رحیم آقا توی دکان نشسته داشته به ترانه ی کامران و هومن فکر می کرده ... اگه دوستم نداری ... مگه دوسم نداری ... اگه تو می خوای بگی ... که دیگه دوسم نداری ... رحیم آقا فکر می کرد چهره ی روتوش نشده ی منیژه خاتون دختر سابق مش فت الله همسر بیوه ی کنونی آقا حشمت رو توی مخش تداعی می کرد آه رو اوه می کشید تازه ... سرم درد می کنه این میگرن بازیگوش داره دور سرم چرخ و فلک می کنه ... خونی که توی رگم کبره بسته داره رقیق می شه ... داره تهی می شه تو هی می آیی می ری ... هی من رو بالا و پایین می بری به من توی خودم لعنت می فرستی ... ماجرا یعنی بحث اصلی سر مش فت الله است بچه ها ... به ناموس به ... رفته ... به هویت سر به سر ویران شده شرمی که بکوبند توی سرت چرا از این خانه آبادتری ... سوز سوزن سوزن شده ریخت توی صورتم هی دور چشم ها ... روی گونه ها ... دور لب ها ... دور دور ما نیست بچه ها ... ما/من نسل منقرض ... من ... ما ... نسل سوخته ... من ... صحبت به دراز کشید ... دراز کشید دراز به دراز خوابش برد و ... منطق هم خوب چیزیه آخه بچه ها ... کریم آقا مرد ...
نکته ی روز : حتی در وقت سخن گفتن نیز باید خاموش بود ... نیچه
به گاردلیا : استخوان قفسه سینه را دادند به قصاب صبور محله خوب بتراشد ... استخوان قفسه سینه را دادم خوب بتراشند ... دادم ردیف کنند روی قلاب کذایی پشت ویترین توی یخچال قصاب ... دادم پخش کنند روی میز کار قصاب باشی ... می فهمی ... یک عده را می شناسم توی دیزی شان ... توی آب و گوشت توی گوشت کوبیده درب و داغون اسم مصدر فاعل فعل های زیادی ریخته اند گاردلیا جان ... یک کم دست کم هم کمتر بگیریم ... این حرف آخر من است گاردلیا ... حرف آخر ... توی هر کاسه گدایی کنم تو توی جفت کاسه چشم از حدقه احساس کن ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر