۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

جون به جون خون به خون نون بی نون ...

  دو میخ بزرگ و داغ پهلوهایم را به دیواره ی مجازی میخکوب کرده اند ... چیزی از من در من مرا پیر می کند ... سوهان روحم را کجا گذاشته ام؟ - این را من از من می پرسید و من کمی دورترم ... احساس تازه ای را دارم  تجربه می کنم بچه ها ... چیزی از من در من با من دارد در درون من با من از من ... پیر می شوم بچه ها ... پیر شده ام بچه ها ... خودروهای ملی توی صف ایستاده اند و یک تابوت سیاه در مشایعت چشم ها و چراغ های روشن و صدای آرام و متین موتورهای تا دسته فیلر شده ... به قول بذرافشان ماها را توی قبر هم بگذارند شاعریم/تا دسته ... در مورد من البته ... نه بدون اجازه ی بذرافشان ...

نکته ی روز : این چوپانان خود گروهی از گوسفندانند ... نیچه

به گاردلیا : سنگ روی یخ شدم گاردلیا ... سنگ صبور ... سنگ پا ... سنگ زیرین آسیا ... سنگ همه ی سنگک های عالم ... سنگ شده ایم گاردلیا ... درست و حسابی نیستند این روزها ... رمئوها ... جولیت ها ... لیلی ها ... مجنون ها ... سرخ پوستان جوان و عاشق تاریخ قوم مایا که بدون اسم و رسم هستن ... سنگ شده ایم گاردلیا ... سنگ آهن ... سنگ آهک ... سنگ مس ... سنگ طلا ... سنگ سنگرهای بتون ... سنگرهای تا دندان مسلح/آرمه ... سنگ شده ایم گاردلیا ... درست مثل سرنوشت سنگین سنگریزه ها ... سنگ شده ایم گاردلیا و از این مخمصه ... گذرگاهی باز نیست ... باز نیست گاردلیا ... هیچ چیز سر جای خودش نیست ... باز هم این ... سرم را به دیواره ها می مالم گاردلیا جانم ... سرم را به رنده ی ژپتو می مالم گاردلیا جانم ... سرم را تخت می کنم زیر غلتک های سازمان های امنیت تمدن های انسانی گاردلیا جانم ... سرم را سنگر می کنم گاردلیا جانم ... سر به سرت می ذارم گاردلیا جانم ... خندق های مضاعفی می کنم ... خندق های عمیقی تدارک می بینم ...  با ستاره های روز هایم به جفت گیری گذشته ام به بار می نشینم گاردلیا جانم ... به شعر می نشینم گاردلیا جانم ... به جان می نشینم گاردلیا جانم ... می نشینم گاردلیا جانم ... جانم گاردلیا جانم ... جانم ... جان .../م گاردلیا جانم ... جانم درد می کند گاردلیا جانم ... ببین که خون از درون دردم سر ریز می کند گاردلیا جانم ... ببین گاردلیا جانم ... ببین: جانم به جان آفرین بر باد رفت/می رود گاردلیا جانم ... جانم خشک شد .

۱۳۸۷ خرداد ۳, جمعه

بشکن بشکنه ... من هم می شکنم ... و بعدش هم اینا ...

 خط هایی را خطی می کنم ... چیزی توی دلم آشوب می کند ... چیزی از توی شکمم دلم را چنگ چنگ می زند ... روی یک تکه زمینی به ابعادی چند در چند ... در کهیرهای کشیده ریخته روی سطح تنم/پوستم ... با پرز قالی بود انگار حرف زدم ... نوک کند مداد را کشیدم لا به لایش و بعد/ش ...  شیارها ...  خط ها ... ردها ... جاهای پا به پا شده ... تگرگی که چند روز پیش از آخرین باری که ... کهنه شده اند زخم هایت سرباز ... کهنه شده اند این زخم ها سرباز ... نه عفونت می کنند و چرک تاب می شوند نه شفا می گیرند و التیام می یابند ... نه دست هایم می روند که بزنند زیر چرخ زندگی داد بکشند که هی!!! نامرد !!! بچرخ !!! بچرخ !!! نه اینکه پاهایم از هوش/حال می روند که ... سنگری که گرفته بودیم پودر شده است سروان ... سنگری که گرفته بودیم در یک چشم به برق گرفتنی پودر شد و رفت هوا سرباز ... سنگری که گرفته بودیم را گرفتند بچه ها ... سنگری که گرفته بودیم گر گرفته بچه ها ... گر گرفته بچه ها ...

نکته ی روز : مگذار که حقی را به تو بدهند که با قدرت می توانی آن را بگیری ... نیچه

به گاردلیا : دست هایم را بسته ام ... کشیده ام ... بعد از این ... بعد از این گاردلیا گاردلیا گاردلیا ... چشم هایم را باز کردم .... باز دست هایم را باز کردم ... ببین گاردلیا ... ببین ... دوباره باز چشم هایم/دست هایم را باز کرده ام ... بازتر گاردلیا ... بازتر ... ببین  ... بعد من بودم و تو من چشم هایم را به اندازه ی عرض شانه/ یعنی به اندازه ی درست هر چند وجب آغوشت ... ببین گاردلیا ... ببین ... سنگ های یه غل را دو غل دو غل می اندازم/انداخته ام هوا گاردلیا ... ببین گاردلیا ... ببین ... این جا نشسته ام سیگار را کنار گوشه ی لبم خاموش کردم ... جزغاله ی سه کنج کنج لب  ... طره ی گیس گیس شده ی گوشه ی آهوی ختنم ... ببین گاردلیا ... ببین ...  دست هایم را درست به اندازه ی سه برابر عرض شانه هایت باز کرده ام/گشوده ام ... ببین گاردلیا ... ببین ... کنگرهای این کوه ها را از بیخ کنده ام/یکی یکی ... این جا هستم  ... درست به اندازه ی سه برابر عرض شانه ات ... بدو ... بیا ... سیمانی تر از هیچ دیواری نیستم گاردلیا بیا ... بکوب ... خودت را ... بکوب ... سنگ این سینه  ... سنگ/بتون  آرمه ی این قفسه را قفسه ی سینه را ... بکوب گاردلیا ... بکوب ... خودت را بکوب به تخت سینه ام گاردلیا ... بکوب ... بگذار که این قفس ... میله های این قفس/قفسه بشکند گاردلیا ...  قفس بشکنم گاردلیا ... و چون همای عشق به هوای قدس پرواز کن از نفس بگذر و با نفس رحمانی در فضای قدس ربانی ام بیارام ... بگذار که قفس بشکنم گاردلیا ... بکوب ... خودت را بکوب به تخت قفس قفسه ی سینه ام ... درست به اندازه ی عرض شانه هایت/یم ... یک به سه/ برابر ...

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

یکی حالیش کنه لطفن ...

 این روزها بالانس نیستند ... از هر دری به هر قیمتی  نگاه کنی بالانس نیستند ... خرده ریزه های زیادی هستند  تعلق به هیچ جزیی از این روزگار درب و داغون ندارند همینجوری آوار شده اند روی سطح دوار همه ی چیزهای این زمین ... می دونید بچه ها؟ زیاد نرمال نیستم این روزها زیاد هم به حال اینکه نرمال نیستم غصه نمی خورم ... همینجوری یه وری افتادم روی همان سطح دوار زمین و هی دوال کمر این جداول متقاطع رو می گیرم به پر و پاهای فرشته ی روی سمت راست شونه ام می پیچم ... حالش از من به هم می خوره منو تف می کنه روی هر عنوانی که دور و برش هست ... بعد تقسیم میوز میشم ... چند ضلعی  ... استنکاف می ده و من ... من پرتاب میشم به عمق انزوای خودم ... جایی که معلق تر از هر طناب داری در انتظار گلوهای مهاجم ... بادی که انگار نمی خواهد بوزد ... تشدید میشم ... می دونید بچه ها؟  آدم نمیشم . همین ...

نکته ی روز : دردا از شوق من به اشتیاق و دردا از از گرسنگی سخت سیری ام ... نیچه

به گاردلیا : هوای این حوالی سخت گرفته است گاردلیا ... هوای این حوالی مرا گرفته است گاردلیا ... هوای احمق بهار بی تفاوت تر از آن است که ابلهی مثل مرا به شوق بیاورد ... هوای این حوالی سخت چسبناک شده  ... شده ام درست مثل یک گرداب وسط یک پیت حلبی زوار درفته ... هی توی خودم کش می شوم مکش می شوم ... هی می ریزم توی خودم از خودم می زنم بیرون ... هی تازه تازه می شوم هی تلف تباه هلاک ... هی خورده ریزه های اطراف را با خودم می کشم به قهقرا هی از اسفل درکات می زنم به بام ملکوت هی باز این چرخ می چرخد گاردلیا ... باز این چرخ می چرخد گاردلیا ... هی باز این چرخ ... هی باز این چرخ ... هی باز این چرخ ... هی باز ... چرخ می چرخد گاردلیا ... سرم دوران می گیرد ... گیج ... منگ و گردان می شود ... حالم خوب نیست گاردلیا ... حالم خوب نیست ... چرا نمی فهمی؟ ... سرم را پهن کن بگیر توی دامنت لعنتی ... من حالم خوب نیست گاردلیا ... حالم خوب نیست  ... چرا نمی فهمی؟

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

بوم بو می ده پشت بوم بوم بوم صدا می کنه بوم بوم و بو می ده بو ...

رویای سبزی بود ... من یک پسر بچه بود با سه عدد شکلات و یک لیوان شیر به رنگ قهوه ای سوخته ... رویای قشنگی بود ... شما شعور مشهور  مخاطب را زنده فرض کن ... بعضی ها که سوغاتی می برند خوب می دانند ... کم و بیش نشسته ام توی این گوشه ی کادر ... شکلات هایم را گذاشته ام یه وری کنار بشقابم و دارم ته مونده ی فنجون رو می لقونم/پشت و رو توی نعلبکی ... رویاهای قهوه ای چسبیده اند به جداره ی جدا جدای دور تا دور فنجان ... من خودم نیم دایره یه وری لم داده ام به یک طرفش بچه ها ... گرد شده ام گردالی گرد تا گرد توی جداره ی داخلی فنجان ... پیرزن فال گیر خم شد نوک زبانش را روی پیشانی ام می کشد ... انگشت  نوک زبانش می زند و یک دور کامل سر انگشت مزبور را می کشد دور تا دور توی جداره ی داخلی فنجان و بعد انگشتش را تا کمر فرو می کند توی دهانم ... طعم عجیبی می دهم و بعد از کناره های خودم نشت می کنم  ... می ریزم روی میز ... صندلی ... گوی/جام جهان بین ... می خندد و آرام نجوا می کند ... رویای قشنگی بود ... رویای قشنگی بود ... لبخند می زند ... سر تکان می دهد و می رود ... می رود ... می رود ...

نکته ی روز : در هستی نمکی است که نیک و بد را به هم می آمیزد ... نیچه

به گاردلیا : شهید شده است ... درست رو به آخرین خورشید زرد همین قرن لعنتی ... شعر شده است ...  درست روی آخرین تکه کاغذ باقی مانده از عهد دیناسورها ... این رسم خوشایند است گاردلیا لبه ی همه ی طاقچه های خانه را بو می کنم ... عادت می کنم ... می روم باغ حسن گوجه و قیسی می خرم گاردلیا ... یادمه یک روز نشسته بودیم با بعضی از بچه ها اصلن درست یادم نیست حرف صحبت سر چی چی بود یا روی حول و یا حوش چه موضوعی دور می زد ...  باد سردی وزید ... دست های چهار پنج نفر ویران شد ریخت روی زمین به پای سرو کوهی دام ...  بو کنیم گاردلیا ...  بو کنیم ... بو کنیم ... بو کنیم گاردلیا ... بو کنیم ... و بعد ...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

ژاژم رو بخوای ...

 به دست هایم نگاه می کنم ... به خطوط دور تا دور انگشت های دست هایم ... به دست هایم نگاه می کنم ... به شکل خسته ی ناخن هایم ... به کشیدگی کناره های انگشت هایم ... بازمی گردم ... به سر خط ... به گذشته ... به خانه ... به خاطره های کپک ریخته ی توی انباری روی پشت بوم خونمون ... با همین دست هایم ... در مقایس های اشل خورده ای بسیار کوچکتر از حالایش ... به دست هایم نگاه می کنم بچه ها ... به معصومیت از دست رفته شان ... به خشم و کینه ی چپان چپان شده در لا به لای لرز لرز هایشان ... به دست هایم نگاه می کنم بچه ها ... به اینکه: خستمه ... خیلی خستمه پسر ... سنگینم ... خیلی سنگین ... به اینکه: بسمه ... سوزن را بر می دارم ... به هوای برودری دوزی ... به هوای شمعدانی ها ... به هوای رقصت روی پشت لیوان ها ... به هوای برگ گل کوکب هایت ... بسمه فروغ ... بسمه ...  از همون راهی که خودت رفتی ... از همون راه ...

نکته ی روز : خران و کوران و مستان چیزی از دلاوری نمی دانند ... نیچه

به گاردلیا : یک نفر به سوت عجیبی شترها را کشید اون سمت ... ستاره ها که هول شده بودن ریختند از دو سمت نقطه ی قطبی بیرون ... صحرای منجمد شمالی را مثال میزنم ... تخته را انداختند روی لبه ی عرشه و کشتی پهلویم را محکم گرفت توی مشتش ...اسکیموها دارند گوشت سیل می خورند و از توی آروغشان بوی خون داغ و چشم های سیاه می آد ... دستم را خالی کردم ... به خال روی برگه ها در وقت خرید یک دست ورق نو مراجعه شود ... عکسم روی پشت باطری نوکیا چاپ شده ... این را یک سطل آشغال که رویش ضربدر زده اند تعریف می کرد و من و گاردلیا چقدر اونشب خندیدیم ...حالا لطفن یه خری پیدا بشه بره اینایی رو که نوشتم واسه ی گاردلیا تعریف کنه/بخونه ... آب طالبی ... آب طالبی ... آخ ... آب طالبی ...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

گل کی داره ؟ منم من ... منم من ... منم : "من"

 خروس های بی محل ... محله های بی خروس ... شعرهای بی تیراژ ... تیرهای بی ... بینهایت رقم کوچکی نیست بچه ها ... بی نهایت دوردست ... جایی روزی فشنگی به طرز قشنگی پیشانی مشنگی را به گه خواهد کشید ... خون گرم سرد سرد چشیده ام گل پسر ... با قیف ... با پیت ... با ... بی خیال ... بریزیم توی قوطی عطار ... بی کم و کاست ... شلنگ آتش نشان ها دراز است ... شلنگ آتش ... نشان ها دارد ... به وقتش ... شماره ی معکوس روی نوک منقار خروس محله گرا گرفته ... می پریم توی جوب آب سر کوچه ... شونه به شونه  ... شونه به شانه ی هم ... 

نکته ی روز : هرگاه که پنج کس از شما گرد هم آیند همواره کار ششمین رایکسره می کنند ... نیچه

به گاردلیا : نشسته ام گاردلیا ... نشسته ام وزن سنگ ریزه ها را اندازه می زنم ... درست به اندازه ی افق های دیدم ... درست به اندازه ی حدود معرفت و عرفانی که اشغال کرده ام ... بزرگترین عارف این قرنم ... مثلن یک چند صد دهه هزاره ی میلادی را رج بزن ... یکی زیر ... یکی رو ... یکی زیر یکی رو ... بخند گاردلیا ... بخند ... به حکم صریح من ... فدرس ساروی فرمان شلیک می دهد ... بخند و توپ خنده ات رو ... پر از تف و شادی بپاش توی صورت هایشان ... به فرمان من گاردلیا ... به فرمان من به ایست به شین به خواب به پاش به خواه به دان به بار ... به فرمان من گاردلیا که بی شک/بدون یقین بزرگترین عارف این قرنم ... با یک چند صد قرن میلادی تاخیر البته و این را اضافه کن به تاریخ شمس و مولانا که اصلن در برابر من عددی نیستند ... حوزه ی عرفان را تا همین محدوده پایین آورده ام حتی بلدم  فتیله ی ماجرا را بالاتر بکشم ... اینجا خانقاه من است رو به روی همه ی درهای عالم ... یکیش تو ...  به چیزی اراده کرده ام که بالاتر از پروردگار فقط در ید قدرت من است ... مثلن تو ... فرض کن متن را برعکس کنم کمی چاشنی انکار لایش ... با/بی اجازه ی تو ...  انصاف داشته باش گاردلیا ...  درست فکر کن ... بی خیال ... رختم را پهن کن روی تخت چوبی توی حیاط/ت پشه بند را به مناسبت سرما بزن کنار ... یک تشک درست و حسابی ... لحاف چهارصد تکه  ... نیم تشک برقی کوچک و یک پارچ لعابی آبی دوغ خنک/بی خیال سرما ...  دوتا بالشتک گل دار گاردلیا ... با دوتا بالشتک گل دار  ...  

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...