۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

نوک زبانم که همیشه اسم تو توکش بود

دارم خیانت می کنم ... به تو ... به خودم ... به زن همسایه مان ... به مادرم ... به دست هایم از آخرین باری که پرده را کنار زدم و چشم هایش را براق کرد توی چشم هایم ... دارم خیانت می کنم ... به تو ... به خودم ... به پدربزرگ ... به سلامتی همه ی با وفاهای عالم ... دارم خیانت می کنم ... به دست هایم ... به جداره ی تاریک بین دیوار آشپزخانه و دستشویی که تو هر شب نامه هایت را برایم می آوری و یواشکی آنجا می گذاری ... دارم خیانت می کنم دختر ... به همه ی دخترهای محله مان ... به لباس خواب خوش بویی که لعنتی هنوز بوی گیلاس سیاه له شده ی ته جعبه ی میدان قزل قلعه را می دهد ... به دست هایت که شدید می لرزند در لحظه های بسیار بسیار بسیار کوتاه امکان ملاقات ... به لب ... به لب هایت که همیشه می لرزند ... دارم خیانت می کنم ... حتا همه ی طول مسیر راه را که دارم بر می گردم ... حتا توی پادری ... کنار جعبه ی جاکفشی ... کنار کاسه ی هلو ... کنار شلیلی که تو یواشکی هر شب توی کیسه ی فریزر برایم خورد می کنی و با خودت تا پایین پله های آپارتمانتان می آوری ... بخور بخور همه ش رو بخور برای تو خریدم ... دارم خیانت می کنم دختر ... دارم خیانت می کنم حتا به طعم عجیب و شور سرانگشت های خوش طعمت ... حتا به نوک زبانم هم دارم دیگر خیانت می کنم ... به نوک زبانم که همیشه اسم تو روی توکش بود ... یادت هست ؟؟؟ دست هایم را تا ته توی جیب شلوار جین ام می کنم و آرام خیابان را می گیرم و برمی گردم ... سرازیر می شوم و پشت سرم دانه های کوچک برف آنقدر توی سرازیری پشت سرم قلت می خورند و قلت می خوردند و می آیند که ... بهمن شده است و من دوباره دارم متولد می شوم ... دوباره پشت پنجره ی آنور خیابان می ایستم و تو را دید می زنم ... از لای پرده ات نگاه می کنم و تو آرام پاهایت را دور سرم حلقه می کنی و فشارم می دهی ... هیچکس خانه نیست و تو هیچ وقت تا این حد تنها نیستی ... قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری ... پاهای خسته ات را دور سرم حلقه می کنی و من را آرام آرام از پنجره ی آشپرخانه ات از طبقه ی بیست و هفتم این آسمان خراش می دهی پایین ... جنازه ام دارد توی هوا تاب می خورد و از لای هر هشت پایت سر می خورد پایین می افتد روی زمین و تو با یک ضرب از نوک سرت تا نوک انگشت های پاهایت می روی و توی عمق دریا گم می شوی ... من جنازه ام دستش را از جیب شلوار جین ام بیرون می آورد ... کف هر دوتا دست هایش را رو هم می گذارد و می گذاردشان زیر سرم ... به پلهو پاهایم را جمع می کند توی شکم ام و چشم هایم را می بندد ... دارم خیانت می کنم دختر ... حتا به خودم ... فقط به خودم ... باور کن ... دختر ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...