیم های خاردار ... به شکنجه با سکنجبین کاهو به اولین ترانه ای که نواخت وختی خیالت ریخت توی دوتا کف دستم ... چنگ می زنم گاردلیا مچ پایت را به مشت گرفتم با خودم می کشم روی لبه ی کناره ی جاده با خودم می برمت ... به قبر کهنه ... قبر اساطیر ... به یک قسمت از شهر که شب ها خیلی ترسناک است گاردلیا ... می ترسم گاردلیا ... باز کن بغلت را جایی به اندازه ی یک جوجه اردک کوچک ... جوجه اردک کوچک ... زرد ... خیس ... ترسیده ... جوجه اردکی با دندان های تیز مثل سه ردیف ضربدری اره و نیش ... نیش ... زهر ... باز کن آغوشت را دختر ... من ... من در این گوشه ی ترسناک شب شهر شب ... ترسیدم ... جایی باز کن برایم امن ... امن توی آغوشت ... امن به سان آرامش وقتی مچ پایت را مشت گرفتم می کشم می برم انتهای جاده ... یک زیر انداز دراز به دراز روی گاردلیا ... یک فدرس روی زیرانداز ... یک کاسه ی پر از سکنجبین کاهو ... یک ... است چشم نامحرم نیفتد به گاردلیا توی سیزده به در وسطی بازی می کند یا من گرگم به هوا ... از گاردلیا یک هفته کنار جاده خون می رفت و فدرس خیال کرد ... فضولی توی خیال های فدرس ممنوع ... چنگ بزن گاردلیا ... چنگ بزن ...
۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه
شوری اشک های چشم پلنگ ...
پلنگ از لبه ی کوه پرید بالا ... روی لبه ی اول صخره و رفت ... خزید توی خانه اش ... توی لانه ی اساطیری پلنگ ... پلنگ خسته بود جای یک گلوله تصویر کلافه ی پلنگ را انداخت توی یک چشم از دو چشم جای خالی جفتش ... پلنگ خسته یکوری نشست روی مبل دو نفره زد به یک کانال ... کانال یک از برنامه های تلویزیونی ... نگاه کرد ... چشم پلنگ ... گوش کرد ... گوش پلنگ ... پرید ... خیز پلنگ ... شیشه ی تلویزیون ... پنجه کشید ... پنجه ی پلنگ ... بو کرد ... شامه ی پلنگ ... پلنگ بلند خندید ... غرش پلنگ ... نگاه کرد ... شنید ... پنجه کشید ... توی برنامه ی حیات وحش ... بو نمی داد ... بویی نمی داد ... بوی جفتش را نمی داد تصویر ... تصویر جفت گیری جفتش با پلنگ ...
نکته ی روز : اگر وجدان خود را تربيت كنيم در همان حال كه ما را مي گزد مي بوسد ... نیچه
به گاردلیا : به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به یک سفر و کرایه ی یک دست لباس غواصی ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به سفر ... به کناره کشیدن از کناره های ساحل پسفیک ... به رفتن ... به رفتن زیر آبها ... به رفتن ژرف شدن در ژرفنای آب ها ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به یک کپسول ... کپسول اکسیژن ... به صدای پیچیدن نفس ها ... حباب ها ... منظره ها ... منظره ها ... آخ گاردلیا ... ماهی ها ... جلبک ها ... اسب ها ... عروس ها ... اختاپوس ها ... هشت پاها ... نه پاها ... ده پاها ... به سفر فکر می کنم گاردلیا ... به ژرفنای آب ها ... به یک حضور غول آسای لیز ... حضور حجم لزج ... به یک جفت چشم ... چشم های درشت ... ماهی قرمز توی تنگ آبها ... بهش گفتم : آهای پسر !!! چه بزرگ شدی ... سه برابر قد من ... از آخرین بار که دیدمت ... از آخرین باری که دیدمت توی تنگ دست گاردلیا ... چه بزرگ شدی ... تقریبن سه برابر قد من ... از آخرین باری که مردی توی شوری اشک چشم های گاردلیا ... چه بزرگ شدی نالوتی توی این داستان ... این ماجرا ... دلم سفر می خواهد گاردلیا ... سفر ... یک دست لباس ... لباس غواصی رنت کنم یک کپسول ... کپسول اکسیژن بن مایه ی من از/در این سفر باشد ... آخرین سهم بسته بندی شده ... آخرین حباب ها ... وقتی تکرار می کنم توی چشم ماهی ... ماهی قرمز تنگ آبها/گاردلیا : شوری اشک چشم گاردلیا ... شوری اشک چشم گاردلیا ... شوری اشک چشم گاردلیا ...
