گرگ یک تیله انداخت ته دهانش زیر دندان های انتهایی اش و خرت/تی خردش کرد تفش کرد روی زمین زد به دامنه ی کوه ... زد به همان مسیر هر روز شکارچی از آن می گرفت و می رفت بالا سمت لانه اش ... گرگ یک تف انداخت روی زمین چاقوی دسته سفید نسناس دست ساز زنجانش را دو بار باز و بسته کرد از دامنه ی کوه گرفت و رفت بالا ... شکارچی اسلحه ی گرم روی دوشش خوشان خوشان می رفت بالا گرگ کز کرد پشت اولین سنگ ... گرگ تف انداخت زیر دوجفت پایش به لکه ی خون جفت لای پنجه هایش به پلنگ قصه ی پلنگ توی پست قبل ... چه سرنوشت شکاری دارند برخی از حیوانات ... گرگ یک تف انداخت روی نوک تیز چکمه ی نوک تیز تمام چرم نیم ساق طرح دار دست راه افتاد ... فکر پلنگ پنجه انداخت ... گرگ گوشی رو باز کرد پلنگ بود چند خرخر و غرغر صداهای عجیبی که ما بلد نیستیم ... گرگ یک تف انداخت توی خرخره ی داغ خونین شکارچی از روی سینه اش پاشد ... خرخره بازشد دهان باز کرد یک پوزه ی خونین و بعد جفتش خونین و مالین خودش را کشید بیرون ... نه ماه بعد سه تا توله پس انداخت یکی فقط سرش گرگ و دوتا فقط تن ...
نکته ی روز : از دروغ گفتن تو نیست که خشمگینم از این برآشفته ام که دیگر باورت نمی کنم ... نیچه
به گاردلیا : چنگ می نوازند سر انگشتانم گاردلیا ... چنگ می کشند ... شیشه از شدت لبریز در حال باد است ... در حال آماس ... چنگ می زنم گاردلیا ... چنگ ... به سرانگشتان مینیاتور بر پرده هایی از سیم های خاردار ... به شکنجه با سکنجبین کاهو به اولین ترانه ای که نواخت وختی خیالت ریخت توی دوتا کف دستم ... چنگ می زنم گاردلیا مچ پایت را به مشت گرفتم با خودم می کشم روی لبه ی کناره ی جاده با خودم می برمت ... به قبر کهنه ... قبر اساطیر ... به یک قسمت از شهر که شب ها خیلی ترسناک است گاردلیا ... می ترسم گاردلیا ... باز کن بغلت را جایی به اندازه ی یک جوجه اردک کوچک ... جوجه اردک کوچک ... زرد ... خیس ... ترسیده ... جوجه اردکی با دندان های تیز مثل سه ردیف ضربدری اره و نیش ... نیش ... زهر ... باز کن آغوشت را دختر ... من ... من در این گوشه ی ترسناک شب شهر شب ... ترسیدم ... جایی باز کن برایم امن ... امن توی آغوشت ... امن به سان آرامش وقتی مچ پایت را مشت گرفتم می کشم می برم انتهای جاده ... یک زیر انداز دراز به دراز روی گاردلیا ... یک فدرس روی زیرانداز ... یک کاسه ی پر از سکنجبین کاهو ... یک ... است چشم نامحرم نیفتد به گاردلیا توی سیزده به در وسطی بازی می کند یا من گرگم به هوا ... از گاردلیا یک هفته کنار جاده خون می رفت و فدرس خیال کرد ... فضولی توی خیال های فدرس ممنوع ... چنگ بزن گاردلیا ... چنگ بزن ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر