نکته ی روز : درمان ناپذیران را دوایی نیست پس باید که از زندگی بکوچند ... نیچه

به گاردلیا : سمباده/سنباده را برداشتم آرام آرام گوشه ی ریز زیر قرنیزهای دیوار اتاقم را خرت و خرت هموار کردم ... شب بود ظلمات تا گردن فرو رفت توی دسته ی جارو برقی و من که کشاله ی رانم درد می کرد ملحفه ی سفیدی پیچیدم دور تا دور سرم/درست مثل مرتاض های تبتی/بنگالی شعر زیر لب زمزمه کردم :

بعلاوه ی معکوس خودم که به سینه کشیدم ایستادم/سه صف سر باز کرده بودند روی میز و هفتصد و پنجاه تا گلوله را از سر و ته کردند توی تفنگ هایشان ...  خندیدم گاردلیا ... کارم تمام شد دست هایم را شستم با حوله ی مخصوصی که آبی هتل بود اتفاقن دستم را خشک کردم گفتم انترن بیمارستان را ببرند توی اتاقی که جراح مغز و استخوان به هم پیوند می زند ... ساعت روی عقربه ی بدی بد حساب کرده بود داشتم زیر نور مهتابی های یک ریز/پشت سر هم سالن بیمارستان راه می رفتم/طی طریق می کردم و این شد مبنای تاریخ سلوک شد ابتدای سلسله ی سلوکیانی که شد همانی که نباید می شد که شد گاردلیا ... دستم را شستم  زیر دستگاه تا دسته بنفش اشعه گرفتم خودم را توی آینه ی اتاق استریل نگاه کردم ... چه چروک های غریبی عمیقن شیار خورده اند اینطور کات دار توی صورتم ... چه رنگ های دانه دانه ای پخش شده اند زیر پوست آبگیری شده ی چشم هایم ... می بینی گاردلیا ؟ می بینی ؟ این همان وعده ای بود که از پیری به تو دادم ... 

انترن بیمارستان روی نرده ی پله ی ساختمان/از طبقه ی هفدهم همینجوری سر می خوردش و می اومد پایین/تا طبقه ای که توش بودم/به علاوه ی صد باری که بهش گفتم از این حرکات جلف توی ساختمان رسمی و اصلی انجام نده ... از اتاق استریل آمدم بیرون گاردلیا ...  پرید توی/روی صورتم ... جای تفی که پاشید هنوز دانه دانه های رنگی پوست صورتم هستند و گفت : تمام شد ... همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد ... دیگر تمام شد ... باید که برای روزنامه تسلیتی بفرستیم گاردلیا ... باید که برای روزنامه تسلیتی بفرستیم  ...