۱۳۸۶ آبان ۴, جمعه

وقت خواب نیست ...

گاردلیا به فدرس : برگ گل کوکب آورده ای ... با دست های داغ داغ ... به ناخن هایم می چسبانی ... دست هایم روی رگ هایت کنگر می اندازند ... بیدارمی شوند ... حس می کنند ... لمس می کنند ... مزمزه می کنند ... تعقیب می کنند گریز خون تو را ... یک تور بلند به دست می گیرم ...  یک تور بلند سپید ... از جنس مه و شبنم ... از جنس یک دنیای دیگر ... مثل شاه کلید همه ی درهای بسته ... پر از تمنای به دام انداختن لحظه های روشن ... لحظه های  کوچک رنگ رنگ ... لحظه های بی دغدغه و پر کش و قوس ... ببین ... ! من از پشت آفتابگردان باغچه صدایت می کنم ... هی نگو خسته ای ... هی نگو می خواهی بخوابی ... فدرس ... ! ببین ... ! اینجا چه مهربان است ... گرم است ... بخاری دارد ... همیشه آب دارد ... صدای تلق تلق شستن ظرف دارد ... بوی گرم نان دارد ...  رشته هایی دارد مهربان که با برنج رنج دست های دختر شالیزار بازی می کنند ... زندگی جریان دارد ... عطر لحظه های سرگردان خوشبخت ...  عطر پر وسوسه ی  کیوسک روزنامه فروشی ... عطر رز قرمز لای کتاب ... عطرصندلی های منتظر ... عطر یقه ی پیراهنت ... بیدار شو ... بیدار شو فدرس ... حالا وقت خواب نیست ...  زیر عبایت پناهم بده ... پناهم بده فدرس ... گاردلیا عجیب می ترسد ... گاردلیا عجیب می ترسد ...

۱۳۸۶ مهر ۲۹, یکشنبه

بدون عنوان نیمه/رسمی ... سکوت ... سکوت ... سکوت ...

 سفر حتی در ابعاد کوچکش حالم را بد می کند ... سفر این روزها برایم تداعی خاطرات تلخی است ... رفتن ... نبودن ... نرسیدن دست ها ... شکستن پاها ... خم شدن پشت ... افتادن گردن ... کشیدگی سیستم های عصبی ... درد ... حماقت های پشت سرم ... باور کنید حتی با کسر چند صدم ثانیه در محورهای افقی و عمودی هم دیگر نمی توانم مارکوپولوی خوبی از آب در بیایم ... موجود خطرناکی شده ام این روزها که فقط و فقط و فقط و فقط مترصد فرصت های نابی است که می داند همه ی آنها با هم فقط و فقط در یک لحظه ی کذایی باه سراغم خواهند آمد و بعد هم همه با هم از دست خواهند رفت ... فقط و فقط و فقط مترصد یک فرصتم این روزها بچه ها ... درست مثل یک شیر که چند سال پیش توی یک کارتون والدیسنی بازی کرد و ... می فرستمش همانجا ... با کمی تخفیف/ مثلن تو کسری از یک صدم چند ثانیه ای را فرض کن ... جرم همه ما فقط همین است مجرمیم/ موجودی مساوی این را یک بار توی یکی از شبکه های سدا و صیما گفته بود و ... خب بچه ها ... بریم بزنیم به تنگ بازی ... یوهوووووو بااااازییییییییی.... یووووووو هوووووووووو ....

