دو میخ بزرگ و داغ پهلوهایم را به دیواره ی مجازی میخکوب کرده اند ... چیزی از من در من مرا پیر می کند ... سوهان روحم را کجا گذاشته ام؟ - این را من از من می پرسید و من کمی دورترم ... احساس تازه ای را دارم تجربه می کنم بچه ها ... چیزی از من در من با من دارد در درون من با من از من ... پیر می شوم بچه ها ... پیر شده ام بچه ها ... خودروهای ملی توی صف ایستاده اند و یک تابوت سیاه در مشایعت چشم ها و چراغ های روشن و صدای آرام و متین موتورهای تا دسته فیلر شده ... به قول بذرافشان ماها را توی قبر هم بگذارند شاعریم/تا دسته ... در مورد من البته ... نه بدون اجازه ی بذرافشان ...
نکته ی روز : این چوپانان خود گروهی از گوسفندانند ... نیچه
به گاردلیا : سنگ روی یخ شدم گاردلیا ... سنگ صبور ... سنگ پا ... سنگ زیرین آسیا ... سنگ همه ی سنگک های عالم ... سنگ شده ایم گاردلیا ... درست و حسابی نیستند این روزها ... رمئوها ... جولیت ها ... لیلی ها ... مجنون ها ... سرخ پوستان جوان و عاشق تاریخ قوم مایا که بدون اسم و رسم هستن ... سنگ شده ایم گاردلیا ... سنگ آهن ... سنگ آهک ... سنگ مس ... سنگ طلا ... سنگ سنگرهای بتون ... سنگرهای تا دندان مسلح/آرمه ... سنگ شده ایم گاردلیا ... درست مثل سرنوشت سنگین سنگریزه ها ... سنگ شده ایم گاردلیا و از این مخمصه ... گذرگاهی باز نیست ... باز نیست گاردلیا ... هیچ چیز سر جای خودش نیست ... باز هم این ... سرم را به دیواره ها می مالم گاردلیا جانم ... سرم را به رنده ی ژپتو می مالم گاردلیا جانم ... سرم را تخت می کنم زیر غلتک های سازمان های امنیت تمدن های انسانی گاردلیا جانم ... سرم را سنگر می کنم گاردلیا جانم ... سر به سرت می ذارم گاردلیا جانم ... خندق های مضاعفی می کنم ... خندق های عمیقی تدارک می بینم ... با ستاره های روز هایم به جفت گیری گذشته ام به بار می نشینم گاردلیا جانم ... به شعر می نشینم گاردلیا جانم ... به جان می نشینم گاردلیا جانم ... می نشینم گاردلیا جانم ... جانم گاردلیا جانم ... جانم ... جان .../م گاردلیا جانم ... جانم درد می کند گاردلیا جانم ... ببین که خون از درون دردم سر ریز می کند گاردلیا جانم ... ببین گاردلیا جانم ... ببین: جانم به جان آفرین بر باد رفت/می رود گاردلیا جانم ... جانم خشک شد .