گاردلیا به فدرس : دنبال آن حادثه می گردم ... یک حادثه ی عجیب پشت خم یک دایره ... میدان ... دوران ... سرگیجه ... می گردم پیچ می خورم ... دستت را بند دستم می کنی ...مرا می کشی و می بری ... می بری تا نوک اولین شعاع آفتاب ... تا آخرین جوانه ی درخت توت ... تا اوج ... بالا ... تا صعود ... می کشی ... می بری ... تا آسمان تا همان اشک های شور و همیشگی ... تا داس چین اولین ساقه ی گندم ... تا هبوط ... تا خاک ...تا نمی دانم کجای این قصه که عاقبت می روی و مرا گم می کنی ... دستم را بند دست هایت می کنم ... مهرت را بند قلبم می کنی ... دلم را روی زمین می ریزم و تو آهسته آهسته دانه ها را جمع می کنی آهسته آهسته دانه ها را بر می داری ... آهسته آهسته به دهان می گذاری ...آهسته آهسته می جوی/می چشی ... خون می شوم ...طپش ...درد ... تو اما رسوب می کنی درونم ... تو اما رسوب کرده بودی درونم ...گاردلیا خون داشت گوشت/ تن/ درک/ حس ...حس ... حس ... ماهیت گاردلیا دو حرفی بود ... فقط دو حرف ... به همین سادگی ... دیدی؟ دیگر به خون پاک و تمیز نیندیش ... فردا عجیب روشن است و چشم هایت عجیب بینا ... چکاوک ها پر می کشند و مفهوم ها تازه می شوند ... تو بالغ می شوی و گاردلیا تنها ... به همین سادگی ...
۱۳۸۷ تیر ۲, یکشنبه
۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه
حس سوزنی که از پاشنه می کشد بالا ... حس رگ ... پی ... خون ... عضلات شانه ام را با انبردست/دوتا سفت می گیرم خودم را از کول می کشم بالا ... خون گرمی از لا به لای موهای سینه ام سر ریز روی زانوهام شره می شود ... بوی شاش از تخت بغلی بخار گیج الکل متانولیک به مواد آلی تری تصعید می کنه .... به مقابل به مثل خودم آمده ام ... یک دستم سوراخ است و جای رد فنرهای این تخت نخاعم را شرحه شرحه کرده ... بهتر شدم به پهلو می شوم/کمی جا به جا یعنی ... بعد به این فکر می کنم چه ساده می شود چند شبانه روز در یک توالت متروکه/با بو حبس شد و فکر کرد در حال گذران یک دوره ی درمانی ساده قبل از ظهر همان روز تمام می شود ...چه ساده می شود فهمید ... سرنوشت آبگیر چلانده شده دیگر هیچ خاصیتی جز بوهای بد ندارد ... عمل دفع پیش نیاز بلع و جذب و هضم خوراکی های تازه ی رنگارنگ ... چند روزی است بستری توی بخش جراحی های سرپایی ... تحت عمل دفع شدم ...
نکته ی روز : اما درد را آن بهتر که بجویند ... نیچه
به گاردلیا : هوای پاکی است گاردلیا با مداد ولو شده ام روی تراس کهنه ی پدربزرگ توی دفتر نقاشی جلد قرمزش را نقاشی/خط خطی می کنم ... هوای پاکی است ولو شده ام روی تراس ... پدربزرگم نشسته رو به رویم به خنزر پنزرها عادت کند ... توی دفتر را نگاه می کنم و اینکه ... هوای پاکی است گاردلیا و من ... به هوای توی دفتر عادت دارم/ندارم ...
۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه
قسمت های نرم و گرم ...
یک سوزن لحاف دوزی رو از زیر جمجمه از قسمت پس کله فرو کردم توی فسمت های نرم بافتار مغزم ... تکیه دادم به صندلی ... و بعد ... بعد ... همه ی خاطره های سر به در کرده یکهو آواره شدند توی قسمت های نرم بافتارهای مغزم ... یک تصویر غریبی نقش زد رو به روی صورتم در یک فاصله ی چهار متر و نیمی بسته شد باز می شد ... باز می شد ... باز می شد ... کلمه ها به مراد دلم نیستند ... دروغ و فریب و خیانت و کثافت ... علامت های پوسیده ی راهنمایی و رانندگی تا دسته توی پاچه ی هم گذاشتن ... تا گردن توی لجن شنا می کنم ... از کناره ی سوزن لحاف دوزی آب لجن به شکلی اوسموزوماتیک کشیده می شود لا به لای بافتارهای نرم مغزم ... سفیده ی چشم هایم کدر می شود ... از توی سوراخ های دماغم آب بد رنگی شره می کند توی دهانم و بعد طعم گس عشق های آتشین در ابعاد اجتماعی اش می پیچد به کامم ... من مسخره ترین شکل دنیا رو توی این پازل کامل کردم بچه ها ... یک دست بریده از همه جا یک پای شکسته در/از همه جا یک جفت چشم تا دسته کور یک جفت سوراخ گوش تا هناق کثافت و چرک گرفته و یک گلوی پاره ... یک گلوی پاره و بعد ... خون گرم ... خون پاک ... خون تمیز ... آرام .... نرم ... یک گلوی پاره با زخمی پاک با لبه هایی از صورتی تمیز که وقتی از دهان نفس/خرخر می کشم از تویش حباب های پاک و تمیزی مثل فوت فوتک های دوران بچگی با تم صورتی/قرمزی گرد می شود و به هم می پیچد می رود توی هوا ... چکش را می کوبم روی ته سوزن لحاف دوزی ... روی نقطه ی دقیق په هاش پخش می شوم روی دیوار و بعد ... چیزی که دیگر تشخیصش نمی دهم می ریزد روی شونه ام ... چیزی گرم که نمی دونم روی سینه ام ... و بعد ... یک چشمم بینا می شود در جایی زیر جایی مثل سینک ظرفشویی ... بیرون از حدقه می چرخم و بعد بعد بعد ... ایکاش کور می می شدم و از/در اینجا نمی دیدمت ای وطن ... ای کاش نمی دیدمت ای وطن ...
