۱۳۸۶ اسفند ۶, دوشنبه

تداعی ها تداعی ها ...

هوا خوب است می توان اعلان کرد و چسباند به در و دیوارهای زوار در رفته ی شهر ... هوا خوب است این را می توانی بستنی کرد توی هر قیفی که عشخمان می کشه فروخت به اهالی شهر ... هوا خوب است  این را می توان بهش یک نخ بست و هوا کرد تا کجا هم که ولش کرد بره بالاتر ... هوا خوب است بچه ها من دارم همین حوالی هواخورم را می برم بالاتر ... سوت هم می زنم ... سنگ می اندازم توی آب تلپی صدا می کند ... هوا خوب است بچه ها جدی بگیریم بچسبانیم پشت شیشه ها ... مغازه ها ... ادارات و دوایر دولتی ... ایستگاه های مترو ... کفش دوزک ها ... کرگدن ها ... سمپاشی های سیار محلی از محله های نزدیک و دور ... هوا خوب است بچه ها ... جدی جدی بگیریم و بریزیم توی مقبره های معطل ... سنگم  می کنی پرتاب می شوم ... بیا و ببین ... با چند صدم ثانیه تخفیف فرض بگیریم ...

نکته ی روز : همیشه بهتر دیده ام که راه را از راه بپرسم ... نیچه

به گاردلیا :  این صحنه را داشته باش ...  فرض کن دارم از روی موزیک چند جداره  نت برمی دارم ... دیلینگ دولونگ دیلینگ ... دیلینگ دیلینگ دلم ... ریتمش را یکنفر روس که احتمالن شکارچی ست کوک می کند ... مثلن به یک نشانه ی حفاظتی ارجاع بدهیم ... سخن دیانگ چونگ را می گویم ... باور کن: از احتمال تداعی می شود به نفس تداعی خندید ... من و تو گاردلیا ... من و تو ... سخت نگیر دختر ... با گاز پوستش را بکنیم ... سیبش رو می گم ... نترس ...

گاردلیا به فدرس : به من نگاه كن چگونه حباب به دست خيل همه ي شادي هايت هلهله مي كشم ... من از دوردست ترين كهكشان، گرمترين شهاب سنگ  را با خود مي كشم ... مي كشم تا تو حبابت را روي سه پايه اي امن  تنظيم كني ...  از دست من  از نوازش اين برگ ها عكس بگير  ...  بيراه ها بهتر از راسته ي بي خطر راه خودمان نيست ...  من از اين پيراهن ابريشمي كه فرياد پيله ها و نعره ي تو در اليافش حل شده عجيب درد مي كشم ... با اين همه رنج چه كنم ...؟؟  تو بگو  ... مي گزي و منگ تر به پيش ... دلم را از جلوي پاهايت روب مي كني ...  هاله اي دورم را مي گيرد و مثل قنديل هاي آخر زمستان آب  مي شوم ... آنقدر خوشبخت كه مي شود هزار هزار سال خوابيد ... خوابيد و تداعي هاي خبيث گذشته را خواباند ... خوابيد و كاسه ي بلور برف وشيره را چشيد ... خوابيد و شبح سرگردان و مهربان اتوبوسي را ديد ... خوابيد و باغچه قرمز پدر بزرگ را بوييد ... خوابيد و پوست داغ  آفتاب را بوسيد ... خوابيد و  خواب ديو مهرباني را ديد كه همه ي دندان هايش از طلاست و من روي خطوط نرم دست هايش مثل آدمكي پارچه اي از هوش مي روم  ...

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

گرین گرین گرین لند ...

 یک دور دیگر کتاب زندگی ام را ورق زدم ... یک دور دیگر کتاب های کهنه ام را ورق زدم ... یک دور دیگر نشستم و تمام ارزش های کهنه و تازه ی زندگی ام را ... یک دور دیگر جام شراب را دادم دورم دور زدند ... من نشسته ام اینجا ... مثلن تو می توانی اطراف و اکناف احتمالی محدوده های گنگ پیشانی ام را فرض کنی یا اینکه احتمال بدهی این حاجی در سال یک بار اون قدین مدینا فیروز می شد و همه ی شهر را جار تا جار دار می زد وسط میادین تره و بار می زد پشت کامیونت های مرسدس شده نشده من یا اینکه احتمال بده که این فرد مذکور من نباشم ... پس اون کیه؟

نکته : اگر پیش از این واپسین خطرهایی بود که فراروی خود داشتی هم اکنون این آخرین پناهگاهی است که به سوی آن رهسپاری ... نیچه

به گاردلیا : چیزی از دلم ریخت روی زمین ... چیزی از تنم ... چیزی از انتهای ذهن مغشوش و چیزی که اصلن باور می کنی که نمی دانم چیست؟ چیزی رنگ زده به درها و دیوارهای این خانه به اتاق هایم و به حتی توی انباری منزلم ... چیزی سرخ شده توی قفسه ی سینه ام ... سنگین شده لای و به لاهای پوست و پس پشت پوست شقیقه ام ... چیزی سبز شده گاردلیا ... چیزی ثبت شده ... چیزی چند محلول چند مولار شده ... چیزی خنج شده بیخ گلوله ی گلوی سینه ام ... می دانی گاردلیا؟ می دانی؟ چیزی بی که بدانم پخش شده است با لای تنم ... با نای تنم ... با انکار اینها که نمی شود ثابت کنم زنده ام ... صحبت سر یک دست شطرنج است با چهار خانه هایی همه سبز ... صحبت سر یک دست شطرنج است صفحه ای بی خانه ... صفحه ای یک خانه ... همه سبز ... همه سبز ... همه سبز ...

۱۳۸۶ بهمن ۳۰, سه‌شنبه

درهمه خانم ... درهمه آقا ... در هممممممممممممممم ...

 کم که نه زیاد ... زیاد که نه/یعنی کم ... شده ام سرخ این سینه ی سینه سرخ شده ام که همین چند وقت پیش به ضرب یک گلوله ی استراتانگوف روسی شکار شکارچی پیری شد که حتی از روی زمین هم اونو ورش نداشتش ... شنیده اید ماجرایش را؟ یک نفر اصول را روی یک برگه می نویسد و می دهد به نفر بغل دستی اش که از رویش برای یک عده ی حالا زیادی مثلن نطق کند ... بعدش که همه ی این ماجراها ختم به خیر می شود دوباره شما  پیرمرد شکارچی روس را می بینید که دارد استراتانگوفش را از سر لوله اش گرفته تا پایین دستمال کش یک سیخ می کند از اینورش زده باشد مثلن بیرون ... سوتی هم مثلن ندهد حالا ... حالا خودتان قضاوت کنید پوست کدام کرگدن از این بکت تر است ساموئل؟ سخنرانی عجیبی بود ... پیرمرد خمیازه ی آخرش را هم کشید و استراتانگوفش را غلاف کرد لای یک دستمال و از پشت محراب کلیسا درست وسط پیشانی کشیش ادوارد را نشانه رفت ... شما می گید زد؟

نکته ی روز : هرگاه که شیطان پوستی دیگر بگزیند نامش نیز دیگرگون می شود ... نیچه

به گاردلیا : سوای دلم که این روزها دارد به طرز عجیبی می ریزد روی سرم ... سوای دست هایم که این روزها به طرز عجیبی نشسته اند کف روی پاهایم ... سوای چشم هایم که این روزها بدجوری/به طرز خفنی بسته شده اند روی صورتم ... جدای از هر سوای دیگری که بر فرضی و یا هر احتمالیشان بدهی به حتی ببین گاردلیا ... تو ناممکن ترین اتفاق این دنیا را فرض کن ... حالا گیرم با چند درصد هر عدم قطعیتی که نمی شود انکار کرد که خودش هم تازه قطعی نیست ... ببین گاردلیا ... سوای همه ی این حرف هایی که می زنیم ... سوای همه ی این شب هایی که بیداریم ... سوای همه ی کتاب ها ... ورق ها ... زورق ها ... کشتی های دیزل بالای چندهزار تن ... ببین گاردلیا .. سوای سوار همه این ها مسافریم ... جاده را نگاه کن ... ببین ... چه گم شدن غریبی دارد ای دلم وای وای ... ای دلم وای وای  ... ببین جاده را گاردلیا ... می بینی؟ مسافریم ... جدای حالا از این ها که بگذریم حالا مثلن هرچی ... اما ببین گاردلیا ... رد مسافر روی سطح غریب جاده خراشی بست و من که دلم تازه تازه ی این مسیر این ما این من این تو این چشم ها این دست ها این پاها این سرها این صورت آخ ... این صورت گاردلیا ... این صورت ... آخ گاردلیا ... آخ ... من را در انتهای هر خوابی از هر رویایی صدایم کن ... من بیدارم گاردلیا ...  بیدارم گاردلیا ... تا خود صبح ... تا خودت ... تا صبح ... تا آخ گاردلیا ... آخ ...

۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

بر من ببخشایید ... بر من ببخشایید ...

 گاردلیا به فدرس : شبي مسموم از هرم نفس هايي آلوده ... از درون متلاشي ... چشم گذاشتم و ديدم كه آن سايه بان سپيد سايه شده روي صورتم ... هي مرا از نيوتون و جاذبه اش مي ترساند ... هي مرا صدا مي زد ... هي ارقام را خط خطي مي كرد ... هي از ماه  و ناهيد و مريخ مي گفت... هي از بالاها مي گفت از همان جاهايي كه سنجاقك را هي پرش مي داد به موعود ... من ...؟ نه ... خب ...! نمي دانم ... ببین من تا صد شمردم ... اما يك پري از زير همان آب هاي كبود هي لبخند عجيب مي زد ... من كه چشمانم را سفت بسته بودم ...  دستم را چسبيده بود  مي خواست  بكشد و ببرد زير همان آبهاي گرم و پير ... از خواب ابدي كلمبوس و خزه هاي  مرده مي گفت  ... از سكوت محض و سنگرهاي غرق شده ... از تكان هاي رخوت انگيز كلاه خودي كهنه و قلپ قلپ اسكارهاي گوشت خوار ... من اما ... نه ... من چشم هايم را با دست هايم سفت گرفته بودم ... تا صد ... به خدا تا صد ... بذرهاي غمگين خشخاش نظر كرده ي زمينند ... عمق خاك را مي بوسند ... از زمين خسته  و درد هايش ... از هلهله ي پلاكي خونين ... از رفتن زمستان و نفس كشيدن زمين ...  از همان ديدار موعود .... چه قرار عجيبي بود ... دو پرنده ... فقط دو پرنده چند هزار پا بالاتر از همان قرار  موعود ...  نه ... تا صد ... صد ... رسيد به صد ... شمردم  ...  من فقط بوي سيب گلاب مي خواهم ... رنگ  سبز تاقچه ي بي طاق  فريبرز اينا ... و باغچه اي كوچك  با ياس سپيد ... و تكرار مكرر نامم با كشيدگي زنده ي  الف آخرش با هر نفس داغ  تو ...  و دستهاي بزرگ غولي چشم سياه ... براي بخشيدن گاردليا به تمام رنج هاي دنيا ... چشم باز مي كنم ... جريان آبي رگهاي زنده و گرسنه ي تو ... افرا مي خندد ... نه آسمان ... نه زمين ... نه زير آب ... نون و پنير و سبزي ... از باغچه اي كوچك با ياس سپيد ... بر من ببخشاييد ... بر من ببخشاييد ...

