به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا را را به را و راه به راه می روم جلو و می آیم عقب ... یادم می آید که آن وقت ها خیلی راحت از ابد حرف می زدیم از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد ... این لغت ها ریخته بودند مثل نقل و نبات زیر کفش های کتانی مان و ما هی مثل بچه های دست خسته و سرانگشت خونین و کبره بسته ی بچه های احمدآباد هی آنها را رج می زدیم رج به رج توی رنج هایمان ... عطر برنج و شالی دوباره مرا مست کرده دختر ... عطر شربت بهار نارنج تو توی همان کاسه ی نیم لب پریده ی نیم لعابی آبی رنگ که نه دختر ... لاجورد/لاجوردی کهنه ی مادربزرگ گاردلیا ... یادم می آید ... آن شبی را که خیلی خشمگین بودم گاردلیا و تو تقریبن با ماسیده های اشک هایت کتاب هایت را بستی و زیر شمدی خوش بوی مامان خوابیدی ... یادم می آید که تا نیمه های شب به خودم می پیچیدم گاردلیا ... تا نیمه های شب هی توی مطبخ خانه را رجز می خواندم برایت زیر لب هایم گاردلیا ... یادم می آید که خیلی خشمگین بودم و دستم هم مثل همیشه که به هیچ جا بند نبود که ... گیر سایه ی غصه ای بود که می دانست تا یک هفته از زیر به زیر ریزه ی چشم های درشتت می افتد و خب من که تحملش را که نداشتم گاردلیا ... یادم می آید که یکهو بلند شدم و آمدم سمت رختخوابمان ... به سمت تو ... با عجله دستم را بردم از بالای سرت به لای موهایت و به بالای بالشتت ... چنگ زدم و تنگ نیم لعابی لب پر آبی که نه لاجورد/لاجوردی بهارنارنج کهنه ی مادربزرگ را کشیدم و خواستم ببرم که چند قطره اش هم پاشید روی سرت لای و به لای موهایت و مست عجیبی عطر شد توی مشامم ولی دیگر دیر شده بود گاردلیا ... دیگر خیلی دیر شده بود ... من آن بالا توی پنجدری هشتی اتاق خوابمان بودم و دستم را چرخاندم و همه ی بهارها را همه ی نارنج ها را همه ی عطرهای برنج و شالی را همه ی ... همه را ریختم/پاشیدم وسط حیاط ... یادم هست گاردلیا ... یادم هست که یکهو چه بوهای عجیبی یکهو پخش شدند توی هوا و از خاک بوی نم باران و نارنج و برنج دو دست ناشناسی شدند که از بغله های گوش های من از چارچوب پنجدری و از وسط هشتی رد شدند و تو را با شمدی های مامان بلند کردند و از بالای سر با لای سر من کشیدند بیرون و بردند گاردلیا ... حالا تو مدت هاست که دیگر آلزایمر گرفته ای دختر ... مدت هاست که دیگر مدت هاست که دیگر مدتهاست که دیگر هیچ چیزی که دیگر هیچ چیزی نه که دیگر هیچ چیزی دیگر یادت که نمی آید که دختر ... من شده ام حالا برایت هر روز سایه ی یکی از آن میناهای رنگ رنگی بالای چارچوب و پنجدری ... یک روز مرا رقص سایه و خورشید می بینی توی میناهای قرمز و یک روز سبز سبزی درخت ها و یک روز زرد زردی خورشید ... همه اش داری به سبزی های توی حیاط و درخت توت و گردو نگاه می کنی فقط لبخند می زنی گاردلیا ... داری ... مرا فراموش کرده ای دختر/گاردلیا مرا فراموش کرده ای ... درست مثل همه ی آن ساعت های طولانی که منتظر قطار بودم که بیاید و از روی من رد بشود و دهقان مثلن خیلی فداکار همیشه ی همه ی قصه های فدرس و گاردلیا چند گردنه بالاتر آن را نگه داشته بود ... درست مثل لولک و بولک که هی توی حیاط بالا و پایین می پریدم و هی برای تو چیزهای عجیب اختراع می کردم ... درست مثل پرفسور بالتازار ... هی درست مثل آن تیزر احمقانه ی اول همه ی کارتون های ساعت پنج بعد از ظهر ... بق بق بق ... بق بق بق ... بق بق بق ... بق بق بق ... پرده پایین افتاد و من توی یک دست کت و شلوار فاستونی فرد اعلا داماد خوشه های اقاقی شدم ... یادت مرا فراموش ... تو خیلی وقت است که آلزایمر گرفته ای دختر و فقط خاطرات بهترت را به یاد می آوری گاردلیا ... می روم بخوابم ... شبت به خیر دختر ... گاردلیا ... دهقان فداکار که رفت قطار که راه افتاد حواست باشد من را بیدار نکنی ... حواست باشد دختر لطفن یادت نرود باز آلزایمر بگیری و یادت برود که آلزایمر داری دختر ... لطفن سرت به سایه ها گرم باشد لطفن ... به رقص نورهای خورشید و میناهای قرمز و سبز و زرد ... به هشتی ... به پنجدری ... هستی؟... خداحافظ گاردلیا .... خداحافظ ...
خطیاطیهای فدرس و گاردلیا
۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه
۱۳۹۲ شهریور ۳۰, شنبه
به هزار یاقوت ... هزار یاقوت خازن تابوت عهد عتیق ...
به گاردلیا : تو را خریده است سلیمان ... گاردلیا ... ترا خریده است ... از آخرین ارباب آسمانی از نوح ... آنگاه که زمین را ترک می کرد ... ترا خریده است سلیمان گاردلیا ... ترا خریده است ... ترا خریده است سلیمان به هزار نگین انگشتری ... یکی از یکی سلطانی تر ... یکی از یکی یاقوتی تر ... یاقوتی تر از خازن یاقوت تابوت عهد عتیق ... از مسلسل روی دوش موسا ... ترا خریده است سلیمان ... گاردلیا ... تو را خریده است ... نقد ... از آخرین ارباب آسمانی از نوح در آخرین لحظه ی پیش از پایش پای اش روی پایه ی اولین پله ی کشتی فضایی اش ... از نوح که از هر چه به زمین آورد جفتی بود جز تو ... جز تو گاردلیا ... که بی جفت ... بی تا ... بی همتا ... تو را قرار بود که ول کنند روی زمین ... بی جفت بی پناه بیچاره بدبخت گاردلیا ... بدبخت ... تو را سلیمان خرید گاردلیا ... تو را خرید از نوح ... از توی انبوهی از ژن ها و ژنتیک ها از توی آزمایشگاه کشتی فضایی اش ... تو را برداشت گاردلیا ... تو را ... تو را برداشت که توی یک لوله ی آزمایشگاهی ... ته یک لوله ی آزمایشگاهی ... نشسته بودی ... غمگین ... غمگین ... غمگین ... با آن موهای بلندددددددددددد مشکی ات ... با آن چشم های درشت مشکی ات ... غصه می خوردی توی ژن هایت گاردلیا ... توی ژنتیک ات گاردلیا ... سلیمان تو را برداشت ... از بین کلی جفت جفت لوله های آزمایشگاهی از هر جفت موجود زنده ی روی زمین توی کشتی نوح گاردلیا ... تو را برداشت که تک بودی ... تنها بودی ... گوشه ی جعبه ی لوله های آزماشگاهی نوح بودی ... تو را برداشت ... تو را بلند کرد ... تو را برد بالا ... تو را برد توی نور و تو را نگاه کرد ... نوح می گفت این را ولش کن ... دیوانه است ... اثیری است ... روانی است ... عاشق است ... عاشق شده است ... فدرس از دهانش که نمی افتد ... فدرس از زبانش که نمی افتد ... همه ی دورتا دور کمربند اوریون را خطی کرده است خط خطی کرده است ... دیوانه است این ... همه را دیوانه کرده است این ... فدرس که از دهانش که نمی افتد این سلیمان ...با هیچ کسی جفت نشده است این سلیمان ... با هیچ لوله ای توی جعبه ی من ... نوح ... هم لوله نشده است که سلیمان ... جیغ می زند این ... داد می زند این ... پا می کوبد این ... فریاد می زند ... چنگ می کشد ... چنگال می کشد ... این گاز می گیرد سلیمان ... ولش کن این را سلیمان ... نوح هی گفته است ... نوح هی گفته است ... نوح این آخرین ارباب آسمانی پیشا پیش آخرین پایش پای اش روی آخرین پله ی کشتی سفینه اش گفته است گاردلیا ... به سلیمان گفته است/تاکید کرده است گاردلیا ... سلیمان اما خندیده است ... خندیده است و... تو را سلیمان خریده است گاردلیا ... سلیمان نبی ... سلیمان غزل های سلیمان ... سلیمان بزرگ ... سلیمان سلطان بر مار و مور ... نوح که نفهمید آخرش هم که فدرس چیست ... فدرس کیست ... تو که می دانی گاردلیا ... تو که می دانی ... سلیمان تو را خریده از نوح گاردلیا ... فدرس تو را خریده از نوح گاردلیا ... فدرس ... سلیمان زمین ... بزرگترین عارف زمین ... به هزار یاقوت ... هزار یاقوت خازن تابوت عهد عتیق ... به هزار انگشتری ... هزار انگشتر ... به هزار سلیمان نبی ... فدرس تو را خریده است نقد ... زرخرید ... از توی ژن هایت ... ژنتیک هایت ... تو را ای ملکه ی باد صبا ... ای گاردلیا ... دوران سلطنت ما ... من و تو ... فدرس و گاردلیا ... هنوز تمام نشده است گاردلیا ... من هنوز روی تخت سلطنتم ... توی حیاط ... کنار حوض آبی رنگ مان ... توی پیژامه ی سلطنتی ام که تو همیشه همش هی کوکش زده ای گاردلیا ... هی غر زده ای گاردلیا ... من هنوز روی تختم توی حیاط ... و تو گاردلیا از توی آشپزخانه ی قصر کهنه ی دو اتاق خوابه مان تند و تند لیوان بزرگ شربت خاکشیر را هم می زنی ... با باد بزن زیر بغل ات هی غر می زنی هی غر می زنی از این همه اردی که می دهد فدرس که انگار که تو را خریده است فدرس که همش این را بیار گاردلیا اون رو ببر گاردلیا ... از این همه دستور این همه ارد ...از اینکه اصلن هم که شعور ندارد که ... از اینکه خوابیده است روی تخت دست هاش زیر سرش توی سایه توی حیاط هی فقط انگشت شست پایش را فقط تکان تکان می دهد هی فقط داد می زند: گاردلیا ... گاردلیا ... این را ببر ... آن را بیار گاردلیا ... از اینکه چرا خودت هم نمی دانی که چرا پس باز هم دلت برایش اینقدر باز قنج می رود ... چرا باز اگر نباشد جیغ می زنی داد می زنی پا می کوبی فریاد میزنی چنگ می کشی چنگال می کشی ... گاز می گیری زود دست ات را بین انگشت اشاره و شست ات را گاز می گیری ... توبه توبه ... زود برم فدرس منتظر است ... فدرس منتظر است ... سلیمان ات منتظر است ... شربت خاکشیر می خواهد دلش ... دلش تو را می خواهد دلش ... همه اش بهانه است گاردلیا ... فقط صدا کردن اسم تو را می خواهد ... عمر کوتاه است گاردلیا ... عمر کوتاه است گاردلیا ... این را ببر ... آن را بیار بهانه است گاردلیا ... زود باش گاردلیا ... زود باش ... نوح هر روز ظهر تابستان از پشت ابرها توی حیاط خانه ی فدرس/سلیمان را با تلسکوپ اش نگاه می کرد و هی می گفت: ای سلیمان ... ای سلیمان ... امان از دست تو فدرس/ای سلیمان ...
نکته روز: آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند ... نیچه
گاردلیا به فدرس: نوح بارش را بسته بود ... جفت جفت توی جعبه اش می چید ... جفت جفت چفت هم می چید ... گاردلیا گوشش گرم صدای عطار بود ... گرم منطق الطیر ... چشمش گرم تماشای شمس که نشئه از شعر مولانا نوش نوش می زد از کهکشان راه شیری ... گاردلیا دلش گرم بود/مست بود ... مست عطر تسبیح سرخ پدربزرگ ... سرش به سر ستاره ها گرم بود ... توی حلقه ای آبی از فضا هی خنده می ریخت روی خط اوریون ... آخ ... سرش به سر "س" فدرسش مست بود/گرم بود ... اصلن کاری به کار نوح و زمین نداشت که ... نوح بارش را بسته بود ... جفت جفت ... زمین رنج داشت فدرسم ... زمین غم داشت ... زمین اشک داشت ... زمین جنگ داشت ... زمین گرد بود و هی گاردلیا و اشک هایش با هم قل خورند و آخرش روی کف دست های سلیمان فرو ریختند ... سلیمان خندید و روی گاردلیا کرچ کرد ... روی گاردلیا که تنها بود ... غمگین بود ... بی تاب بود ... روی گاردلیا که دیوانه است ... عاشق است ... هر بار که می خندد فدرس از دهانش می ریزد بیرون ... هر بار که می گرید فدرس از چشم هایش می چکد بیرون ... هر بار که دستش میبرد فدرس از رگ هایش می پاشد بیرون ... سلیمان گاردلیا را از نوح خرید ... به هزار نگین انگشتری ... برش داشت لای عبایش پیچید و بغلش کرد ... تا آفتاب بالا بردش و تا ذره پایین ... تا همه ی خنده گری ها و گریه گری ها و اینتی گری هایش ... تا همه ی هافزانه ها و گاه نوشت هاش ... عاشق است این گاردلیا ... عاشق است این زن ... دم و بازدمش بسته به فرمان سلیمان است ... اهلی دست سلیمان است ... هلاک نگاه سلیمان است ... دست بند دستش ردای عبای سلیمانش است ... وردست سلیمان است ... کف حوض می نشیند و ماهی ها را نوازش می کند ... سلیمان خرچنگ ها را از مرد چینی میخرد و به رودخانه می بخشد... گاردلیا دستش را بستر حلزونها می کند و به مارمولک ها غذا می دهد ... نهنگ می شود و بچه گربه ها را شیر می دهد ... رام و خام سلیمان می شود این گاردلیا فدرسم ... جادوی خنده ی سلیمان می شود ... تنش اقیانوس می شود و نبی اش/مردش رویش خیمه میزند و ستون قصرش را توی قلب گاردلیا فرو می کند ... دلش روی زمین بند نیست که فدرسم ... روحش توی پنچ دری سلیمان گیر است ... توی قلمرو و سلطنت سلیمانش که بزرگترین عارف این قرن است ... گاردلیا چشمش به آسمان است ... منتظر فرمان ات ... منتظر اشاره ات ... منتظر حرکت نگین انگشترت به سمت/سوی اوریون ... فدرسم ... سلیمانم ...
۱۳۹۲ شهریور ۱۹, سهشنبه
بلکه قلبم را ببینم ...
چمباتمه می زنم گوشه ی ته حمام ... دست هایم می لرزند ... عجله دارم و کمی هم ترسیده ام ... اگر درست باشه؟ یعنی همینه؟ ... نفسم انگار که یخ بزند به پشت سیبیل های نیم تراشیده ام می خورد به لب هایم و بدتر یخ میزنم ... شکسته بسته ی آینه ی قدیمی مادر بزرگ را از زیر تشت های کهنه و سوراخی که زیر جالباسی رختکن حمام چپانده است می کشم بیرون و تکیه می دهمش به کناره ی دیواره ی کنار دستم ... دستم می لرزد و چند بار به همین دلیل هم آینه از بغل از پهلو در می رود و سر می خورد روی زمین ... به هر ضربی که هست ثابتش می کنم به دیوار به خودم به تو نمی دانم به همه ی کسانی که به این شکسته بسته ربط و خط داشتند ... چند بار سفت زیر سینه ی چپم را سفت می مالم با کاسه ی کوچک کنار دستم کمی آب می ریزم روی بخار آینه ... نرم جوری که باز نیفتد و ... باز دستم را خیس می کنم باز سفت می کشم زیر سینه ی چپم و تیغ را آرام از زیر پایین ترین دنده ی پایینی آخر کارم رد می کنم به داخل ... صدای پاره شدن غضروف خام رون مرغ هایی را می دهم که از دو طرف نگه می داشتم و مادر با کارد نیمچه کهنه تیز کهنه ی خانه مان آنها را از وسط مفصل هایشان می برید ... همان صدا را می دهم از زیر سینه ام بیرون ... و بعد قرچ و قروچ تلخی که کامم را سیاه می کند تا حداقل کمسته یک پنج سانتیمتری پهنا بگیرد و من به پهنای خنده ی روی صورت تو فکر می کنم به وقتی که به خاطرات بهترت داری فکر می کنی و فقط جسم خسته ات خواب آلود پیش من است ... می ترسم ... خیلی ... به شدت می ترسم جوری دستم می لرزد که آخرین ریزه ی پاره ی آخر را بد جوری جر می دهم بیرون ... اهمیت نمی دهم و سعی می کنم که فقط به تو فکر کنم ... خون همه ی روی شکم و روی رون پاهایم را برداشته است ... صدای غضروف می دهم دیگر وقتی که روی چمباتمه ام جا به جا می شوم ... دستم را با عجله می کنم توی کیسه ی کنار دستم و یک آینه ی کوچک دسته دار دندان پزشکی را از آن می کشم بیرون از همان هایی که دکترهای دندان پزشک با آنها پشت پس دندان هایمان را نگاه می کنند و می خندم ... به ردیف دندان هایم ... خیلی تلخ می خندم و آرام با دو انگشت دست چپم لای اشکاف شکاف زیر سینه ام را باز می کنم ... سعی می کنم که رو به نور بنشینم ... آرام آینه را نصفه نیمه از لای اشکاف شکاف سینه ام می برم تو و سعی می کنم از آن بالا نگاه کنم ... ماهیچه های پشت گردنم که به شدت رو به جلو خم شده ام به شدت تیر می کشند ... حس می کنم چیزی از همان پس گردنم به پهنای گردنم جر می خورد و می آید جلو ... جلو ... جلو تر ... اهمیت نمی دهم سعی می کنم خون روی گردی آینه را با سرانگشت های خونین کنار بزنم و از آن لا /به لای قلبم را بلکه ببینم ... خیلی به خودم فشار می آورم آنقدر که گردنم دست آخر از پشت به جلو یکسره جر می خورد سرم به ضرب بد صدای بدی بد جوری با بالای پیشانی ام می خورد روی سرامیک های کهنه ی کف حمام و صدای گنگ و بمی می پیچد توی اکوی دیوارهایش قل می خورم و می روم می رود تا کنار در حمام می ایستم ... سرم دیگر دست خودم نیست پس تنم را با یک ضرب و سریع پرتاب می کنم به سمت دیوار رو به رو به سمت در حمام و اشکاف شکاف زیر سینه ام را می گیرم جلوی چشم هایم ... سرم یک چشمش را می بندد و یک چشم دیگرم را براق می کند گرد توی همان شکاف سعی می کنم که اگر بشود از آن لا از آن زیر بلکه قلبم را ببینم ... نمی شود ... پس با هر دو دستم دو سمت لبه های اشکاف شکاف را می گیرم و به ضرب از دو سمت جر می دهم بیرون ... قلبم پاره و پوره روی سطح بدنم کنار ریه هایم شش هایم نبض نیم بند ریز بندی را می زند که با چشم هایم که حالا هی دارند تارتر و تارتر می شوند به سختی تشخیص اش می دهم ... خوشحال می شوم ... برش می دارم ... می چسبانمش به صورتم ... دو دستی ... می بوسمش و توی خودم به پهلو از بغل جمع می شوم ... تو را صدا می کنم ... بلند می پرسی چی شده؟ حوله؟ ... تمام توانم را جمع می کنم و سعی می کنم که تن صدایم را جوری کنترل کنم که مثل همیشه که حتا از پشت تلفن می فهمی نفهمی که درد دارم ... بلند می گویم نه چراغ را خاموش کن می خواهم کمی همین جا بخوابم ... آخرین صدایی که توی سرم اکو می شود ضرب پاشنه ی صندل های رو فرشی تو روی سرامیک کهنه ی راهروی حمام است ... چشم هایم را می بندم ... چراغ خاموش می شود ... تو را به صورتم می چسبانم ... تو را بو می کنم ... تو را توی مشت هایم فشار می دهم ... مثل هر شب ... مثل تمام شب های دیگر عمرم ... تو را زیر دماغم و توی مشامم می گیرم و قلبم توی مشتم کنار صورتم زیر دماغم همه ی مشامم را با بوی خون و گوشت برمی دارد و از حرکت به آرامی می ایستد ... به آرامی می خوابم ... شب بخیر ... شب به خیر ... مثل هر شب ... تو به خاطرات بهترت فکر می کنی و من ... من دیگر نور انگاری دیگر به پشت سرم است انگار دیگر ...
۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه
نوک زبانم که همیشه اسم تو توکش بود
دارم خیانت می کنم ... به تو ... به خودم ... به زن همسایه مان ... به مادرم ... به دست هایم از آخرین باری که پرده را کنار زدم و چشم هایش را براق کرد توی چشم هایم ... دارم خیانت می کنم ... به تو ... به خودم ... به پدربزرگ ... به سلامتی همه ی با وفاهای عالم ... دارم خیانت می کنم ... به دست هایم ... به جداره ی تاریک بین دیوار آشپزخانه و دستشویی که تو هر شب نامه هایت را برایم می آوری و یواشکی آنجا می گذاری ... دارم خیانت می کنم دختر ... به همه ی دخترهای محله مان ... به لباس خواب خوش بویی که لعنتی هنوز بوی گیلاس سیاه له شده ی ته جعبه ی میدان قزل قلعه را می دهد ... به دست هایت که شدید می لرزند در لحظه های بسیار بسیار بسیار کوتاه امکان ملاقات ... به لب ... به لب هایت که همیشه می لرزند ... دارم خیانت می کنم ... حتا همه ی طول مسیر راه را که دارم بر می گردم ... حتا توی پادری ... کنار جعبه ی جاکفشی ... کنار کاسه ی هلو ... کنار شلیلی که تو یواشکی هر شب توی کیسه ی فریزر برایم خورد می کنی و با خودت تا پایین پله های آپارتمانتان می آوری ... بخور بخور همه ش رو بخور برای تو خریدم ... دارم خیانت می کنم دختر ... دارم خیانت می کنم حتا به طعم عجیب و شور سرانگشت های خوش طعمت ... حتا به نوک زبانم هم دارم دیگر خیانت می کنم ... به نوک زبانم که همیشه اسم تو روی توکش بود ... یادت هست ؟؟؟ دست هایم را تا ته توی جیب شلوار جین ام می کنم و آرام خیابان را می گیرم و برمی گردم ... سرازیر می شوم و پشت سرم دانه های کوچک برف آنقدر توی سرازیری پشت سرم قلت می خورند و قلت می خوردند و می آیند که ... بهمن شده است و من دوباره دارم متولد می شوم ... دوباره پشت پنجره ی آنور خیابان می ایستم و تو را دید می زنم ... از لای پرده ات نگاه می کنم و تو آرام پاهایت را دور سرم حلقه می کنی و فشارم می دهی ... هیچکس خانه نیست و تو هیچ وقت تا این حد تنها نیستی ... قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری ... پاهای خسته ات را دور سرم حلقه می کنی و من را آرام آرام از پنجره ی آشپرخانه ات از طبقه ی بیست و هفتم این آسمان خراش می دهی پایین ... جنازه ام دارد توی هوا تاب می خورد و از لای هر هشت پایت سر می خورد پایین می افتد روی زمین و تو با یک ضرب از نوک سرت تا نوک انگشت های پاهایت می روی و توی عمق دریا گم می شوی ... من جنازه ام دستش را از جیب شلوار جین ام بیرون می آورد ... کف هر دوتا دست هایش را رو هم می گذارد و می گذاردشان زیر سرم ... به پلهو پاهایم را جمع می کند توی شکم ام و چشم هایم را می بندد ... دارم خیانت می کنم دختر ... حتا به خودم ... فقط به خودم ... باور کن ... دختر ...
۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه
من که یادم بود ... تو را تمام دیشب یادم بود
به گاردلیا: تمام دیشب را توی زیر پله ای چمباتمه زده بودم گاردلیا ... توی راه پله ها گاردلیا ... تمام دیشب را توی همان سوراخ موراخ توی راه پله بودم تو را توی بوی رطوبت نمناک زیر زمین نفس می کشیدم ... تمام دیشب را انگشتم را از قسمت پوسیده ی شکمم کرده بودم توی لای و به لای روده هایم ... تمام دیشب را به تو فکر می کردم گاردلیا ... تمام خشکی نصف صورتم چسبید به خیسی دیواره ی نمدار این زیر پله ی لعنتی ریخت ریختم از ریخت افتاد روی زمین توی زیر زمین ... همه ی دیشب را به تو فکر می کردم گاردلیا درست در حالی که بوی این پارافین لعنتی از تو/از درون خشکم می کرد به گونی نون خشکه هایی که همان گوشه مادر بزرگ جمع می کرد برای مرد پابرهنه ی نمکی که ترمز گاریش تکه لاستیکی از بریده ی لاستیک بنز آقای تات بود ... تمام دیشب را به تو فکر می کردم لعنتی ... به جداره های خوش بوی شیارهای قاش قاش شده ی زبانم و خونی که از نوک زبانم اسم تو را روی دیوار نقاشی می کرد گاردلیا ...تمام دیشب را بید نمی زدم مثل بید می لرزیدم گاردلیا ... از ترس ... از ترس ... از ترس ... سقف دهانم خراب شد روی کف دهانم و مغزم مغز داغم ریخت ریخت ریخت روی آوار همه ی کلماتی که با همه ی بارشان سنگین ماندند به نوک زبانم ... ریخت ... فرو ریخت سقف دهانم توی همان ریشتر پس لرزه های بیدهای مجنون کف و پخش قسمت شرقی پارک لاله ... تو را ... به تو را دارم فکر می کنم گاردلیا ... دستم را از کناره ی پوسیده ی جداره ی قفسه ی سینه ام فرو می برم به کناره های عضله های قلبم و قل قلی توپ پارافینی را بیرون می کشم که تو ... که تو گاردلیا به زمین زدی درست وقتی که از تو پرسیدم گاردلیا ... به خدا که پرسیدم گاردلیا می دونی که تا کجا میره؟ ... به تو فکر می کنم گاردلیا به تو و جداره ی دهلیز چپ قلبم خراب می شود به توی بطن راستم و من ... من توپ پارافین را از توی قسمت پوسیده ی شقیقه ام هجی/هجا می کنم به آخرین فروغ از واکنش های عصبی به آخرین ذره های ملاتونین که حالا از توی سوراخ بینی ام دارد می ریزد بیرون ...تمام دیشب را توی راه پله ی زیر زمین به تو فکر می کردم گاردلیا ... کتاب را بر می دارم منطق الطیر را باز دوباره باز می کنم ... به توی یک صفحه ی تصادفی خیره می شوم و عطر عطرهای عطاری عطار مرا عجیب مست می کند ... مست عطار می شوم همه ی مشامم را عطر یکی از شعرهای بذرافشان پر می کند و ... عطسه می کنم با همه ی ذراتم پخش/پرت می شوم به لای منطق الطیر به میان ردای عطار که از جایش بلند می شود و کتاب را می بندد و ... مرا می بوسد می گذارد روی طاقچه می گذارد کنار ترمه روی کاسه ی لاجوردی لعابی آب و می رود ... عطار می رود و تو آرام از کناره ی کاسه سرت را سرک می کنی بیرون ... کمی به چپ و کمی به راست نگاه می کنی ... پس چشمت را می بندی و به کتاب که بالای سرت هست از زیر پلک های بسته ات نگاه می کنی ... جوری سرت را بالا می گیری که دلم می خواهد سیب گلویت را گاز بگیرم بکنم اما من ... من لای کتاب گیرم ... لای منطق الطیر ... لای به لای سنگینی حجم عظیم مغز داغون عطار و تو دست هایت را باز می کنی .... کتاب را در آغوشت می فشاری و .... بووووووو .... بووووووو ... بو می کنی من را گاردلیا ... بو می کنی فدرس را گاردلیا ... کتاب را سفت بغل می کنی و اشک های خیست را با جلدی از خیسی آب کاسه جدا جدا می کنی .... من و کتاب را با هم ... با خودت ... فرو می بری توی کاسه ی آب ... من را و کتاب را و تو را گاردلیا کاسه غرق می کند به انتها به عمق گرداب کوچکی که حالا دیگر دارد همه ی پله ها را زیر پله را نون خشکه های نمکی محله را دیوارها را جداره ها را ... و دانه های درشت و سفید پارافین را مثل تلخ تلخ یخ های توی پارچ شب های تابستان روی پشت بام خانه با خودش فرو می برد ... ما ... من و تو گاردلیا توی عمق کف کاسه غرق می شویم و عطار که از لای نیمه بسته ی در/پنجدری کشیک می کشید در را باز می کند عبایش را از دو سمت کمی بالا می کشد با شیطنت روی نوک پنجه های پاهایش بدو بدو می آید بالای سر کاسه و آخرین حباب هایی را که حالا دیگر دارند مثل گاز پپسی روی سطح آب می آیند عمیق نفس می کشد می گوید : به سلامتی بچه ها ... به سلامت ...
۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه
لب هایم دنباله ی لب های تو را می خواهد فقط
به گاردلیا : به جبر گاردلیا ... به جبر خودم را می کشم به کناره ی اولین آسمان خراش این شهر و اولین کناره اش را می گیرم و می روم بالا ... حالا لبه ی هر پنجره ای را که دوست داری فرض کن ... من از اولین آسمانخراش شهر از دیواره اش می گیرم و می روم بالا ... تو را می بینم گاردلیا ... تو را می بینم داری توی اولین کوچه ی پشت همان آسمانخراش تند تند توی همان مسیر کذایی قبلی می روی ... تو را می بینم گاردلیا تو را و آرام از بغله ی سیمانی جداره ی این/همین آسمان خراش می گیرم و می روم بالا ... تو دور می شوی و می روی توی افق توی آغوش گرم افق گم می شوی و من ... من از جداره ی این/همین آسمانخراش می گیرم و می روم بالاتر ...می دانی گاردلیا ؟ توی همین یکی از همین پنجره ها بود که بار اول بوسیدمت ... توی یکی از همین یکی از همین پنجره ها بود که بندآویز دلت پوسیدم ... تمام قشر داخلی قفسه ی سینه ام را از زیر زیرپیراهنم خراش و خون ور داشته ... از جداره ی سیمانی این آسمان خراش قطعه ای را می کنم می گذارم توی دهانم ... زن توی خانه پنجره را باز می کند تا کمر خم می شود پایین و پایش را به یک جایی از توی شوفاژ خانه بند می کند با همه ی آب دهانی که دارد لیس می کشد درست روی پشت گردنم ... می خندد .... بلند ... جوری که صدایش می پیچد توی همه ی طبقه های توی همه ی آسمانخراش های آن حوالی ... چندشم می شود و چیزی مثل مور مور از پشت گردنم تا نوک انگشت های پاهایم مرا گزگز می دهد ... دستم را رها می کنم و مثل یک چتر باز می شوم رو به پایین ... زن توی خانه دامنش را و قطعه ای از لباس زیر زنانه اش را برایم از پشت سر پرتاب می کند که توی صورتم جلوی چشم هایم را می بندد ... می بندد به تو گاردلیا ... می بندد به تو و تو را از من به ورطه ای می برد پایین که حالا دارم تویش آزاد سقوط می کنم ... تمام گرد و خاک محل توی چشم هایم را باز می بندد درست از انحنای پشت گردنم از شیار جای لیس زن توی خانه سرم از تنم جدا می شود و بر می گردد به سمت بالا ... رو به آسمان ... رو به خورشید گاردلیا ... رو به ابرها گاردلیا ... صورتم بر می گردد رو به ماه رو به افلاک رو به اوریون رو به همان نقشه ای که از توی آسمان خانه مان را به ما نشان می داد ... صورتم بر می گردد می چرخد رو به بالا و تنم ... تن خسته ام پر از درد و آماس پر از چیزهایی که تو دوستشان نداشتی به سینه محکم مثل یک سیلی شترق ... مثل پنج حرف حقیقت می خورد روی زمین/توی گوش زمین و صورتم که حالا با سیلی سرخ است حالا با کمی تاخیر بعد از تنم رو به خورشید رو به نور رو به آسمان رو به ماه رو به افلاک رو به اوریون رو به خانه مان از پشت با پشت سر می خورد روی سر همان/همین زمین ... سرم متلاشی می شود و از دوچشم ام یکی از حدقه ها یکیش که حالا من هم دیگر انگار بعد از این توی پس پشتش هستم پرتاب می شود می رود بالا می افتد پشت اولین وانت گذری و ... می رود ... می روم گاردلیا ... توی همان مسیر کذایی که تو تویش داری می روی ... حالا من هم گاردلیا ... من هم پشت سرت توی همان مسیر کذایی ات با تو می آیم ... سرم از قسمت فکم جدا می شود و از بین دندان های آش و لاشم تکه ای از یک ریزه ی شن ریزه ی جداره ی سیمانی آسمان خراش می افتد روی زمین ... وزن بودن را احساس می کنم و قلبم که دارد حالا پاره پاره دارد به جایی از توی پیاده رو زیر پاهای عابران پیاده از توی فقط یک رگش نبض می زند اول با لباس زیر همان زن توی خانه و بعد هم با/به دامنش پوشیده/پوشانده می شود ... چراغ ها را خاموش کن گاردلیا ... توی این رختخواب لب هایم دنباله ی لب های تو را می خواهد/می جورد فقط ....
۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه
تنهایی عریان
گاردلیا به فدرس : هاله ی عجیبی دور تا دورم را احاطه کرده ... تمام اتاق به اندازه ی همه ی حجمش با نوری آبی کمی مایل به سفید دور دست هایم حلقه زده ... درست مثل حشره ها جذب نور آبی و کمی مایل به سفید مست و منگ راه می افتم ... توی دلم هی خالی می شود خوب می دانی چه می گویم ... درست مثل وقت هایی که تو توی دلت هی مچاله می شود هی شور می زند هی یک روح سرگردان مظنه ی دل تو را قیمت می کند و هی دنباله ی عبایت یا بها گویان مساحت اتاق را رج می زند ... ته دلم/دلت هی خالی می شود و گودی چشم هایم پر از اشک ... هی از صبح این حفره ی حنجره که نای نالیدن ندارد توی سرم" هی" کشیده ... توان غمناک تحمل تنهایی ... توان غمناک تحمل تنهایی ... تنهایی عریان ...تنهایی عریان ... یکهو دهانم را باز می کنم درست مثل همیشه ی این لعنتی کمربند که باز است و نبستم اش باز ... آنوقت یک مرد با گیتار الکتریکی اش از توی دهانم در می آید و من و مرد و یک مشت سیم و بیس همه با هم پخش و پلا می ریزیم بیرون ... بیرون تر... لایتز ... آرکایو ... ارتعاشات تارهای صوتی ام توی فضای ماشین پخش می شود و همه با هم به علاوه ی همه ی حجم های خالی و حساب نشده ی تمام روزهای اخیر ... همه ی بغض های اخیر ... همه ی غم های اخیر دوباره از راه دهانم به مغزم حمله می کنیم ... و هجوم اشک ها ... شوری اشک ها ... شوری اشک های چشم های گاردلیا ... شوری اشک های چشم های گاردلیا ... شوری اشک های چشم های گاردلیا ... در امتداد پریدن و رفتن ... در امتداد آسمان و انحنای برج ثور ...در امتداد خطوط ممتد عبور دو پرنده ... آنوقت پدر کوچک و نحیف از وسط گردی فرمان می گوید چرا نگاه نکردی دختر؟ ... نشسته و نوازش دست هایش را به زبری برگ های انجیر بخشیده ... پاهایم گزگز می کنند و تو آهسته انگشت هایت را لای موهایم فرو می کنی و نرم می گویی: مگر بدترین حادثه ی ممکن که قرار است بر سر این چهار ستون بدن بیاید چیست دختر؟ گاردلیا؟... آنجا خواب هم هست اما عمیق ... عمیق ... نزدیکتر بیا ... نزدیک ... گاردلیایت منگ و مریض و مسخ روی رشته ی دانه های تسبیح ات پخش و پلا پشت می شود ... این حال خوب بشو نیست فدرسم ... این حال خوب بشو نیست ... باور کن هیچ حافظی از لای کتاب بیرون نمی آید به دادمان برسد ... سرم را توی بغلت بگیر فدرس ... من امروز عجیب غمگینم ... و مرا ببخش به همه ی سر انگشت های جادوییت ... به همه ی لرزیدن های شانه هایت از آخرین باری که سفت و چسبناک شهدم را با شهد ابها شراب انداختی ... مرا ببخش به یک حوض سرخ که پدربزرگ تویش بیخیال نشسته و تماشا می کند ... مرا ببخش به همه ی ماهی های آزاد که با سر به سنگ می زنند و با چه شکوهی شهید می شوند ... حافظ جام به دست خنده زنان رقص کنان خودش را از لای ورق هایش سر می دهد بیرون و باز مثل همیشه تمام اتاق با نوری آبی که کمی به سفیدی می زند پر می شود ... جام می و خون دل هر یک به کسی دادند ...در دایره قسمت اوضاع چنین باشد ...
۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه
فدرس و گاردلیا مهربانی جسم زنده شان را به هم بخشیده اند
به گاردلیا: گاردلیا ... این سکوت ها علامت چیست ... این که چرا سکوت می کنی ... اینکه چرا هیچ چیز نمی گویی ... خب معلوم است ... پروانه ای که لای یک کتاب خشک شده است که نه دیگر با خش خش برگ های پاییزی خواهد پرید و نه از اینکه لای کتاب مانده خشمگین است ... حالا تو هی آبغوره بگیر هی بشین اینجا و بشو آقا قوام پنبه زن محل ... هی با آن مژه هایت بیون بیون تار بزن پنبه بزن و بپاش توی هوا ... من چه میدونم که کی لای حافظ پروانه خشک کرده گاردلیا؟ تمام امروز عصر را افتاده بودم اینجا روی همین کاناپه ی شرجی که حالا هی به بدنم چسبیده هر جا که می روم ... توی آشپزخانه ...توی اتاق ... تمام وزن این کاناپه را من دارم تحمل می کنم گاردلیا ... خشک شده ام به پرزهایش به جداره هایش به تک تک پستی ها و بلندی های رویش ... خشک شده ام به جداره ی تلفنم ... می دانم که لای حافظ برای این کارها نیست می دانم که همه ی جرم پروانه دو بال تخت و صاف نیست ... می دانم که تو نگران قسمت های گوشتی و آبدار و زنده ی جسم پروانه ای که مهربانی هایش را با آن به ما می بخشیده است ... می دانم که تو الهه ای هستی گاردلیا جانم از ستاره ای دور دست که حالا که اینجا که لای کتاب زمین جا مانده است نمی تواند از همدردی با لاشه ی زنده خشک شده ی هیچ پروانه ای از لای هر کتابی حالا مخصوصن بگیر حافظ بگذرد ... حتمن شنیده ای که گاردلیا ... شنیده ای که حافظ افسری از یک نیروی هوایی عظیم بوده و مثل سنت اگزوپری قریحه ای هم برای شاهد و شازده کوچولو بازی داشته ... نویسنده و شاعری بوده این افسر/حافظ را می گویم که یک شب توی آسمان شیراز بالا و سر یک کوچه ی خراباتی نزدیک پشت بامش که پرواز می کرده دهانه ی دنبالچه ی سفینه اش گیر کرده است به یک شاخ نباتی که حافظ از شدت تکان های جانبی جسم پرنده اش با سر به زمین افتاده است ... شاید حتمن که تو می دانی که حافظ یک افسر درجه دار یک نیروی هوایی عظیم بوده است گاردلیا ... حالا این کتاب را ببند بگذار که این حافظ این پروانه را داشته باشد اصلن ... شاید این پروانه پروانه ی پروازش باشد مجوز پروازش باشد گاردلیا ... شاید این را باید به یکی لابد نشان بدهد ... شاید که این نقش های روی این بال ها به زبان خاصی باشند شاید این مهر تایید اجازه ی پروازش باشد بالاخره گاردلیا ... شاید این پروانه ... گاردلیا که با اشک هایش ماسیده بود به بغل های بغل صورت فدرس ... گاردلیا که با کمونه ی کمان پنبه زنی آقا قوام پنبه زن محل خوابیده بود توی بغل فدرس ... فدرس هم یواش و آروم کمون رو سر داد از بین صورت و شونه های گاردلیا بیرون کشید و با سر به آقا قوام اشاره کرد که یعنی خوابش برده دیگه بیا ... بیا و این را بردار و برو ... بعد هم فدرس آروم جوری که ترک برندارد چینه دان خواب گاردلیا به آقا قوام گفت: در را هم آروم و آهسته تر از همیشه پشت سرت ببند آقا قوام/لای کتاب را هم که من و گاردلیا به لایش خوب بعد از اینکه جا به جا شدیم لایش را ببند ... دیگر حافظ را ببند دیگر آقا قوام ... من و گاردلیا مهربانی جسم زنده مان را دیگر به هم بخشیده ایم و حالا که دیگر گاردلیا خواب است کمی صبر کن و فدرس هم که کمی به خواب و نیمه خواب شد کتاب را ببند ... چه فالی داده این حافظ امشب به تو آقا قوام چه فالی ... بیون بیون ... کتاب که از روی کاناپه افتاد با سر به روی زمین و آقا قوام برای همیشه که چشم هایش را بست ... فدرس که خشک شد به گاردلیا و گاردلیا که به جز از چشم های خیسش را که حساب نکنید خشک شده بود به چشم های فدرس ... بیون بیون ...
۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه
رب کریم
کف دستشویی دراز می کشم ... دراز به دراز خطوط کاشی های سفید و صدای یکنواخت تهویه ی مطبوع ... کف دستشویی کف می کنم درست مثل صابون مثل تاید درست مثل وقت تایید پدر درست وقتی که جلوی جمعی که انتظار نداشتی ... کف دستشویی دراز می کشم دراز به دراز خودم روی امتداد رد خطوط تی کشیدن های مادر درست توی استحاله روی همان نقطه ای که حالا یکسال از زمانی که رویش خودم را بالا آوردم می گذرد ... تعریفی ندارد اما خنک است ... درست مثل خنکای پوست تو بعد از اینکه توی گس و شرجی و چسبناک شب های تابستان دوش می گرفتی درست مثل نشستن روی دوش پدر از توی لا به لای قدم زدن های روی برف های زمستان ... الان شاید نیم ساعتی می شود که دارم سعی می کنم با ناخن هایم سهم مرده/مانده ی سوسک را از لای شیار سیمان های بین دو کاشی خالی کنم درست مثل اصفهان و خالی شدنش از طنین کاشی های آبی ...درست مثل وقتی که بیدار می شوی و نصف صورتت را آب دهانت برداشته ... درست مثل تمام مخرج های مشترکی که زیر تمام کسری های زندگیت را برداشته ... بر می گردم و به روی و صورت صورتم را روی زمین می گذارم ... هق هق هناقی ناگهان می ترکد و هر دوتا چشم هایم از پلک به شدت مچاله می شود ... داد میزنم داد میزنم و داد اول را می دهم که به اسم رب کریم قنداق کنند به قند داغ زده شده روی پیشانی ام ... داد دوم را می دهم به یک استادی از کاشان منبت کاری کند روی صفحه ی لوحه ی تخت کاشی زیر صورتم ... مشت هایم را باز می کنم انگشتانم را فرو می کنم توی حداقل از هر سمت پنج کاشی از کنار هم و از دو سمت چنان می کشم شان بیرون که یک لحظه فکر می کنم این کلیه ها را با این همه رگ به تو کی داد حکیم روزی که این گنبد و ... تمام کاشی خیس می شود و اشک هایم در امتداد مسیر تی کشیدن های مادرم می رود تا در همان نقطه ی لعنتی که پارسال خودم را تویش بالا آورم و با خونی که از کلیه هایم می رود خونابه ای بشوند که بویش با فریاد های خدایا خدایاهای من دست آخر جلب توجه رب کریمی را بکند که تا می شنود به سرعت خودش را می رساند به من ... سر راهش که هول کرده عجله دارد در خانه را می ترکاند و چند میز و گلدان را که به هر سمت پرتاب می کند و می رسد درست پشت در دستشویی ... آرام می زند به در ... فدرس ... فدرس ... تویی؟ چیزی شده؟ چت شد؟ باز چیت شده پسر ... گریه می کنم داد می زنم ولم کن ... ولم کن برو گوش نکن اینقدر بو نکش اینقدر ولم کن ... بعد مشت هایم را پر از کلیه و کاشی مشت می کوبم روی زمین جوری که متلاشی و خون می شود روی همه ی دیوارهای دور و برم ... و بعد در که ناگهان چنان باز می شود که رب کریم سراسیمه سرازیر می شود به داخل ... من پرت می شوم یک گوشه و خدا آنقدر بزرگ است آنقدر بزرگ است آنقدر بزرگ است که توی دستشویی جا نمی شود ... پس تمام حجم دستشویی را خدا برمی دارد و من ... من آنقدر که خدا بزرگ است بین دیوار و خدا ... بین کاشی ها و خدا ... بین اصفهان و خدا ... بین آغوش فروغ و خدا مثل یک خوشه ی نارس گندم له می شوم ... په می شوم ... و چنان دماری از من در می آید که دمار از من برآوردی نمی گویی .... برآوردم .... آرزوهایم .... آرزوهایم ... آرزو هایم ....حالا یک نفر که شماره ی گاردلیا را دارد لطفن زنگ بزند بهش بیاید فدرس را ببرد حالا ... حالش را ببرد حالا ...
۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه
غم دریا و طوفانها
نشسته ام پشت تلویزیون ... چمباتمه زده ام ... سرم را از شقیقه گذاشته ام/بسته ام به لبه ی میزش ... شده ام پر از سیم هایی که از انواع دستگاه ها زده است بیرون ... شده ام پر از بوهای گرد و بوی خاک ... چمباتمه زده ام اینجا دارم زانوهایم را بغل میزنم به پر از صداهایی که دیگر تشخیص شان نمی دهم ... پر از صدای مرد اخبارگو ... زن هواشناس ... پر از صدای ... خودم را تکان تکان می دهم ... تو می آیی توی اتاق و بی آنکه مرا ببینی چیزی بر می داری و می روی ... من صورتم را می کنم به پشت تلویزیون به پشت خانه مان و نوک بینی ام را می چسبانم به شیارهای راه راه پشتش ... به مسیرهای جریان هوای خنک کننده ... به آلزایمر فکر می کنم ... خودم را تکان تکان می دهم تمام ذهنم را پر از بوهایی از الکترونیک پر از خازن پر از آی سی و ترانزیستور از مشامم پر می کنم ... این آخرین نفس است آخرین تنفس ... مثل غواصی بدون کپسول بدون قرص بدون این/همین مسکن هایی که این دکترهای لعنتی این روزها به خیکش بسته اند آرام بینی اش را می گیرد و از لبه ی قایق به پشت بر می گرد و می افتد به دامن اقیانوس به التماس و شوری اشک هایش که آب اقیانوس را دارند پیش ناخدا شفاعت می کنند ... صورتم را می کنم به پشت تلویزیون بو می کشم ... تو می آیی به مشامم ... تو و من ... و من آرام از قسمت خاجی دنبالچه ی نخاعم ستون فقراتم را که انگاری زده است بیرون می گیرم و می کشم بیرون ... تمام دیروز را به میگوهای زنده ای فکر می کردم که زنده زنده جلوی چشم هایم پاک می شدند/پاک می شوم و از خودم بیرون می آیم ... می افتم روی سیم ها روی خارها روی جداره ی خنک پارکت ... روی گرد .... روی خاک فکر می کنم که تو روی مبلی و داری رو به روی تلویزیون کانال عوض می کنی ... فکر می کنم که چقدر دوستت داشته ام و فکر می کنم که احتمالن تو چه بوهای خوبی می دهی ... خودم را می بینم با حدقه ای گرد و دهانی نیمه باز چمباتمه خشک شده ام به خشکی خشت هایی که حافظ می مالید ... خشک شده ام به روبه رو به هیچ به پوچ ... پس خودم را تکان میدهم ... تکان تکان می دهم ... می خزم به کناره های لب تیز قرنیز خودم را از مهره هایم می اندازم توی لبه های دالبر دالبرش درست مثل ریل درست مثل قطار مثل راه آهن ...درست مثل ایستگاه آخر مثل پل بهشت مثل وی و تو که رو به روی تلویزیون هستی ... حبیب اگر صد ناله سراید محبوب بر جفا بیافزاید ... دور دالبر دالبرها دور اتاق می چرخم ... مهره به مهره ... دالبر به دالبر و تو ... تو آن وسط روی همان مبل نشسته ای مرا نمی بینی ... من می چرخم و می چرخم ... می چرخم و می چرخم ... می چرخم و می چرخم درست مثل سوراخ ته پیت حلبی هفده کیلویی پر از آب روغن لادن ... گرداب کوچکی را می سازم که تو را تلویزیون را و پشتش را و لایه ی اول جسم پیازم را با خود به درون می کشد می برد پایین ... غرق ... غرق ... غرق ... غرق عرق از خواب می پرم از مهره ی هفتمم به یکی از دالبرها آویزانم و تمام کف اتاق سوراخی است که انگار تا ته دنیا تا هسته ی مرکزی زمین گود رفته است ... به کله ی میخی که از لبه ی لب تیز قرنیز زده است بیرون بندم درست مثل پاندول ساعت گذر زمان را نشان می دهم ... الان/همین الان سال هاست که ... غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد ... چه آسان می نمود اول غم دریا ...
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...