نکته ی روز : هیچکس بیشتر از آنچه که از دلدارش برخورد بوده است از او از کف نداده است ... نیچه
به گاردلیا : حوله ام را بده گاردلیا ... بده خودم رو خشک کنم ... خودم رو خشک کنم برای لای کتاب ها برای ویترین موزه های جانور شناسی ... خودم را خشک کنم برای خورشت های قرمه و سبزی ... حوله ام رو بده گاردلیا ... حوله ام رو بده ... خودم رو خشک کنم به شیشه های این مونیتور ... خودم رو بسته کنم به بندی این جعبه ها ... وقتی که از بندها برایت می گفتم یادت هست گاردلیا؟ ... از مفهوم صریح آزادی ... وقتی که از بندها می گفتم یادت هست گاردلیا؟ ... مفاهیم را برای گفتن آفریده اند و عمل را برای کردن ... می فهمی گاردلیا ؟ ... خندید ... پکی زد زیر خنده و صدای خنده اش پیچید توی همه ی فضا/مکان/زمان ... گاردلیا خندید گاردلیا ... گاردلیا خندید ... آخ یادت هست؟ ... این خنده را آخ ... این خنده را آخ گاردلیا ... آخ گاردلیا ...
۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه
اونا اینا ... اینا اینا ... از همینا اینا ...
به پشت دستم نگاه می کنم ... به رد سرزمینم ... به ترک ترک های روی دیواره های تخت خونه ... به شعرهایم ... به شعور رنگ پریده ام ... به تباهی ها ... سیاهی ها ... جون به جونمون کنن سومیم حالا فرض کن توی همه ی جهان ها ... سرم را توی دست می گیرم از کناره ی تجن می کشم بالا ... مثل همیشه با بذرافشانم ... داریم حرف می زنیم ... از دهه ی سی شمسی تا فرض بگیر چندین دهه ی بعدش رو ... دست به کمرش می زند نفس عمیقی و با همون لبخند همیشگی می گه: فدرس خان! اینها رو به شیخنا بگو !!! می خندم ... چوبدست دستی ام رو دست به دست می کنم و به راه می افتم ... دلم براش خیلی تنگ شده بچه ها ... دلم خیلی براش تنگ شده بچه ها ... یک کلام ... ختم کلوم ... بذرافشان!
نکته ی روز : همه ی خدایان مضمون های برساخته ی شاعران هستند ... نیچه
به گاردلیا : دلم دل دلک می کند ... الک دولک می کند ... دلم دالی دالی ... دلم دال داده دلتنگم دلتنگم می کند ... دلم گاردلیا ... دلم دلش گرفته دور تا دورش را درنگ و تردید گرفته ... دلم مدل دالنگ و دولونگ برج ساعت گرفته ... همینجوری واسه ی خودش وسط این معرکه معرکه گرفته ... دلم گاردلیا آخ دلم بدجور یعنی خیلی ناجور گرفته ... (بعدش/بعد از تا اینجای این نوشته/پست یعنی یکهو چند وقتی گذشت ... زمان چندین ساعت/روز متوقف شد و بعد ...
۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه
بیامیز... بیارام ...