۱۳۸۶ بهمن ۲۴, چهارشنبه

هو اللّه تعالی شأنه العظمة و الاقتِدار

 الهی الهی أشكرك فی كلّ حال و أحمدك فی جميع الاحوال * فی النّعمة الحمد لك يا اله العالمين و في فقدها الشّكر لك يا مقصود العارفين * في البأساء لك الثّناء يا معبود من فی السّموات و لارضين و فی الضّرّاء لك السّناء يا من بك انجذبت أفئدة المشتاقين * فی الشّدّة لك الحمد يا مقصود القاصدين و فی الرّخاء لك الشّكر يا أيّها المذكور فی قلوب المقرّبين * فی الثّروة لك البهاء يا سيّد المخلصين و في الفقر لك الامر يا رجاء الموحّدين* في الفرح لك الجلال يا لا إله إلّا أنت و في الحزن لك الجمال يا لا إله إلّا أنت * في الجوع لك العدل يا لا إله إلّا أنت و في الشّبع لك الفضل يا لا إله إلّا أنت * فی الوطن لك العطاء يا لا إله إلّا أنت و فی الغربة لك القضاء يا لا إله إلّا أنت * تحت السّيف لك الافضال يا لا إله إلّا أنت و فی البيت لك الكمال يا لا إله إلّا أنت* فی القصر لك الكرم يا لا إله إلّا أنت و فی التّراب لك الجود يا لا إله إلّا أنت * فی السّجن لك الوفاء يا سابغ النّعم و فی الحبس لك البقاء يا مالك القدم * لك العطاء يا مولی العطاء و سلطان العطاء و مالك العطاء أشهد انّك محمود فی فعلك يا أصل العطاء  و مطاع فی حكمك يا بحر العطاء و مبدأ العطاء و مرجع العطاء*

نکته ی روز : نخستین زیرکی بشری ام آن است که خود را به نیرنگ مردمان می سپارم تا هیچگاه ناچار نباشم که خود را بپایم ... نیچه

به گاردلیا : قرار عجیبی بود ... دو پرنده روی صفحه ی مونیتور یک خط عبور جت از میانشان در ارتفاعی چند هزار پا بالاتر از هر قرار قبلی ... قرار عجیبی بود گاردلیا به وعده ای که داده بودیم رفتیم ... قرار عجیبی بود دختر ... یک شعر تازه داده ام برایم بنویسند ... هر سلول بشود خاکستر یک خاطره ... بشود یک کلمه ... یک شعر تازه داده ام که برایم بنویسند از روی کورتکس مغز آماس کرده  متورم تر از هر لحظه ی قبلی ... یک شعر تازه داده ام که برایم بنویسند دسته جمعی دست به دست سلول های خاکستر شده ی مغزم ... درست رو به رویش  ... شیر عجیبی بود ...  مثل همرنگی های گل های گوشت خوار جنگل های آفریقا ... مثل جنگل های جنگل زده جنگ زده ... شیر عجیبی بود گاردلیا و ما/من ایستاده بودم رو به رویش تفنگی در دست و گلوله ای در پشت پسه مسیر عبوری خان هایش چرخان و گردان ... شیر عجیبی بود گاردلیا ... ما/من ایستاده بودم رو به رویش و  به من نگاه می کرد ... و نگاهش تاول عجیبی از سابقه ای عطف به ما سبق بسته بود ... شیر عجیبی بود گاردلیا و خون مرا از دو سمت دهانش ریخت بیرون/روی زمین ... شیر عجیبی بود در چلاندن و چزاندن و شرحه شرحه بسمل کردن امحا و احشایم ... شیر عجیبی بود گاردلیا ... شیر عجیبی بود با گلوله ای از جنس سرب خالص روسی در عمق شقیقه اش ... مغزش پاشید روی عمق تخم چشم هایم/بی هوا ... شیر عجیبی بود در درهم آمیختن اجزا و امحا و احشایم با اجزا و امحا و احشایش در یک کشاکش عجیب در یک گلوله ای که در عمق شقیقه اش و دندان هایی که می دریدند گاردلیا ... و دندانهایی که می دریدند گاردلیا ... و دندانهایی که می ... دری ... دند گاردلیا ... می گاردلیدند ... می گاردلیدند ... می گاردلیدند ... سنگم امروز خیلی صبور بود ... به نشانه ی حسن نیت این یک متن بینا بین است ... بین من و زندگی ... بین من و دنیا ... استفهام شود ...

۱۳۸۶ بهمن ۲۳, سه‌شنبه

نباید ... نشاید ...شاید ...باید ... بخوابیم!!

