۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه

بر من ببخشایید ... بر من ببخشایید ...

 گاردلیا به فدرس : شبي مسموم از هرم نفس هايي آلوده ... از درون متلاشي ... چشم گذاشتم و ديدم كه آن سايه بان سپيد سايه شده روي صورتم ... هي مرا از نيوتون و جاذبه اش مي ترساند ... هي مرا صدا مي زد ... هي ارقام را خط خطي مي كرد ... هي از ماه  و ناهيد و مريخ مي گفت... هي از بالاها مي گفت از همان جاهايي كه سنجاقك را هي پرش مي داد به موعود ... من ...؟ نه ... خب ...! نمي دانم ... ببین من تا صد شمردم ... اما يك پري از زير همان آب هاي كبود هي لبخند عجيب مي زد ... من كه چشمانم را سفت بسته بودم ...  دستم را چسبيده بود  مي خواست  بكشد و ببرد زير همان آبهاي گرم و پير ... از خواب ابدي كلمبوس و خزه هاي  مرده مي گفت  ... از سكوت محض و سنگرهاي غرق شده ... از تكان هاي رخوت انگيز كلاه خودي كهنه و قلپ قلپ اسكارهاي گوشت خوار ... من اما ... نه ... من چشم هايم را با دست هايم سفت گرفته بودم ... تا صد ... به خدا تا صد ... بذرهاي غمگين خشخاش نظر كرده ي زمينند ... عمق خاك را مي بوسند ... از زمين خسته  و درد هايش ... از هلهله ي پلاكي خونين ... از رفتن زمستان و نفس كشيدن زمين ...  از همان ديدار موعود .... چه قرار عجيبي بود ... دو پرنده ... فقط دو پرنده چند هزار پا بالاتر از همان قرار  موعود ...  نه ... تا صد ... صد ... رسيد به صد ... شمردم  ...  من فقط بوي سيب گلاب مي خواهم ... رنگ  سبز تاقچه ي بي طاق  فريبرز اينا ... و باغچه اي كوچك  با ياس سپيد ... و تكرار مكرر نامم با كشيدگي زنده ي  الف آخرش با هر نفس داغ  تو ...  و دستهاي بزرگ غولي چشم سياه ... براي بخشيدن گاردليا به تمام رنج هاي دنيا ... چشم باز مي كنم ... جريان آبي رگهاي زنده و گرسنه ي تو ... افرا مي خندد ... نه آسمان ... نه زمين ... نه زير آب ... نون و پنير و سبزي ... از باغچه اي كوچك با ياس سپيد ... بر من ببخشاييد ... بر من ببخشاييد ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...