گاردلیا به فدرس : در ایوان را آهسته باز می کنم برایت آب آورده ام از همان تنگ لعاب لب پر بوفه ی شکسته ی مادر بزرگ ... با بغض تو خون می خورم ... پیراهنت را با گلاب شسته ام سفره را پهن کرده ام دو ساقه میخک سرخ نان و ترانه پنیر و سبزی از باغچه ای کوچک درچهارچوب ابعاد غولی چشم سیاه و تن کوچک گم شده ی گاردلیا ... نگاه کن به آن شاخه نزدیک همان شاخه ی شانزده ماهه با میوه های به بار نشسته اش ... به رازقی های خوشبخت سبز شده روی شانه هایت ... به گندم های خیس خورده برای بهار ی که در پیش است ... به کودک فردا ... به پرهایی که به سمتت گشوده می شوند ... به عظمت رنج ... "هو" بگو و بلند شو ... گاردلیا همه ی قلب پر خونش را قربانی قدم هایت میکند بلند شو فرمان بده , به فرمان تو که بزرگترین عارف این قرنی ... به فرمان تو که ژپتوی این داستانی ... به فرمان تو که استراتانگوف ها را خاموش می کنی ... به فرمان تو که سرنوشت من در برکت حضور تو شکل می گیرد ... به فرمان تو که عروسک نرم پارچه ای دست های بزرگت شده ام ... به فرمان تو که با همه تلخی ات روی دامنم به خواب زمستانی می روی ... به فرمان تو می ایستم می نشینم می خوابم می پاشم می دانم ... فرشته ی دو سمت شانه هایت را به بازی نگیر ... مرا بکوب به تخت بتونهای آرمه شده ی سینه ات ... پوپکت ... آهوکت ...گاردلیا جانت ... آه ... زیر عبای ژنده ات پناهش بده ... تنها مرز آشنا ... مرز آشنا ... بیامیز ... با نفس رحمانی بیامیز /بیارام ... بیارام ... اگر بدانی که قلب او چقدر مهربان است ...اگر بدانی ...
۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه
سر خورد و اومد پایین ...
کبره بسته ... دست هایم تا پس پشت کمرم خم شد جلوی خدایی که همین دو کوچه پایین تر از ایستگاه اول از تاکسی پیاده شد ... سوتم را تا نت آخرش زدم/می کشیدم ... دست هایم کبره بسته بود و وصله پینه های پینه دوزی که خوابش را دیدم رد انداخته بود روی خط ریشم ... حالا یک دست دوم هستم که دست های زیادی به نقش اول روی سن بالا و پایین می روند ... ناچار فرض می شوم ... می دونم ... می دونم ... بس کن ... بس کن ... این دست ها از تباهی تو عکس گرفته اند و همین الان روی دسک تاپ های مجازی به ریش درویش ریش ریش ریس ریس ریسه می روند ... مشابه خودم هستم در ابعاد و تعداد متنابهی که تکثیر شدم ... سیمان را بریز توی آبگوشت همش بزن بچه ... بچه ها ... بچه ها ... بچه ها ... از روی تابوت خودم از زیر ... عکس بگیرید بچه ها ... عکس بگیرید بچه ها ... بی فلاش لطفن ...بی فلش لطفن ... حدودن ...
نکته ی روز : درمان ناپذیران را دوایی نیست پس باید که از زندگی بکوچند ... نیچه
به گاردلیا : سمباده/سنباده را برداشتم آرام آرام گوشه ی ریز زیر قرنیزهای دیوار اتاقم را خرت و خرت هموار کردم ... شب بود ظلمات تا گردن فرو رفت توی دسته ی جارو برقی و من که کشاله ی رانم درد می کرد ملحفه ی سفیدی پیچیدم دور تا دور سرم/درست مثل مرتاض های تبتی/بنگالی شعر زیر لب زمزمه کردم :
بعلاوه ی معکوس خودم که به سینه کشیدم ایستادم/سه صف سر باز کرده بودند روی میز و هفتصد و پنجاه تا گلوله را از سر و ته کردند توی تفنگ هایشان ... خندیدم گاردلیا ... کارم تمام شد دست هایم را شستم با حوله ی مخصوصی که آبی هتل بود اتفاقن دستم را خشک کردم گفتم انترن بیمارستان را ببرند توی اتاقی که جراح مغز و استخوان به هم پیوند می زند ... ساعت روی عقربه ی بدی بد حساب کرده بود داشتم زیر نور مهتابی های یک ریز/پشت سر هم سالن بیمارستان راه می رفتم/طی طریق می کردم و این شد مبنای تاریخ سلوک شد ابتدای سلسله ی سلوکیانی که شد همانی که نباید می شد که شد گاردلیا ... دستم را شستم زیر دستگاه تا دسته بنفش اشعه گرفتم خودم را توی آینه ی اتاق استریل نگاه کردم ... چه چروک های غریبی عمیقن شیار خورده اند اینطور کات دار توی صورتم ... چه رنگ های دانه دانه ای پخش شده اند زیر پوست آبگیری شده ی چشم هایم ... می بینی گاردلیا ؟ می بینی ؟ این همان وعده ای بود که از پیری به تو دادم ...
انترن بیمارستان روی نرده ی پله ی ساختمان/از طبقه ی هفدهم همینجوری سر می خوردش و می اومد پایین/تا طبقه ای که توش بودم/به علاوه ی صد باری که بهش گفتم از این حرکات جلف توی ساختمان رسمی و اصلی انجام نده ... از اتاق استریل آمدم بیرون گاردلیا ... پرید توی/روی صورتم ... جای تفی که پاشید هنوز دانه دانه های رنگی پوست صورتم هستند و گفت : تمام شد ... همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد ... دیگر تمام شد ... باید که برای روزنامه تسلیتی بفرستیم گاردلیا ... باید که برای روزنامه تسلیتی بفرستیم ...
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...