سفر حتی در ابعاد کوچکش حالم را بد می کند ... سفر این روزها برایم تداعی خاطرات تلخی است ... رفتن ... نبودن ... نرسیدن دست ها ... شکستن پاها ... خم شدن پشت ... افتادن گردن ... کشیدگی سیستم های عصبی ... درد ... حماقت های پشت سرم ... باور کنید حتی با کسر چند صدم ثانیه در محورهای افقی و عمودی هم دیگر نمی توانم مارکوپولوی خوبی از آب در بیایم ... موجود خطرناکی شده ام این روزها که فقط و فقط و فقط و فقط مترصد فرصت های نابی است که می داند همه ی آنها با هم فقط و فقط در یک لحظه ی کذایی باه سراغم خواهند آمد و بعد هم همه با هم از دست خواهند رفت ... فقط و فقط و فقط مترصد یک فرصتم این روزها بچه ها ... درست مثل یک شیر که چند سال پیش توی یک کارتون والدیسنی بازی کرد و ... می فرستمش همانجا ... با کمی تخفیف/ مثلن تو کسری از یک صدم چند ثانیه ای را فرض کن ... جرم همه ما فقط همین است مجرمیم/ موجودی مساوی این را یک بار توی یکی از شبکه های سدا و صیما گفته بود و ... خب بچه ها ... بریم بزنیم به تنگ بازی ... یوهوووووو بااااازییییییییی.... یووووووو هوووووووووو ....
نکته ی روز : همه ی ماها را تاریخ ضایع کرده است ... نیچه
به گاردلیا : سفره را پهن کردیم جفت به جفت دیوار این اتاق و هی داریم ... چه خوب بود بهتر بود این چیزها نبود یا اگر هم مثلن بر فرض محال نبود این نبود را میشد مثلن با صدتا بود دیگه قاطی کرد و زد به تنگ این روزمره ای که هی من و تو تن تن تن تن تن تن تن تن تن داریم همینجور تن تن تن تن تن تن تن تن تن می بندیم به خیک این روزها ... راستش را بخواهی دارم این روزها همش هی تن تن تن تن تن تن تن خودم را می کوبم به دیواره های درونی دهلیزهای تاریکی که یک شب فدرس را باد با خودش برد/ببرد آن توها ... می دانی گاردلیا؟ این قصه به جاهای باریکش هم سنجاق هایی را قفلی کرده است هی یک توده سیاه از سوزن های منگنه را دو لب از این لب به آن لب لبه ها دوخته است لب به لبی که دیگر واقعن گاردلیا ... دیگر واقعن نمی دانم که چه کار خواهم کرد ... دستم را ببر از وسط و چندتا قاش/چ بزن که ... سکوت علامت رضا است ... سکوت مال بره هاست ... از کدام طرف رج بزنم توی فیلمنامه ها هانیبال ... شکایت نامه های خود را لطفن پس از تنظیم توی یک صندوق منصوب به دیوار بزنید/بریزید ... به اندازه به وقتش با کمی تاخیر/ این متن را بده برایت یک کپی/پرینت بگیرند برسانند به دست من گارلیا جانم ... به دست من ...
گاردلیا به فدرس : دست ما نیست ... گاهی دلمان میشود اندازه ی یک قناری ... تنگ تنگ ... کوچک کوچک ... نازک نازک ... اینکه دل تو اندازه ی مشتت است و دل من نیز ... قصه ایست قدیمی لای ترمه خوشبوی مادر بزرگ ... راستی مشت قناری چقدر است ...؟ ... دلم گرفته ... تو بگو دل من اندازه ی کدام مشتم است ... ؟ راست ...؟ چپ ...؟ ... دستم ... دلم عجیب گرفته ... اینکه دست های کوچکم میان دست های بزرگ تو گم می شوند ... اینکه غول مهربان چراغ جادو اربابی دارد بی آرزو ... اینکه زمین هم نداشته هایش را رج می زند ... نه کلون دری ... نه باغچه ای کوچک با یاس های سپید ... نه آسمان چشم هایی که آتش بازی می کنند ... نه مردمک هایی بی خیال وسر به هوا ... لای درخت ها جستجو می کنی ... دامنم روی زمین کشیده می شود ... ردش را می گیری ... به خودت می رسی ... این بار که باران ببارد چتر را بالای سرم می گیری ... گم می شوم ... زیر چتر بزرگ تو ... مردمک های آرام و صبور...دست هایت دور دست هایم مشت می شوند ... مشت تو ...مشت من ... به اندازه ... قلب آسمان ... بزرگ ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر