نکته ی روز :دیگر از سرنوشت چیزی را انتظار ندارم که پیش از این در من نبوده است ... نیچه

به گاردلیا : کار من را ببین گاردلیا ... این روزها گاردلیا جانم ... می بینی ... همه کارم شده بشوم دونکیشوت آسیاب بادبانی شهر دیوها ... شهر سایه سیاهی ... می بینی گاردلیا ... همه ی من ... همه ی کارم از سر تا به پا مفرغ پوشیده نیزه آب داده سوار  اسب تیز پا این روزها شده همین ... همین که لشکر مجازی بردارم بروم جنگ مجازی خون های واقعی بریزم دست واقعی قلم کنم به هوای روان نویس ... خود نویس خودکار بیک  استدلر که از بیک بیشتر دوست داشتم ... گارلیا ... ببین ... همه کارم ... شدم همین گاردلیا جانم ... همه ی اینها شد همه ی کارم این روزها گاردلیایم ... عصب کشیده ای دارم گاردلیا ... به کشیده گی یال کشیده ی راه شیری ... منظومه ی شمسی ... منظومه های شمسی ... آخ شمسی ... شمسی ... کجایی شمسی ... کجایی گاردلیا ... کجایی ...