۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه

عباس جون این تابو یه تکونی بده ... دمت گم ... ممنون ...

به سنگ ها فکر می کنم ... ریخت و پاشش شان ...  چگالی های مختلف شان در ابعاد متفاوت شان ... به سنگ ها فکر می کنم این بسته بندی های جرم ... به رنگ هاشان ... عمرهای هم تراز زمین شان ...  رگه های معدنی گاهن درونشان ... پرتاب شان ... به جی ...  جی نه و هشت دهم شان ... به سنگ ها فکر می کنم ... به سرها ... سنگ ها  ...  شیشه ها ... به سنگ ها فکر می کنم ...  منجنیق ها ...  تیرکمان بچه های روستایی  ... به جرم خودم  ... به سزیف فکر می کنم بچه ها ... به سزیف  ... سوراخ های توی سنگ ... تجاوز به کوه ... صخره ... عمق بکارت زمین فکر ...  آتشفشان ها ... این سنگ پاشان گستاخ ... به کوه فکر می کنم بچه ها ... صخره ها ... به خانه مان که چه تنها و غریب  ... به غربت فکر می کنم ... به سنگ ها  ... به سنگرها  ... به پاکت های سیمان ...  سیلوها ... به سیلوهاشان ... به شماها فکر می کنم بچه ها ... شماها ... می فهمید؟ با احترام فدرس ساروی .

نکته ی روز : من هر پایینی را به سوی خود بالا می کشم ... نیچه

به گاردلیا : خنگ زمین را چنگ می کشم ... سرزمین های پدری ... به جای آبا و اجداد ... روی همه ی سرسره های سیدنی ... فرانکفورت ... واشنگتن ... پکن ... توکیو ... پاریس ... روی همه ی الاهای دنیا کلنگ می اندازم ... روی الاکلنگ های زوریخ ... بمبئی ... دوشنبه ... مسکو ... بغداد ... لندن ... روی همه ی/توی همه ی دستگاهای اتوماتیک سرو قهوه سکه می اندازم گاردلیا ... توی دستگاه های خود قهوه پرداز بلگراد ... اوتاوا ... دوحه ... آنکارا ... استانبول ... توی دلم ... دوتا/ من و تو ... توی دل هامون ... چی بندازیم گاردلیا؟؟؟ چی نندازیم ؟؟؟ دوتا سوت سوتک ... سه تا فرفره ... یکتا بستنی قیفی ... هزارتا تیله ... یک بسته جعبه ی مدادهای رنگی ... یک بسته ی گنده ی خمیر بازی از اوناش که اصلنش هم به هیچ جای دست و پامون نمی چسبه ... آره گاردلیا ... آره ... توی دلمون ... به دلمون ... تاب تاب عباسی ... خدا منو نندازی ... تاب تاب عباسی ... خدا منو ... خواب می بینم گاردلیا ... خواب می بینم ...

 

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه

چین چین همه ی سین سین های همه ی سفره های عالم و آدم ...

هفت سین شده ام ... سین به سین ... سبزه و سمنو  ... سیب شده ام ... سنگ  ... شنی ترین ساعت دنیا ... سنجد ... سماور ... سینی ... سکه ... سهل موصل ... سوتی ... فوتی ... شوتی ... ماهی تنگ بلوری ... سنگ صبوری ... شده ام چین چین جفت همه ی سفره های سین سین دنیا ... شده ام ماهی لای سبزی پلو ... عطر عود صندل همه ی معبدهای دنیا ... شده ام درست مثل لحظه ی موعود صفحه ی اول همه ی تقویم ها ... تحویل شده ام بچه ها ... تحویل ... متحول شده ام ... محول  ... محول شده ام به همه ی تقدیرهای معلق دنیا ... تیک تیک تیک ... این تیک تیک لعنتی ... این ... آخ این صدای دعای بابا ... دعای بابا ... چیزی از من توی پیش از همه ی سال تحویل های دنیا جا موند ... چیزی از اسم گلاب روی دست مادربزرگ ... چیزی از اسم صدای مامان ... از خمیازه های بی وقفه ی حسام در همه ی طول کش آمده ی پیش از کشیدن اسکناس عیدی از لای کتاب جا موند ... چیزی از من از این تن شرحه شرحه در همه ی مسیل سیر مسیر سیل این رودخانه ی زنده ی زندگی جا موند ... چیزی از ته مونده ی این تقدیر و این سرنوشت از خلاصه ی هر چیزی که ... آخ بچه ها ... بچه ها ... عیدتون مبارک ... هرچند که ... جا موند ...

نکته ی روز : تو از سال "بزرگ" شدن سخن می گویی از ساعتی شنی که برای فرو ریختن ناچار  از واژگون شدن است ... نیچه

به گاردلیا : زمین که می گردد/دور خودش را می گویم / تو هم می گردی گاردلیا ... من هم ... حول و حوش سیصد و شصت درجه ای از محور بالایی و پایینی قطب های عالم و آدم ... زمین که می گردد تو هم می گردی گاردلیا ... بی وقفه تر از همیشه .... می گردی گاردلیا ... دور تا دورم ... حول و حوش حوالی همه ی باغات و مرکبات دلم/قلبم گاردلیا ... قلبم گاردلیا ... می گردی گاردلیا ... گرد همه ی گردوهای دلم/درخت ... می گردی گاردلیا ... دور سرم ... دور تا دور قلبم ... دستم به جایی از مچ دستت بند می شود ... دست/بند می شود ... دستبند ... می شوم محور مرکزی قطب فرضی زمین/سیاره ی خودمان ... می شوم محور مرکزی گردش تو دور تا دور خودم گرد تا گرد خودم ... می چرخم ... دست در دستت ... می چرخی گاردلیا ... می گردی گاردلیا ... یعنی: می گردانمت ... دور تا دور خودم ... دست در دست ... روی هوا ... پاهایت گاردلیا ... پاهایت ... می خندی ... جیغ می زنی ... موهایت یکوری پخش هوا می شود ... عطرش می پیچد توی/روی همه ی زمین ... صدایت ... عطرت ... وزنت ... روی زمین ... روی زمین ... روی زمین ... سال تحویل می شود گاردلیا ... سال تحویل می شود ... من و تو روی زمین ... حوا آدم می شود آدم حوا ... دیدی بهشت چقدر جای بدی بود گاردلیا؟؟ دیدی؟؟

گاردلیا به فدرس : كسي پشت در تتق تق مي زند ... آهاي نديديد چه كسي "تو اي پري كجايي" مي خواند ...؟ دست هايم حوالي  فال عجيبي از حافظ مي رود ... سوخته را يا به باد مي دهند يا به آب ... قشنگ است كه تو باغبان شدي و مشت مشت بذر مي پاشي ... قشنگ است كه عظمت چشم هايش روي اين خطوط دور مي زند ... قشنگ است  وقتي غرغر مي كني ته ني ني چشم هايت برق برق مي زند ... نشستم و هزار و يك شبت را خواندم  روي  كف  همين سادگي  دلت دست هاي مردي را ديدم كه پرنده ناز مي كرد ... بوي جنگل مي داد .... زميني شدي نازنين ...زميني ... لاي ترك هاي اين كوير سله بسته ام ... رهايم نمي كند كه ... كنج هر زاويه ارجاع قشنگي ست  تو به آسمان من به تو ... من به حوض جلد قرمز پدربزرگ  تو به عمق من ... ستاره  مي چينم/ خرمن گندم سبز ميكنم/ ماه و خورشيد برچسب مي زنم/ رشته پلو مي پزم/ پوتين واكس ميزنم/ مدل عكس هايت مي شوم/ به خدا چشمك مي زنم ... آخ ...ريسه مي رود ... آبي مي شود ... پوپكت آهوكت فريب ني گرگ مي خورد طعمه مي شود خورده مي شود شنگول منگول مي شود …  سين را از اسمت مي دزدم و هفت بار سر سفره مي چينمت ...

۱۳۸۶ اسفند ۲۷, دوشنبه

...دی/ک/ته ...

ساده بود اسمش ... مثل قلبش ... مثل تنهایی هاش ... پوتینش ... مثل اتاق خواب بی تخت و بی فرش و بی حتی کمدش ...  می شناختمش ... می نشست لب حوض های پارک لاله و ملت و توی همه شان پا مینداخت ... می شناختمش ... مخفی بود ... پنهان ... زیر چهل تکه ی کرسی مادربزرگ ...  دلش قنج گربه ی هر روز ظهر از مدرسه آمدن بالای سر در خانه شان بود ... یک نفر که ... می شناختمش بچه ها ... می شناختمش  ... ندیدینش؟ اگه دیدین حتمن یه خبری هم به من ندین ... ممنون نمی شم ...

نکته ی روز : اگر از سگ شهوت تکه گوشتی دریغ شود نیک می داند که چگونه طعمه ای از جان را به دست آورد ... نیچه

به گاردلیا : هوس کردم دراز بکشم ... روی همین تخت تخته ی دراز به دراز وسط به وسط این/همین اتاق/اطاق را می گویم ... هوس کردم بخوابم گاردلیا ... هوس کردم بخوابم کف به کهف این/همین غار که صبح که شد خورشید بزنم تنگ همه ی نون های این شهر و پنیرمال کنم دلم رو به همه ی چای شیرین های عالم ... هوس کردم سخت نگیرم گاردلیا ... سخت نگیرم به هوای همین هوسی که کردم به هوس همه ی نون پنیر چای شیرین های عالم که هوسم را کردند ... هوس کردم گاردلیا بنویسم ... درست روی خط های دفتر ... خوش خط ... با مداد/بامداد بنویسم ... بنویسم پایش را خانم رادکانی ستاره بزند ... خط بکشد رویش ... خط خطی کندش ... تکه پاره اش کند ... توی صورتم رویم را به رویم بزند توی گوشم ... خط خطی کند و پای تخته دو بار ... سه بار ... چهار بار ... هزار بار ... همیشه خراشی هست روی صورت احساس ... روی صورت این حساب ... روی جلد کتاب ... روی به روی همین پشت سرم که رو به توست این روزها گاردلیا ... رو به توست گاردلیا ... رو به توست این روزها ... گا...ر...د...لی...یا... سخت نگیر دختر ... یا اینکه سخت نگیرم پسر ... اصل موضوع از فرعش اصلن اصل تر نیست ... هرگز .

۱۳۸۶ اسفند ۲۶, یکشنبه

افتاد تو حوض نقاشی ... گنجشکک اشی مشی ...

 سنگ شده ام توی جا دکوری خیلی از مادربزرگ ها ... توی دستمال های زیر درخت های بالو بالو شده ها ... دلم را قاب گرفته ام زده ام بالای همین پنج دری ... شش دری ... هفت دری ... در به دری ... در به دری ... توی همین شهرها ... کشورها ... قاره ها ... کشتی به کشتی ... طیاره به طیاره ... اتوبوس به اتوبوس ... انکار تازه ای است ... همین که من حالم خوب است را می گویم ... همین که الو؟ بله؟ نو پرابلم ... اوری سینگز آر اوکی ... دونت بی ووری ... سو گریت از اور ... از این حرف ها ... از این/همین ... گیرم من ساده لوحم دیوار حماقت شما تا کجاست بچه ها؟ ثانیه ها ... ثانیه ها ... ثانیه ها ...

نکته ی روز : حتی به هنگام سخن گفتن نیز باید خاموش بود ... نیچه

به گاردلیا : یک دست سبز دارم ... یک دست آبی ... یک دست بنفش ... یک دست سر سبز دارم ... یک دسته سبزی تازه ... یک دسته پرنده ... یک دسته ستاره دسته به دسته ... یک شهید که تازه شده است گاردلیا ... تازه ... تازه ی تازه ... دلم را کف دستم گذاشتم  آرام به آهستگی حتی به نرمی فوتش می کنم وسط تندباد  وسط گردباد وسط تندر وسط رگبار وسط حیدر حیدر گفتن پهلوانان دهه ی سی شمسی توی گودهای زورخانه های تهران/طهران ... دلم را به باد داده ام گاردلیا ... دلم را توی همه ی دولک های این شهر الک کرده ام نه که فکر کنی که به آرد سفید/سپید نه گاردلیا نه ... با تار به تار موهایم که سفید که سپید  ... به رنگ های توی مداد رنگی های دوازده رنگی ... به مداد تراش ... این کاغذ ... به من ... ببین ... حالا بکش ... یک دست سبز ... یک دست آبی ... یک دست بنفش ... یک دست و سر سرسبز ... یک دسته سبزی تازه ... 

۱۳۸۶ اسفند ۲۵, شنبه

هو!!!

 خشت بی بی بی دل بی خاج بی حتی یک پیک از آن آب آتشگون که من ... بگذریم ... باران قشنگی می آید و من دو لپی پریده ام وسط  این کوچه ها پس کوچه ها کجا هستند بچه ها؟ کوچه ها کجا هستند بچه ها؟؟ کوچ/ه ... کوی چه ... کوه چه ... کو/چه؟ این ها کجا هستند کوچه ها؟ بچه ها کجا هستند کوچه ها؟؟؟ بچه ها کوچه هستند بچه ها ... کوچه؟

نکته ی روز : دوست برای یک انسان تنها، همواره سومین نفر است ... نیچه

به گاردلیا :  می نشینم به ذکر ... به تکرار اوراد باستانی ... هو! ... به دست هایم/به رگ هایشان نگاه می کنم ... هو! ... به هوا/آسمان نگاه می کنم به عمق فاجعه ی حضور ... هو! ... قاشقم را می کنم لای گردی بستنی میوه ای و یک برش به سمت دندان هایم می برم ... هو! ... کمرم را دو بار به نیت قولنج ... هو! ... امشی می پاشم روی صورت شفاف همه ی سوسک این پشت/پشت در را می گویم گاردلیا ... هو! ... مخاطبم را تو فرض می کنم/که می فهمی ... هو! ... ساکت می شوم سلاخ پشت در خانه ام با آب تاب وارد می شود ... هو! ...  دراز کشیده آخرین نخ پنجاه و هفت را دود می کنم ... هو! ... گردنم از مو باریکتر است ... مو به مو ... هو! ... هو گاردلیا ... هو!!! 

۱۳۸۶ اسفند ۲۴, جمعه

شبگرد و مبتلا کن ...

 چه ژرف است رنج جهان ... بی پایانی ابدیت ... همیشه مبتلا بودن ...  ایستادن ... نشستن ... خوابیدن ... بی رویا با رویا رو به رو شدن ... کادر بستن ... زاویه گرفتن ... تنظیم نور ... سرعت ... عکس گرفتن ... ثبت کردن بی ثبت شدن در سرعت بی ...  ناظر/ جزیی از منظره بودن ... رنج درک و حس ژست های توی خود طبیعی طبیعت ... درک ژست دائم درخت ... درک عمق سوژه بودن/شدن ... درک اینکه تمام حضورهای عالم و آدم به جسمیتی مبتلا هستند هر ثانیه بی که بدانند بهترین سوژه هستند برای عکاسی که اگر باشد اگر نیست اگر چه باشد چه نباشد خب نیست خوب که نیست خب که نیست ... یک نفر دارد روی صورتم آنتی داست نصب می کند ... 

نکته ی روز : صحرا بس فراخ است وای بر آنکه صحراها در خود نهان دارد ... نیچه

به گاردلیا : شعله هایم در شراره هایش شهلا شهلا شهلاتر شده است ... ذکر می گویم ... رو به خورشید رو به ابر رو به آینه رو به زمین آسمان خدا سنگ چوب کاغذ قیچی ... نشسته ام رو به بت اعظم رو به تخته سنگ بزرگ و رشد می کنم ... بزرگ می شوم گاردلیا ... بزرگ ... دارم بودا می شوم ... اشراق می خورم ... نور می پاشم ... نور می شوم ...  ذکر می گویم ... روز دوم ذکر دوم  ... ساعت موعود نزدیک است گاردلیا .. ساعت موعود نزدیک است ... نشسته ام رو به پنجره رو به نور کور کور کور کور ... ذکر می گویم گاردلیا ... ذکر ... شراره های شهلا شعله می زنند ... مست کرده ام مست ... مست انت الحق ... مست انا فاکر الفاکرین ... مست سکوت ... مست سیب ... سیب جواهر ... سیب درون ... سیب برون ... دارم ذکر می گویم گاردلیا ... به خدای بزرگ بزها کرگدن ها سوسمارهایی که از پشت پنجره توی صورتم زبان درازی می کنند ... به زبان داغ و گرم و خونبار تمساح ... به شهید شدن ... مردن ... دارم به بوییدن ... بوسیدن ... چوبه ی دار را از پایین پایه  لیس می کشم ... لب می مالم ... به دندان گیر گیر می گیرم و نیش نیش بالا می آیم ... تباه می شوم گاردلیا ... دارم تباه می شوم ... تجزیه ... تبدیل می شوم ... دارم فنا می شوم ... رخت می بندم پاک می شوم ... تمیز می شوم ... به خاک راجع می شوم ... آخ گاردلیا ... آخ ... رو سر بنه به بالین ... رو سر بنه به بالین ... رو سر بنه به بالین ...  

۱۳۸۶ اسفند ۱۴, سه‌شنبه

کاردم را سلاخی کردند ...

 اینجای کادر را که اشغال کردم زباله ها ریختند پای کار را اشغال کردند ... شعرهایی که به اسم من آب می خورند سر از آخور این و اون در می آورند ... این را از سفرهایی که به اسم من آب می خورند می فهمم ... کشیدم  کناره جاده ... سرزمین های یخ که بندان بندان بند بند شدند ... ترک های توی یخ  ... توی همه ی دیواره ها و جداره ها ... آدم برفی این داستان سلام گرمی به آفتاب خواهد کرد به مهمانی گنجشک ها ... اهم اخبار ...

 

نکته ی روز : در مردم خطرهایی را می بینی که در جانوران نیست / افسردگی همین است ... نیچه

 

به گاردلیا : کتاب را باز می کنم بی جلد قرمزش تو را از میانش فال می کشم بی رون بی بارون ... کتاب را باز می کنم و با مامان عصر همان روز جلدش می کنیم ... دفترهایم را دعا کرده ام گاردلیا ... یک عالمه ... همه شان را دعا کرده ام ... سه شبانه روز به معبدی دلچسب گم شده در نپال یا تبت می روم  بست می نشینم ... سه شبانه روز به ذکر می نشینم ... سه شبانه روز به خلصه می روم ... سه شبانه روز بی هوش  ... سه شبانه روز ... هو ... هو ... هو ... یا هو می شوم ... هو می شوم ... هو می شوم ... جلوی خیلی ها به هیئتی که سر تا پا غرق عریانم ... وسط روز ... وسط باز عار می شوم ... به تناسب ها  ... به لیبل ها ...  به لیبل های قیمت های کالاهای فروشگاه های زنجیره ای که همیشه چند درصد ارزونترن ... به خودم که گیرم که دیگر با قید یک فوریت از هر مجلسی به زنجیری لااقل با قید سه لایه می روم که نیازمندیم ... برچسب را داده ام که حسام برایم بدهد پرینت بگیرن ... بچسبون گاردلیا ... بچسبون ... به مناسب ترین نقطه عطف کن گاردلیا ...به ما سبق را بی خیال ... این نقطه یک پوینت حیاتی است  ... سیوش کن برای روز  ارجاع ... خیلی زود ... خیلی خب؟

 

 گاردلیا به فدرس : دلم را برده بودم تا طاق آسمان ... برده بودم تا مثلن  تمام پرتوهاي تنبل آفتاب ... تا نگاه قشنگ جوجه كلاغ ها ... تا آنسوي دل آشوبه ي پسر خدا براي  گرگدن هاي غمگين ... تا دعاي  شكر در باب بازگشت به منشوري كه امضا كرديم ... تا آن دست مهربان كه قرار است برمان دارد و ببرد به سرزمين آليس ... مرا ببوس مي خواني و دست هاي ذغاليت را پاك مي كنم/ روح شبرخ بهمان لبخند مي زند ... آخ ... جاي او خوب است ... جاي او خوب است ...  جاي او  ميان قاب عكس طلاييش خوب است ... جاي او  آرام و بي دغدغه و سبك است ... تمام خرمن هاي اين دشت را درو كن تا آسياب كنم گندم به گندم ... نوبت به نوبت ... سنگ به سنگ ... رويين ... زيرين ... ببين...! بيا از آن پلكان طلايي تا خود نور بالا برويم ... گاردلیا جانت تو را به دوش می کشد ... ببين آنا هم شاهد ! آخ آنا من گم شده ام ... من گم شده ام آنا ... من در خم آن ميدان لعنتي چسبناك گم شده ام ... من پشت صندلي يك رستوران گم شده ام ... من زير هذيان و خواب و تب  گم شده ام  ... مگر از اين قلب پر خون براي آتيه كودكم جز عشق چه  باقي خواهد ماند ...؟ حاكميت ماده و حقانيت حق هاي واهي و ارقام نجومي و قانون شفا  چگونه طغيان روح مرا آرام خواهد كرد؟ آخ ... ديدي آنا؟ ديدي؟ ديدي گريزي نيست؟حالا بيا جاي پنجول هاي گرگ خلوت نشين را روي رگ و پي و ريشه هاي اين درخت نشانت دهم ... در گلستانه چه بوي علفي مي آيد / من در اين آبادي پي چيزي مي گردم / پي خوابي شايد ... پي نوري  ريگي  لبخندي  پي ردي  پي خوني  چشمي دستي  اسمي  عشقي  ذكري ........... آِنّکَ اَنتَالکَريمُ الرَّحيمُ الوَهابُ وَ اِنّکَ اَنتَ العَزيزُ الرَّؤفُ الرَّحمن

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

گرگا عین خر می مونن !!!

 چیزی به اسم خرخره خرخره ام را گرفته بود ... همه ی طول امروز ... سوپاپ هایم را برای اطمینان بستم ... یک چیزی به اسم خرخره مثل خوره افتاده بود به جونم توی خونم ... همه ی در طول نوار باریکه ی امروز را می گویم ... جنوب تر ها  آفتاب خوبی بود ... داغ ... سوزن می شد به تو در توهای عمق جونم ... سنگینی هایت را بریز رویم ... اینو دارم به زندگی طعنه می زنم ... خرداد هشتاد و شیش بود و من هنوز تو مایه های اصفهان شور می زدم ... جونوب خوبی بود ... همش ساحل بود ... تا تهش ... ته تهاش ... وسطاش ... اولاش ... اونجاهاش ... اینجاهاش ... همه جاش خلاصه ساحل بود ... به قیمت گزافی حالا مثلن توی روزنامه هم اعلام کردن ... نمی دونم چرا هی بی راهه می رم ... هی دلم به همین هوا هی هوای سوسیس بندری می کنه این شبا ... همین شبا ... دیشب و امشب و می گم ...  دست کم نگیر ... ستوان هفتم این ماجرا از فقرات بی ستون و فرهاد شد ... بی کم و کاست ... و عندلیب الهی از سدره ی ربانی به خروش آمد  ...

نکته ی روز : زن توان مرد را احساس می کند اما آن را در نمی یابد ...  نیچه

به گاردلیا : شب بود گرگ این را زمزمه کرد و سراشیبی کوه را گرفت و بالا رفت ... شب بود گاردلیا و گرگ یک کیسه زوزه به دندان گرفته/کشیده بود و از لبه ی صخره بالا کشید ... شب بود گاردلیا و گرگ گرفته بود هرش را که هارش کنند توی صورت همه ی بچه بزغاله های چند محله پایین تر ... شب بود گاردلیا و گرگ بوی بچه بزغاله های چند محله پایین تر را به مشام کشید ... شب بود گاردلیا و تو که خودت می دونی ... گرگا شب که می شه خر میشن دیگه!!! حالیشون که نیست ... عین گاو سرشونو می ندازن پایین و هر سوراخ سر به بالایی رو که می بینن رو به بالا که شیب می بینن می کشن می رن بالا دیگه!!! حالیشون که نیست گاردلیا جونم!! گرگن! عین خر می مونن!!  در برانداز یک شقیقه از یک نگاه ... از افزایش کاهش هر ضریبی از اطمینان ... می بینی گاردلیا؟؟ شب غریبی است شب گرگ ... گرگ بی گله ... جدا از گله ... گرگ تنها ... گرگ خلوت نشین ... گرگ گرگ ها ... شاه شاهان ... آخرین پادشاه هخامنشی ...  دیر نشده گاردلیا ... بنشین .../ یکی دو ثانیه مکث کنید و اینجوری ادامه بدین: / ... مردک این مونولوگ را که گفت پرده اش را کشیدند پایین.

۱۳۸۶ اسفند ۱۲, یکشنبه

چیلیک /

 دونه های درشت عرق روی پیشانی ام  و درد دارد تفسیر المتسفرفینش را روی اظلاع جنوبی اندامم به رشته ی تحریر درمی آورد ... درد دارد می پیچید توی پیچ های هراز ... فیروزکوه ... چالوس ... دارد توی همه کناره های جاده ی کیاسر زیر انداز پهن می کند ...  دارد همبستری می کند با من ... با ستاره ها ... با پیتک ... با همه ی اوتوموبیل های چهار دیفرانسیل جهان ... از معدود کسانی هستم که سوزش جهانی منشورش را امضا کرده ام ... خودمانیم این سیاره های مصنوعی که قمر شده اند دور تا دور مشتری های تابستانی هیچ کدامشان هیچ ماهواره ای نیستن ... هیچ کدامشان هیچ ماه پاره ای نیستند ... هیچ کدامشان هیچ پاره ای از هیچ پاره ای نیستن ... هیچ کدامشان پاره پاره نیستند ... من نیستم ... خونه نیستم بچه ها ... نیستم بابا جان!!! خونه نیستم ... این زنگ را به رنگ در خونه ی دیگه ای بزنید ... این رنگ را بر علیه/ضد همه زنگ های دنیا بزنید ... د/دویژن/بل .... د/بزنید/دیگه ...د/یالا/دیگه ... د/سگ مصب/د بجنب دیگه ... د/ د / د / دفتر مدرسه کجاس ؟ د/می بخشید می خوام ثبت نام کنم؟ د؟

نکته ی روز : شاعر همواره مخاطبی را می جوید حتا اگر گاو میشی باشد ... نیچه

به گاردلیا : استثنا ندارد ... اینی که/هم اینی که می گویم ... استثنا ندارد ... اینکه/همینکه می گویم ... سخت شده ام گاردلیا ... سخت شده ام ... مسخ شده ام ... ساعت ها به ساعت ها خیره می نشینم ... به همین شیشه ی مانیتور/مونیتور می کنم پیکسل به پیکسل ریز به ریز جز به جز همینطوری مونیتور/مانیتور می کنم خفت این لحظه ها رو/را ... دلم را رندر می کنم رندم این ثانیه ها ... به سقف این کلیساهای مخروبه/متروکه ... دلم را نصب/اینستال می کنم توی همه ی پنجره های به قول فرنگی ها ویندوز شده ... دلم را پرت می کنم گاردلیا ... پرت می کنم ... پرتاب می کنم ... اون دور دورها ... اون ته مه ها ... اون مثلن یه جاهای دوری ... می دونی گاردلیا؟ می دونی؟؟ متن داره سنگین پیش می ره ... گیر همه ی نداشته ها ... ریخته و پاشیده به سطح محاسبه نشده ی این مثلن لیست همه ی داشته ها ... می بینی گاردلیا؟ می بینی؟ داره سنگین پیش می ره این متن ... به سنگینی سنگین ترین واژه ها ... وارژه ها ... وا...ر...ژه...ها ... درست مثل تک تک این واژه ها ... متن عقیمی است گاردلیا ... متن عقیمی است ... نمی دونم این زبون لامصب رو لای کدوم در و یا حتی احتمالن پنج دری جا گذاشته ام ... حالا گیرم شده فقط برای یک صدم ثانیه ... رندم کسری از ثانیه ... نمی دونم این در رو این پنجره رو کجا جا گذاشتم گاردلیا ... کجا جا گذاشتم توی هر دیواری رو که دست می کشم ... اینجا گاردلیا ...  اینجام ... با مغز پخش کف و سقف این/همین اتاق ... در یا پنجره ... یکی رو باز کن ... بزنیم بیرون به هوای هوای تازه بزنیم بیرون ... تو چنگ می زنی و من سازها رو دهنی می کنم ... ببین : اینجوری ... اینو از بذرافشان یاد گرفتم ... درست مثل همه ی چیزهایی که احتمالن بلتم ... دیدی ؟ حالا بخند ... :) چلیک ... [توی این کادر ثبت/تا ابد] ... دیدی ؟

۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه

شب گرگ ...

 کارها گاهی گره به گره می شوند ... گاه گاهی گرم گذر از هر گذرگاهی باشی کارها گره در گره می شوند ... گرفته تر گرفته ... گر گرفته تر ... گرم کارها ... گرفتار فرایند گرمایش زمین ... بی گاری ... بی گاری ... بی گاری ... بی اسب ... بی دست ... بی پا ... بپا ... دست روی هر جای این زندگی بگذاری گرفتار گذرگاهی گاه گاهی گرفتار می شوی ... گاه گاهی گرفتار می شوی ... این قافله ی غافل عمر عجب می گذرد ...

نکته ی روز : ای آسمان باید که تخته نردی باشی که نردبازان خدا گونه بر آن نرد خویش اندازند ... نیچه

به گاردلیا : صبح کاشکی هرگز نشود ... صبح نشود کاشکی گاردلیا ... صبح نشود و من از آن همه شب ... از آن همه کش آن همه قوس ... کاشکی صبح نشود گاردلیا ... کاشکی صبح نشود و من از آن همه شب که از آن همه تب کنده نشوم گاردلیا ... کنده نشوم گاردلیا ... دعا کن که کنده نشوم یعنی گاردلیا ... دعا کن ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...