گاردلیا به فدرس : يك دشت نرگس مجنون وسط آسمان پخش بود ... ويك "من" موريانه اش خطوط قرمز نفرت انگيز "نبايد" را مي جويد ... دل يك كفشدوزك ريخته بود كف دستم ... هي دل دل مي كرد و هي من ... من ... باور كن من تا به حال حتي يك پر حرير كفشدوزك را هم  نديده نگرفته ام ... چه برسد به پروازش ... من فقط انگار جوري عجيب از روي اين چرخ و فلك آتشم ريخته به خرمن يك مشت آدميزاد ...! راز خلقت گاردليا!!  من نمي خواستم ... اصلن چشم من به آن نيمكت چوبي هم نبود ... اصلن اين  زمين جايي براي من نداشت كه ... اصلن  ... نمي دانم يك دفعه چشم باز شد و ميان هجوم خاطره ها يك عدد "من" يافت شد ... با شبيخون حجم بي رحم زمان ...  و يك جفت بال سوخته ... و كفشدوزكي شكسته وسط قاب شيشه اي  و قطره هاي  خون روي ملافه ... من چه غمگينم ... خواب هايم چه غمگينند ... زبان اين همه رويا را چگونه تعبير مي كني ...؟ روياي يك جفت بال سرگردان امانم را بريده ... پر فاخته ي  روي ايوان هنوز لاي كتاب خوابيده ... خواب كه نه ... انگار جور عجيبي مرده ... جوري كه از مردن فقط تكان نخوردن را ياد گرفته اما تمام حس هايش كار مي كند ... انگار فقط از تن گرم فاخته افتاده لاي كتاب خط خطي من ...  ببين چقدر وحشتناك است ... فكرش را بكن! ببين! اگر ما هم اينجور بميريم ... اگر اصلن مرگ همين باشد ... اگر فقط جا عوض كني ...اگر اين ذهن ماليخوليايي دوباره  روي جاي پاهاي گذشته  دست بكشد ...واي ...  من مي ترسم ...من عجيب مي ترسم ... من فقط مي خواهم تمام سلول هاي خاكستري لعنتي ام مثل حباب بتركند و خلاص ... زياد است نه ...؟ مي دانم ... مي دانم ... مي دانم ... حالا يك نشاني مي خواهم ... نشاني كه تمام درياها در آن خيمه زده باشند ...  خرمن سوخته به دوش دارم ... و يك وسوسه ي عجيب ...  وسوسه همسفري با  قطار موعود ... وسوسه ي  پاشيدن لبخند به تمام مرزهاي خسته ي نبايد  و نشايد ... وسوسه ي صورتي رنگ پرهاي فراموشي ...

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

کیلیک کنید //// جایزه بگیرید /// تیک تیک /// بینگو /// هوریاااااااا ...

 دلم هوری می ریزد پایین ... شونه هایم رو می زنم به باد ... آ ی ی  ی سنگلاخ های بعد از این ... های ی ی ی علامت های استفهام ... او ی ی ی ی شنگرف های اخوان زده .... ای ی ی ی ای سینه ام سپیده زده نزده زده از تنم سرزده بیرون ... ای شهرهای خراب ... ای شهرها را آباد ... این نسیم زده نزده بیرون زده از دست هایم/از استخوان دست هایم شکننده تر بیرون ... خرده خاکه شیرتر ... سیاهم ... سیاهم ... درست مثل همان روزی که یک گلوله ی روسی استراتانگوف زد به قفس سینه ی پدر مادربزرگم یا به عبارتی همان جد اعلای خودم ... سوژه ای بهتر از این؟ بعد ستاره ها روشن شدند و تو کلید را زدی ... من خم شدم و از توی تنگ بلور/لعاب کهنه/مدرن حاضر در صحنه ای فرضی عکس تو را ورچین کردم ... هی ... ببین ... من تو را گلچین کردم ... صورتم توی خاک بود و هنوز اثر سجده توی پشت پلک هایم  می سوخت ... دلم می سوخت ... دستم را می سوخت ... می سوخت ... می سوخت ... می سوخت ... می سوخت ... می ... سو ... خ ... ت ... س ... و ... خ ...ت ... س ... س ... س ...

نکته ی روز : آری پشت سر ما ابدیتی است ... نیچه

به گاردلیا : روی دو دستت ... پشت دو دستم ... رو به رویت ... پشت و پس و میانه ی صورتم ... جاهای پا مانده از روی مسیرهای کناره های ساحل ... عصر همان روز ... دو ساعت مانده به همان وعده ... دو ساعت مانده به همان گل ... به همان ... گاردلیا ... گاردلیا ... گاردلیا ... دو ساعت ... ببین ... نگاهم کن ... درست دو ساعت مانده به ... هوایی را که دم کردی بازدم کن توی صورتم ... هوایی را که دم کردی باز دوباره دم کن توی ریه هام ... هوایی را که دم کرده است و باز سمج ... خواب در چشم ترم  که نه در پس زمینه ی ال سی دی یک کمکوردر دیجیتال و یا حتی چه می دانم توی یک لوح فشرده ی ... ببین گاردلیا ... ببین ... من دلم یک لقمه نون و پنیر لواش پیچ می خواهد با کلی سبزی خوردن تازه ... تره اش زیاد باشد لطفن گاردلیا ... تره اش فقط لطفن زیاد باشد گاردلیا جانم ... بانو ... یک نفر روی لینک پایین صفحه  لطفن کلیک کند ... من را ببر به جایی ببرید که از اینجا به لینک ... یک نفر لطفن خواهشن روی  لینک این پایین صفحه کلیک کند لطفن ... پلیز کلیک رایت آنده تب ...

۱۳۸۶ بهمن ۲۱, یکشنبه

از این کشتی فقط یک تخته ی ملوانش کم است ... هیس!!!

 شرق راسته ی این ماجرا را بگیریم و برویم ... فرصت ها را ریخته ایم و پاشیده ایم ... یک نفر تنهاست و همیشه دارد روی یک سایه ی نارون سرسره بازی می کند ... این را داشته باشید ... برمی گردیم به سراغ اصل مطلب: یک نفر خندیده است ... به من ... این هم سندش ... مدارکش ... روسای قبیله ای هم حضور به هم رسانده اند ... خط خطی ام ... ساغر بعدی را من پر می کنم ...  کمی رنده شده ی صابون و کمی فلفل و نمک که این حرف ها را ندارد ... یک عده جمع شده اند اینجا و دارند روی خطوط عابر کشی می کنند ... من به هوای تو سبز شدم ... درست است که به هوای تازه ای زده ایم بیرون اما ... صبح زود بود که یک نفر شهادت داد انسان/یت پیش درآمدش بوده است قبل از آن زنجیری که با آن به قتل رسید ...  دارم خروپف می کنم  ... سوزن گرامافون را حالا یک نفر از پشت رو بگذارد ... من کل این حوالی را پیشنهاد می کنم ... بنابر دلایلی مجهول ...

نکته ی روز : دیگر از سرنوشت چیزی را انتظار ندارم که پیش از این در من نبوده است ... نیچه

به گاردلیا :  به این خط نگاه کن ... می بینی؟ شازده کوچولویت مسافر است به سمت قطب هایی موعود ... به سمت شفق های گمراه کننده ی سحرآمیز و رنگ و وارنگ فلق های موعود ... بیا گاردلیا ... بیا ... بیا به من نگاه کن ...به این من که همان من سابق است با عطف به ماسبق های موعود ... با همان پوتین های کهنه ی همیشه اش ... با همان پوتین های موعود ... عازم است به سمت سفر با همان ره توشه ای که وعده کرده بودیم با هم در یکی از همان شب های لعنتی زیبای تا صبح موعود ... سوت کش یک لوکوموتیو می کشد کشاننده های جانبی اش را به سمت یک جهنم از پیش معین وعده شده موعود ... می دانی گاردلیا ؟ ببین ... این که گفتم کل ماجرا و حال و روز این روزهای من است ... پشت دستم را داده ام داغدار کنند برای داغ مرگ آن  دستم که از مدتی قبل بنابر حادثه ای از دست دادمش/موعود ... من بنجل این دست فروش را خریدم ... باور کن ... به جایگزین دستی از دست داده در دستی از دستی موعود ... خارق العاده است این پوزیشن ... من که می دهم از رویش یک پرده/پروتره بکشند دور تا دور کلیسای سنترودوکس غربی ... می بینی گاردلیا؟ این پرده واقعن خارق العاده است ... نه؟ نیست .

۱۳۸۶ بهمن ۱۹, جمعه

الکل ... پنبه ... یک بسته سرنگ ...

  خون زد بیرون و این یعنی ابطال بالقوه ی همه ی خواب های بعد از ظهری ... کتاب ... قلم ... دوات ... سوزن های دوخت و دوزی ... سرنگ انسولین ... سی دی های حاوی ... سنگ ... سنگ ... سوت می زنم/می کشم ... شونه هام رو بگیر توی مشت هایت دختر ... شونه هام و بگیر توی مشت هایت ... هق هق امانم را دوخته به خیره ای دور ... شده ام ... مثل یک بستنی قیف توی پیت هایی که یک حلبی به خود گرفته اند که بیا و ببین ... سنگ را بردار ... پرهایت را تاب بده ... پرهایت را تاب بده ... تاب بده ... تاب بده ... من که از این روزها به بعد را در قعر گوری خفته ام ... چه دراز به درازم ... (تیتراژ پایانی را حالا یک نفر که جمعه ی فرهاد را بلت است سوت بزند ...

نکته ی روز : رومیان روسپی گری پیشه کرده اند و قیصر همچون چهارپایان حتی خدا جهود شده است ... نیچه

به گاردلیا : هوای سردی شده است گاردلیا ... پالتویم را پیچیده ام دور تا دور شال گردنم و دارم همان مسیرهای کذایی را پشت سر می گذارم ... هوای سردی شده است ... خوب نمی توانم راه بروم بخاطر دردی که هنوز از پهلویم زبانه می کشد ... می لنگم ... کمی داروی گیاهی/علفی پیچیده ام لای یک لفافه ... به سنت هایی احترام می گذارم که سال های سال هاست ریشه هایشان توی دره ها و تپه ها و کوه های کندلوس خشک شده اند ... یک جوشانده هایی که ... دیگر این حال خوب بشو نیست گاردلیا ... دیگر خوب بشو نیست ... حالا تو هی جوشانده های علفی را به خورد من بده ... ته نشین این شراب برای من خوب است ... ببین: پیر دردی کش ما که روانش خوش باد ...

گاردلیا به فدرس : روي يك كپه برف نشسته ام ... يك شاخه ی سرو به دهانم ... يك مشت تيله ي رنگي توي مشتم ... چوب ها را خط مي كشم ...  يك جفت گوشواره ي شيشه اي زرد ، ميزبان  ياس هاي كوچك سپيد ... يادت نرفته كه...؟ با يك جفت  جوراب پشمي ... رنگش خاطرم نيست ... اصلن رنگ ها چه گناهي دارند ؟ اصلن چه فرقي مي كنند؟ كمي سرختر ... كمي زردتر ... خب لاله ها هم زرد و سرخ دارند  ... مثل بلورهاي بازي هاي كودكي مان ... صد رنگ ... از تويشان كه نگاه كني همه چيز چند برابر مي شود...! حالا نگاه كن ... حجم گل چند برابر شده است ... و جوانه هاي انگشت هايت ... چند برابر ... زمان دفن سنگ هاست ... به آسمان نگاه كن ...! ستاره ريزونيه اينجا ...! يك نخ بلند به دستم ... "هي" مي زنم به گله شان ... به نخ مي كشم ... براي تو ...
دست دست نكن دخترررر... دست دست نكن ....

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

شمع نيم جمع نيم دود پراكنده شدم

۱۳۸۶ بهمن ۱۴, یکشنبه

از مشتی تراب یک ترب به دنیا آمد ... ایول!!!

 یادش به خیر یک خانواده ی یهودی بودند و دختری داشتند به اسم معصومه ... پنج یا شش سالش بود ... همیشه موهای سرش را با نمره ی سه می زند ... بسیار فقیر بودند و بی چیز و پسرهای با مرام محله مان کیسه فریزر پر از آب پرت می کردند روی سر معصوم معصومه ...   خیلی زود از محله ی ما رفتند ... ما دیر رفتیم ... نه از آن محله  .. نه ... از همه ی محله ها ... از همه ی محله ها رفتیم ... چه اهمیت دارد بچه ها که اگر گاه گاهی می روید قارچهای غربت؟؟ شما با خیال راحت ماست هایتان را کیسه فریزر کنید ... به گزارش سازمان ها و خانم هواشناس توی تیلیفیسیون سیل بعدی سیل خانه مان دوغ کنی خواهد بود ... ماست هایتان را کیسه هایتان را فریزر کنید ... فریزززززز کنیدددد بچه هااااااا ... فریززززززز!!!

