نکته ی روز : پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند ... نیچه

گاردلیا به فدرس : اختران آسمان مهر توام ... اختران آسمان مهر توام ... جمله ایست که ساعت ها توی گوشم زنگ می زند ... کافی نیست فقط زن باشی حس کنی بفهمی لمس کنی توی متنی تلوتلو بخوری  یعنی دیگر تمام است ... زن  بودن کافی نیست ... باید گاردلیا باشی بفهمی تلوتلو توی متن  یعنی دیگر تمام است ... دیگر تمام است فدرسم ... اختران آسمان مهر توام ... چند سال می گذرد از آن شب؟ تو بگو ... از آن شب تلو تلو ... از آن شب که گفتی قشنگ بودن سخت است گاردلیا ... و خنده ی ریخت روی صورتت و نگاه عجیب تو انگشت هایت که عجیب تر  تماشا می کرد ..."اختران آسمان مهر توام" را گفت گاردلیا و دستکش هایش را در آورد و یکهو توی تاریکی متن دو ساقه ی بی تاب  ... دو ساقه ی بی تاب  نیلوفر به هم پیچ خوردند و پیچ پیچ پیش پای چراغ های یک اتوموبیل ... یک طرح زده /خورده شد  ... تلفیقی  از یک  تلو تلو  ویک دهان باز/داغ  که دورش برق زد و ... انتظار برای  فردا که می آید بدرقه ام یا نه ... گاردلیا آمد اما نه برای بدرقه برای جا دادن خودش توی کوله پشتی ات ... درست قد/اندازه ی حجمش ... حالا تو بگو چند سال گذشته/می گذرد از آن شب ... تو بگو ...  بگو مگر بدترین حادثه ی ممکن که قرار است روی این چهار ستون بدن بیاید چه می تواند باشد ... بگو چند سال می گذرد ... دقیقن چند سال ... از همان شب که  رویت کرچ کردم  و تو کومور شدی زیر بال های یخ زده ام ... از همان شب که  ریشه زدم توی تنت و یک گیاه عجیب به عظمت تبریزی های باغچه ی پدر به دنیا آمد  ... از همان شب که آفتاب افتاد روی نیمی از صورتت و تو از نیمه ی دیگرش تندیسی ساختی چون  بیکران شمس و مولانا ... تو گس بودی ... گس ...  مثل آسمان ابها ... نه ... اصلن تو خود خود آسمان بودی فدرس  ... گاه آفتابی و گاه ابری  ... همان شد که من از همان شب خواندم اختران آسمان مهر توام ... از همان شب ... درست از همان شب ... حالا بگو چند سال گذشته است فدرس ... بگو چند سال  ...