نکته ی روز : همه ی ماها را تاریخ ضایع کرده است ... نیچه

به گاردلیا :  سفره را پهن کردیم جفت به جفت دیوار این اتاق و هی داریم ... چه خوب بود بهتر بود این چیزها نبود یا اگر هم مثلن بر فرض محال نبود این نبود را میشد مثلن با صدتا بود دیگه قاطی کرد و زد به تنگ این  روزمره ای که هی من و تو تن تن تن تن تن تن تن تن تن داریم همینجور تن تن تن تن تن تن تن تن تن می بندیم به خیک این روزها ... راستش را بخواهی دارم این روزها همش هی تن تن تن تن تن تن تن خودم را می کوبم به دیواره های درونی دهلیزهای تاریکی که یک شب فدرس را باد با خودش برد/ببرد آن توها ... می دانی گاردلیا؟ این قصه به جاهای باریکش هم سنجاق هایی را قفلی کرده است هی یک توده سیاه از سوزن های منگنه را دو لب از این لب به آن لب لبه ها دوخته است لب به لبی  که دیگر واقعن گاردلیا ... دیگر واقعن نمی دانم که چه کار خواهم کرد ... دستم را ببر از وسط و چندتا قاش/چ بزن که ... سکوت علامت رضا است ... سکوت مال بره هاست ...  از کدام طرف رج بزنم توی فیلمنامه ها هانیبال ... شکایت نامه های خود را لطفن پس از تنظیم توی یک صندوق منصوب به دیوار بزنید/بریزید ... به اندازه به وقتش با کمی تاخیر/ این متن را بده برایت یک کپی/پرینت بگیرند برسانند به دست من گارلیا جانم ... به دست من ...

گاردلیا به فدرس : دست ما نیست ... گاهی دلمان میشود اندازه ی یک قناری ... تنگ تنگ ... کوچک کوچک ... نازک نازک ... اینکه دل تو اندازه ی مشتت است و دل من نیز ... قصه ایست  قدیمی لای ترمه خوشبوی مادر بزرگ ... راستی مشت قناری چقدر است ...؟ ... دلم گرفته ... تو بگو دل من اندازه ی کدام مشتم است ... ؟ راست ...؟ چپ ...؟ ... دستم ... دلم عجیب گرفته ... اینکه دست های  کوچکم میان دست های بزرگ تو  گم می شوند ... اینکه غول مهربان چراغ جادو اربابی دارد بی آرزو ... اینکه زمین هم نداشته هایش  را رج می زند ... نه کلون دری ... نه باغچه ای کوچک با یاس های سپید ... نه آسمان چشم هایی که آتش بازی می کنند ... نه مردمک هایی بی خیال وسر به هوا ... لای درخت ها جستجو می کنی ... دامنم روی زمین کشیده می شود ... ردش را می گیری ... به خودت می رسی ... این بار که باران ببارد چتر را بالای  سرم می گیری ... گم می شوم ... زیر چتر بزرگ تو ...  مردمک های آرام و صبور...دست هایت دور دست هایم مشت می شوند ... مشت تو ...مشت من ... به اندازه ... قلب آسمان ... بزرگ ...

۱۳۸۶ مهر ۲۸, شنبه

یک مشت کبوتر من که پر ...

 گاردلیا به فدرس : خواب بودم ... خواب می دیدم ...داشتم استخاره می کردم ... یک فوج کبوتر مثل دانه های شن به پنجره خورد ... یک فوج ... یک فوج کبوتر سپید ... سیاه ... خاکستری ... پشت پنجره ... یک فوج ... دلم یک پشت بام می خواهد ... دلم یک تو ... یک من ... دلم لانه ... دلم دانه می خواهد ... از دست های بزرگ و بخشنده ی تو ... که می بخشد و می بخشد و می بخشد ... دلم آسمان آبی با ابرهای سپید و تپل و خندان می خواهد ... پرم بدهی ... بروم آن بالاها ... بالا بالاها ... بالا بالا بالاهاااااااااا ... بخندی ... بلند ... آخ این خنده ... آخ ... دستهایت را تکان بدهی ... چشم های منتظرت ... قلب نگرانت ... جلد به آغوشت باز ... باز ... باز ...

من فقط کمی درد دارم ... دست هایم را که بچینی ... تیک تیک تیک ... آهنگ قدم ها "مرد" را عاشقتر می کند ... باز پرم بده تا روی شانه ات بنشینم ... جلد جلد جلد ...

دلم یک آسمان می خواهد ... آسمانی بی انتها ... دلم یک تو ... یک من ...

دلم یک گاردلیا ... یک فدرس ...

دلم ...

۱۳۸۶ مهر ۲۳, دوشنبه

عمو خرچنگ اینا ... خب ؟ اینا ...

 انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... انگار همین دیروز بود من بودم و بذرافشان و سطح پراکنده ی دشت ناز ساری ... همین دیروز بود رفته بودم با یک عده نان بخرم ... آب بدهم ... چیزی از کناره های ماشینم مالیده شد به جفت آینه ی چشم هات ...  همین دیروز ... باز تب کرده ام ... چقدر تصویر ... چقدر هوای آنوقت ها را کرده ام پسر ... چقدر دلم ... دلم ... دلم ... ماه آمده است پایین  ... حجم گل چند/چندین برابر شده است/به استثنای من و  مانده از شب های دورادور بر مسیر خاموش جنگل سنگچینی از اجاقی خرده و خرت و پرت های حاشیه ای ... دلم لک زده حسام ... لک لک زده ... دلم لک زده پسر ... کجایی ؟

نکته ی روز : در میان مردم بیگانه می نشینم  مگر با انکار خویش  آنها را تاب بیاورم ... نیچه

به گاردلیا : اینا خودشون هم نمی دونن چی می گن ... هی می گن روز روشن فندک زدم به مالم ... فندک را بدهم راستی فردا توی باغ حسن پر از گوجه و قیسی کنن ...  نمی خوای چیزی بگی؟؟  چیزی بگو ... خب گاردلیا ... 

۱۳۸۶ مهر ۲۰, جمعه

یک روز دیگر یک روزنوشت...

  دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کار خودش را می کند ... مغزم کار خودش را می کند و من در اتاق دیگری دراز به دراز افتاده ام  ... مغزم سلام می رساند ... مغزم تشنه است ... سوپ بار گذاشته است ... مغزم منگ است ... خوابش می آید ... مغزم دراز کشیده است ... گور بابای همه ی اینها ... کمی بخوابم ...

نکته ی روز : همدم خاموش در آدمی چنان وحشتی از تنهایی برمی انگیزد که بی همدمی هرگز چنان احساسی ندارد ... نیچه

به گاردلیا : کار از بزرگ شدن گذشته است ... هورررررری می ریزم پایین از بالای این آبشار سرازیر می شوم ... می ریزم کف بستر این/همین خیابان پشتی ... خیس می شود ... پخش می شوم ... ترشحم از زیر چرخ هایی می پاشند به پاچه ها و دامنه های دامن دختری که بی هوا از این مسیر عبور می کند و قطره هایی از من را با خودش می برد ... عکسش افتاده اینجا کف من ... توی بازتاب روشن و انعکاس نورهای رنگارنگ بازتابیده از دامن بلند اسپانیولویی ... دارم به این فکر می کنم گاردلیا ... به اینکه یک روز دیگر هم گذشت و ... دارم به این فکر می کنم که ما توانیم حالا حالاها خودمان را ببینیم ...

۱۳۸۶ مهر ۱۵, یکشنبه

کارمیلاخ پنجم ...

  اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... 

نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تندر عمل نیز خندیده ام ... نیچه

به گاردلیا : شنیده ام داری سنگ ها را روی سنگ بند می کنی ... شنیده ام  داری هوای دهکده را به سبک دیالیز تعویض/تهویه می کنی ... شنیده ام صدایت خوب است ... آواز می خوانی ... شنیده ام هوا خوب است ... باران می باری ...  یک دسته گرگ را حوالی بهمن های ریخته/نریخته ی شهریور پای کوه معبد روی آنی یکی یکی پای بت اعظم سر بریده ای ... چادر به کمر زدی ... دندان طلا کرده ای ... شنیده ام که با من شرط بسته ای که از ته این ماجرا توهش را در بیاوری ... شنیده ام که ... راستی مسابقه ی آخر اسب ها را بردند به دشت ها و سرزمین های دیگر ... اسب ها تشنه هستند گاردلیا ... چند/هفتاد سطل آب بده بچه ها/توله ها ببرند اصطبل بریزند به پای سرو کوهی دام ... گرم یاد آوری یا نه ... من از یادت نمی کاه و یونجه هایشان هم تمام شده گاردلیا جان ... سفارش بده که از باغ حسن چند خروار بیاورند دپو کنند پشت سرم ... صبح به خیر گاردلیا ... تمام سازها بد آهنگ است ... کارمیلاخ پنجم ... بوینس آیرس شرقی ... نبش فندک طلایی های نوظهور ... من فقط منتظر یک برگه هستم و یک .... کارمیلاخ پنجم گاردلیا ... کارمیلاخ پنجم ... این اسم را به خاطر بسپار ... پرنده مردنی است ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...