نکته ی روز : پیام آورانی را دوست می دارم که همچون رعد و برق خود فنا می شوند ... نیچه

به گاردلیا : در ابتدا کلمه بود و بعد خدا فدرس را آفرید ... فدرس کلمه را ورداشت و برد و برد و برد تا به یک خانه رسید پس سوم خانه بود که خدا آفرید ... خانه بزرگ شد بزرگ شد و بزرگ شد تا به یک رود خانه رسید پس رودخانه چهارم بود در مرتبتی که خدا آفرید ... رودخانه رفت و رفت و رفت تا به ماهی تابه رسید و پس ماهی تابه پنجمین مخلوقی بود که خدا آفرید و بعد تو آمدی و ماهی تابه را برداشتی  ... پس ششم تو بودی گاردلیا که خدا تو را بعد از کلمه و فدرس و خانه و رودخانه و ماهی تابه آفرید و بعد روز هفتم شد ... روز تعطیلات رسمی بارگاه خداوند منان و چون آن روز تعطیل بود و خدا چیزی نمی آفرید تو ماهی تابه را برداشتی و از کناره های رودخانه برگشتی تا راه به خانه رسید ... در که زدی فدرس که توی خانه بود درهای خانه را یکی یکی یکی باز کرد و باز کرد و باز کرد تا به تو رسید و چون رسید چون هنوز خدا تخم مرغ را که نه مرغ را هم نیافریده بود تخم بگذارد فدرس کلمه را توی ماهی تابه انداخت و مثل نیمرو به این/همین متن رسید ... دوتایی نشستیم و سفره ی هنوز خلق نشده ی خدا را پهن کردیم و چون خدا چیزهای دیگر را هم هنوز خلق نکرده بود تنگ لعابی و بشقاب و سبزی تازه ی نکاشته شده به دست تو و کلی مخلفات دیگر را  فرض کردیم و .... هی دخترررررررر!!! عجب ناهاری زدیم توی رگ با هم آن روز .... روز هشتم و نهم و دهم و یازدهم و دوازدهم و ... را هم بی خیال ... ما که حالمان را بردیم همان روز  ... نبردیم؟؟؟ د بردیم دیگه آخه نالوتی ... 

۱۳۸۶ بهمن ۱۲, جمعه

هم همه ای توی همه ی شهر به هر هالتی!

 یک نفر دارد می بافد ... چیزهایی را به چیزهایی و یک من دارد می ریزد عسل به عسل توی هر ظرف زهری ... یک من دارد می رود که تو را ببیند ... یک تو نشسته است اینجا بی که بداند به اصطلاح یعنی چی؟ کرم که ندارد این درخت را می خورد ... منم! خودم و ایجاد کننده ی همه ی فایل های صوتی ... مختل شده ام ... بله و این یعنی کم نیاورید ... زیاد نیاورید ... درست به اندازه بریزید توی ظرف فنجان من عسل ... زهر هلاهل همه ی هستی را هر روز هر روز همراهی می کرد ه به هه ی این توالت های فرنگ نرفته ... سیفون را بکشید ... این رو بابا گفت ...

نکته ی روز :من نه خدا هستم و نه دوزخ خدا ! چه ژرف است رنج جهان ... نیچه

به گاردلیا : فرض کن که زندگیت یک خط که نه یک پاره خط است ... با دو سمت ... با دو سو ... تولد ... جوانی ... بلوغ .... پبری ... مرگ ... باید کامل بشود ... باید بگذرد ... از نیمه راه به بی راهه  ... مقصد پایان راه است ...  غیر از این فقط گردش است و گردش ... چرخش است و چرخش ... دردش است و دردش ... می فهمی گاردلیا؟

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...