الهی الهی أشكرك فی كلّ حال و أحمدك فی جميع الاحوال * فی النّعمة الحمد لك يا اله العالمين و في فقدها الشّكر لك يا مقصود العارفين * في البأساء لك الثّناء يا معبود من فی السّموات و لارضين و فی الضّرّاء لك السّناء يا من بك انجذبت أفئدة المشتاقين * فی الشّدّة لك الحمد يا مقصود القاصدين و فی الرّخاء لك الشّكر يا أيّها المذكور فی قلوب المقرّبين * فی الثّروة لك البهاء يا سيّد المخلصين و في الفقر لك الامر يا رجاء الموحّدين* في الفرح لك الجلال يا لا إله إلّا أنت و في الحزن لك الجمال يا لا إله إلّا أنت * في الجوع لك العدل يا لا إله إلّا أنت و في الشّبع لك الفضل يا لا إله إلّا أنت * فی الوطن لك العطاء يا لا إله إلّا أنت و فی الغربة لك القضاء يا لا إله إلّا أنت * تحت السّيف لك الافضال يا لا إله إلّا أنت و فی البيت لك الكمال يا لا إله إلّا أنت* فی القصر لك الكرم يا لا إله إلّا أنت و فی التّراب لك الجود يا لا إله إلّا أنت * فی السّجن لك الوفاء يا سابغ النّعم و فی الحبس لك البقاء يا مالك القدم * لك العطاء يا مولی العطاء و سلطان العطاء و مالك العطاء أشهد انّك محمود فی فعلك يا أصل العطاء و مطاع فی حكمك يا بحر العطاء و مبدأ العطاء و مرجع العطاء*
نکته ی روز : نخستین زیرکی بشری ام آن است که خود را به نیرنگ مردمان می سپارم تا هیچگاه ناچار نباشم که خود را بپایم ... نیچه
به گاردلیا : قرار عجیبی بود ... دو پرنده روی صفحه ی مونیتور یک خط عبور جت از میانشان در ارتفاعی چند هزار پا بالاتر از هر قرار قبلی ... قرار عجیبی بود گاردلیا به وعده ای که داده بودیم رفتیم ... قرار عجیبی بود دختر ... یک شعر تازه داده ام برایم بنویسند ... هر سلول بشود خاکستر یک خاطره ... بشود یک کلمه ... یک شعر تازه داده ام که برایم بنویسند از روی کورتکس مغز آماس کرده متورم تر از هر لحظه ی قبلی ... یک شعر تازه داده ام که برایم بنویسند دسته جمعی دست به دست سلول های خاکستر شده ی مغزم ... درست رو به رویش ... شیر عجیبی بود ... مثل همرنگی های گل های گوشت خوار جنگل های آفریقا ... مثل جنگل های جنگل زده جنگ زده ... شیر عجیبی بود گاردلیا و ما/من ایستاده بودم رو به رویش تفنگی در دست و گلوله ای در پشت پسه مسیر عبوری خان هایش چرخان و گردان ... شیر عجیبی بود گاردلیا ... ما/من ایستاده بودم رو به رویش و به من نگاه می کرد ... و نگاهش تاول عجیبی از سابقه ای عطف به ما سبق بسته بود ... شیر عجیبی بود گاردلیا و خون مرا از دو سمت دهانش ریخت بیرون/روی زمین ... شیر عجیبی بود در چلاندن و چزاندن و شرحه شرحه بسمل کردن امحا و احشایم ... شیر عجیبی بود گاردلیا ... شیر عجیبی بود با گلوله ای از جنس سرب خالص روسی در عمق شقیقه اش ... مغزش پاشید روی عمق تخم چشم هایم/بی هوا ... شیر عجیبی بود در درهم آمیختن اجزا و امحا و احشایم با اجزا و امحا و احشایش در یک کشاکش عجیب در یک گلوله ای که در عمق شقیقه اش و دندان هایی که می دریدند گاردلیا ... و دندانهایی که می دریدند گاردلیا ... و دندانهایی که می ... دری ... دند گاردلیا ... می گاردلیدند ... می گاردلیدند ... می گاردلیدند ... سنگم امروز خیلی صبور بود ... به نشانه ی حسن نیت این یک متن بینا بین است ... بین من و زندگی ... بین من و دنیا ... استفهام شود ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر