۱۳۸۷ خرداد ۱۹, یکشنبه

بیامیز... بیارام ...

گاردلیا به فدرس : در ایوان را آهسته باز می کنم برایت آب آورده ام از همان تنگ لعاب لب پر بوفه ی شکسته ی مادر بزرگ ... با بغض تو خون می خورم ... پیراهنت را  با گلاب شسته ام  سفره را پهن کرده ام  دو ساقه میخک سرخ  نان و ترانه  پنیر و سبزی از باغچه ای کوچک درچهارچوب  ابعاد  غولی چشم سیاه و تن کوچک گم شده ی گاردلیا ... نگاه کن به آن شاخه نزدیک  همان شاخه ی شانزده  ماهه با میوه های به بار نشسته اش ... به رازقی های خوشبخت سبز شده روی شانه هایت ... به  گندم های خیس خورده  برای بهار ی که در پیش است ... به کودک فردا ... به  پرهایی که به سمتت گشوده می شوند ... به  عظمت رنج ... "هو" بگو و بلند شو ... گاردلیا همه ی قلب پر خونش  را قربانی  قدم هایت میکند  بلند شو فرمان بده , به فرمان تو که بزرگترین عارف این قرنی ... به فرمان تو که ژپتوی این داستانی ... به فرمان تو که استراتانگوف ها را خاموش می کنی ... به فرمان تو که سرنوشت من در برکت حضور تو شکل می گیرد ... به فرمان تو که عروسک نرم پارچه ای دست های بزرگت شده ام ... به فرمان تو که با همه تلخی ات روی دامنم به خواب زمستانی می روی ... به فرمان  تو می ایستم می نشینم می خوابم می پاشم می دانم ... فرشته ی دو سمت شانه هایت را به بازی نگیر ... مرا بکوب به تخت بتونهای آرمه شده ی سینه ات ... پوپکت ... آهوکت ...گاردلیا جانت ... آه ... زیر عبای ژنده ات پناهش بده  ... تنها مرز آشنا ... مرز آشنا ... بیامیز ... با نفس رحمانی بیامیز /بیارام ... بیارام ... اگر بدانی که قلب او چقدر مهربان است ...اگر بدانی ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...