به پشت دستم نگاه می کنم ... به رد سرزمینم ... به ترک ترک های روی دیواره های تخت خونه ... به شعرهایم ... به شعور رنگ پریده ام ... به تباهی ها ... سیاهی ها ... جون به جونمون کنن سومیم حالا فرض کن توی همه ی جهان ها ... سرم را توی دست می گیرم از کناره ی تجن می کشم بالا ... مثل همیشه با بذرافشانم ... داریم حرف می زنیم ... از دهه ی سی شمسی تا فرض بگیر چندین دهه ی بعدش رو ... دست به کمرش می زند نفس عمیقی و با همون لبخند همیشگی می گه: فدرس خان! اینها رو به شیخنا بگو !!! می خندم ... چوبدست دستی ام رو دست به دست می کنم و به راه می افتم ... دلم براش خیلی تنگ شده بچه ها ... دلم خیلی براش تنگ شده بچه ها ... یک کلام ... ختم کلوم ... بذرافشان!
نکته ی روز : همه ی خدایان مضمون های برساخته ی شاعران هستند ... نیچه
به گاردلیا : دلم دل دلک می کند ... الک دولک می کند ... دلم دالی دالی ... دلم دال داده دلتنگم دلتنگم می کند ... دلم گاردلیا ... دلم دلش گرفته دور تا دورش را درنگ و تردید گرفته ... دلم مدل دالنگ و دولونگ برج ساعت گرفته ... همینجوری واسه ی خودش وسط این معرکه معرکه گرفته ... دلم گاردلیا آخ دلم بدجور یعنی خیلی ناجور گرفته ... (بعدش/بعد از تا اینجای این نوشته/پست یعنی یکهو چند وقتی گذشت ... زمان چندین ساعت/روز متوقف شد و بعد ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر