۱۳۸۷ مهر ۶, شنبه

شمس منی کجا روی؟

به یک نفر که پاشنه کش آدم را پیدا کند عجالتن نیازمندیم ...  یک نفر توی جوب خوب بگردد توی زباله ها بچرخد  ترفند شعبده و بازی خوب بداند آدم باشد فهم داشته باشد درک کند سوت نزند سوت نکشد شعور داشته باشد سین را شین تلفظ نکند ربط را از مربوط تشخیص بدهد پشت خاله خرسه ی هر قصه ای قشو نکند کارد به استخوانش بزند کارد به استخوان نزند رفیق باشد شفیق باشد کش در حوالی و اطراف و اکناف تنبانش داشته باشد شرف به نرخ بی شرافتی نخرد نفروشد ... بچه ها ... بچه ها ... نیازمندیم ... نیازمندیم ... باور کنید ... این حرف را از سر اینکه حالا یک عده پیدا نشدند ... نمی زنم ... فرض می کنم خودم را می نشانم مقابلم سر حرف را از ته باز می کنم ... خودکار روان نویس خود نویس می کنم  ... این مطلب را می نویسم ... قول می دهم بچه ها ... قول می دهم این را بنویسم ... قول می دهم بچه ها ... قول می دهم ... به طرفه السوتی ... به یک نفر که پاشنه کش آدم را پیدا کند عجالتن نیازمندیم ...

نکته ی روز :دیگر از سرنوشت چیزی را انتظار ندارم که پیش از این در من نبوده است ... نیچه

به گاردلیا : کار من را ببین گاردلیا ... این روزها گاردلیا جانم ... می بینی ... همه کارم شده بشوم دونکیشوت آسیاب بادبانی شهر دیوها ... شهر سایه سیاهی ... می بینی گاردلیا ... همه ی من ... همه ی کارم از سر تا به پا مفرغ پوشیده نیزه آب داده سوار  اسب تیز پا این روزها شده همین ... همین که لشکر مجازی بردارم بروم جنگ مجازی خون های واقعی بریزم دست واقعی قلم کنم به هوای روان نویس ... خود نویس خودکار بیک  استدلر که از بیک بیشتر دوست داشتم ... گارلیا ... ببین ... همه کارم ... شدم همین گاردلیا جانم ... همه ی اینها شد همه ی کارم این روزها گاردلیایم ... عصب کشیده ای دارم گاردلیا ... به کشیده گی یال کشیده ی راه شیری ... منظومه ی شمسی ... منظومه های شمسی ... آخ شمسی ... شمسی ... کجایی شمسی ... کجایی گاردلیا ... کجایی ...

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

کرم کرمتیم ...

رحیم آقا توی دکان نشسته داشته به ترانه ی کامران و هومن فکر می کرده ... اگه دوستم نداری ... مگه دوسم نداری ... اگه تو می خوای بگی ... که دیگه دوسم نداری ... رحیم آقا فکر می کرد چهره ی روتوش نشده ی منیژه خاتون دختر سابق مش فت الله همسر بیوه ی کنونی آقا حشمت رو توی مخش تداعی می کرد  آه رو اوه می کشید تازه ... سرم درد می کنه این میگرن بازیگوش داره دور سرم چرخ و فلک می کنه ... خونی که توی رگم کبره بسته داره رقیق می شه ... داره تهی می شه تو هی می آیی می ری ... هی من رو بالا و پایین می بری به من توی خودم لعنت می فرستی ... ماجرا یعنی بحث اصلی سر مش فت الله است بچه ها ... به ناموس به ... رفته ... به هویت سر به سر ویران شده شرمی که بکوبند توی سرت چرا از این خانه آبادتری ... سوز سوزن سوزن شده ریخت توی صورتم هی دور چشم ها ... روی گونه ها ... دور لب ها ... دور دور ما نیست بچه ها ... ما/من نسل منقرض ... من ... ما ... نسل سوخته  ... من ... صحبت به دراز کشید ... دراز کشید دراز به دراز خوابش برد و ... منطق هم خوب چیزیه آخه بچه ها ... کریم آقا مرد ...

نکته ی روز : حتی در وقت سخن گفتن نیز باید خاموش بود ... نیچه

به گاردلیا : استخوان قفسه سینه  را دادند به قصاب صبور محله خوب بتراشد ... استخوان قفسه سینه را دادم خوب بتراشند ... دادم ردیف کنند روی قلاب کذایی پشت ویترین توی یخچال قصاب ... دادم  پخش کنند روی میز کار قصاب باشی ... می فهمی ... یک عده را می شناسم توی دیزی شان ... توی آب و گوشت توی گوشت کوبیده  درب و داغون اسم مصدر فاعل فعل های زیادی ریخته اند گاردلیا جان ...  یک کم دست کم هم کمتر بگیریم ... این حرف آخر من است گاردلیا ... حرف آخر ... توی هر کاسه گدایی کنم تو توی جفت کاسه چشم از حدقه احساس  کن ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...