گاردلیا به فدرس : پدر همیشه از یک سه پایه می گفت فدرس ... یادت هست ... همان سه پایه ای که تو نشستن رویش ... پدر همیشه از یک جفت دست مطمئن/ زبر/ بزرگ می گفت ... بوی شکوفه ی سنجد می داد تا دست کوچک من توی آن تاب بخورد به طلوع انگور برسد ... پدر بوی زندگی می داد فدرس ... بوی بنفشه بهار که خودش با دست های خودش توی باغچه می کاشت ... قلب پدر عین دفتر نقاشی دوران کودکیم بود ... ساده/ مهربان / وسیع/ رنگ رنگی ... نرم عین ساقه های ترد نسترن ... می شد زیر سایه اش ساعت ها بنشینی هیچ تگرگی خیست نکند ... پرنده افتاد توی گلویم بال بال می زند فدرس ... می بینی ... دختر بانو شد ازهمان روز توی فرودگاه وقتی جفت دست هایم را بخشید به شاخه های انجیر و تو شیره شدی شهد دست هایم ... درست همان روز توی فرودگاه وقتی دیگر به پشت سر نگاه نکردم و توی تکان های تنت گم شدم ... درست همان لحظه همان وقت ... همان لحظه تو عبایت را کشیدی رویم و من منگ و مسخ در تو حل شدم ... پدر همیشه از یک سه پایه می گفت فدرس ... و امروز من باز ریه هایم پر عطر سنجد شد شانه هایم عجیب می لرزند ... عبایت فدرس ... عبایت را بکش روی سرم می خواهم بخوابم ... تا طلوع انگور فدرس ... تا طلوع انگور ... تا خود پدر ...
۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه
تمام ...
پری بال هایش را باز کرد انداخت دور گردنم ... به چشمم نگاه کن ... الان می میری و چیزی از ارزش های یک مرسدس بنز اضافه می شود به بلبرینگ هایت ... پری چشمش را بست یک بالش را حایل کرد پشت گردنم ... می دانی ... مردم دارند سه تا سه تا از روی اون بلندی می پرند ... کتفم را بگیر ... محکم ... محکم تر ... پری از یکی از پرهای یکی از بال هایش یکهو چند قطره خون چکید روی زمین ... یک قطره روی ماه ... یک قطره خورد به خورشید و جیزززی بخار شد و به ابرهای کهکشانی پیوست ... پری یک بال زیر ساعدش بالشتم بود و یک پایش را گذاشته بود روی زحل ... یک پایش روی مریخ ... پری گریه کرد ... خندید و به اسم تشیع جنازه ی من چند مجلس ختم گرفت که همش از شدت پری تباه شد ... مردم سه تا سه تا رفتند روی تخته ی دایو شیرجه می زند پشت سر هم توی استخر خالی ... قدم پس کی به بلندی تو میشه پری؟
نکته ی روز : با دیگران بودن آلودگی می آورد ... فردریش نیچه
به گاردلیا : هر چیز می تواند هر جور شروع شود ... هر جور که می خواهد گاردلیا ... اصلن اهمیتی ندارد ... قصه ها ... کتاب ها ... شعر ها ... فیلم ها و حتی همه ی ماجراها ... همه چیز می تواند هر جور ... هر جور که باشد اتفاق بیافتد و شروع بشود برای یک زن گاردلیا ... اما می دانی گاردلیا ... برای یک مرد توی خانه اش کتاب ها هیچکدام ده صفحه ی آخر ندارند ... شعرها سطرهای پایانی را لاک غلط گیر سیاه کرده و فیلم ها یک ربع مانده به آخرشان برفک برمی دارند ... می دانی گاردلیا ... توی خانه ی مرد داستان ها هر جور بخواهند شروع می شوند ولی ... ولی آخرشان را مرد آن جور که خودش صلاح بداند برای زن تعریف می کند زن هم کیف می کند ... می دانی گاردلیا ؟ در خانه ی یک مرد هر فیلمی هر جور که بخواهد شروع می شود و هر جور هم که بخواهد ادامه می یابد اما ... اما آن فیلم یک ربع آخرش را مرد تلویزیون را خاموش می کند و بقیه اش را هر جور که خودش بخواهد برای زن تعریف می کند آن را تمام می کند ... می دانی گاردلیا ... ماجرا هم هر جور که دلش بخواهد شروع می شود حتی ممکن است هر جور زن بخواهد ادامه پیدا کنند اما ... ولی گاردلیا ماجرا درست دم دمای آخرش که می شود یکهو از دست همه طناب دست شان در می رود و مرد ... مرد ماجرا ... مرد قصه ... مرد توی قصه ... می دانم که می دانی ... همان جور تمام می شود و زن هم گاهی اصلن که کیف نمی کند هیچ گاهی هم همه ی ریزریزه های ریز ریز موهای بدنش از شدت وحشت بر می گردند و نرم به سمت بالا و سیخ ... سیخ می ایستند گاردلیا ... ماجرا گاهی خودش بی هوا ماجرایی می شود از دست بعضی از مردها که مرد باشند گاردلیا آن جور تمام می شوند که او بخواهد گاردلیا ... تمام .
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...