۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

شب های پدربزرگ ...

یک نفر اراده اش معطوف به قدرتی بود داشت از خلال ماجرایی عبور می کرد ... نفس نفیسش را ورداشته بود داشت سنوات کاریش را می شمرد ... توی ماجرایی افتاده بود نمی دونست از کجای قصه می شود نخوند خونش را بدجور کثیف کرد ... یک نفر به شهادت چند شاهد بالفطره ... صافی را صاف کرد  انگورها را دونه به دونه شمرد ... خونش  رنگ شراب شد ... من ... من ... من ... یک نفر تنها شد  توی یک نفر چند شیشه شراب انداختند ... چشمش را برق انداخت ... با واکس ... بی واکس ...  توی چشمش را برق انداخت ... برق استنلس استیل قاشق چنگال های کهنه ی مادربزرگ است ... برق ظروف نقره ی توی کیسه ی ژان وارژان ... برق براق استیل ریل قطار رضاشاهی زیر آفتاب سوزان تابستان ... توی چشمش را براق کرد به این سمت  به سمت چشم سیاه یک خرس قهوه ای پارچه ولو افتاد یکوری کنار دیوار خلوت حیاط ... شلنگ را مادربزرگ اختراع نکرد ولی خانه با همه ی اسبابش اساس بنیاد خانواده را رقم زد ... مادربزرگ را خانه اختراع نکرد اما ... اما پدربزرگ شب های زیادی یکوری روی همین تخت هندوانه را که خسته از سر کار  برمی گشت  قاچ کرد و چنگال  چنگال بین بچه ها گشت ... برق بچه ها ... برق  ... برق چنگال ... کارد ... پوست آبدار هندوانه  ... پدربزرگ ... هی پدربزرگ ... حوض خانه  یادت هست ... حیاط و پنج دری یادت هست ... هی پدربزرگ ... دست بزرگت یادم هست ... عطر لباست/کت و شلوارت ... هی پدربزرگ ... برق چشم آدمهای توی محل و بازار یادت هست ... هی پدر بزرگ ...  می ترسم ... اینجا ... توی محله ی ما ... آدم ها ... توی چشم شان را برق انداختند ... هی پدربزرگ ... اینجا توی چشم هایشان ... مردم ... کارد انداختند ... چنگال را ... برق انداختند ... هی پدربزرگ ...

نکته ی روز : پس دور شوید چرا که چون فرزانه شوید می گویند که دیوانه شده اید ... نیچه

به گاردلیا : سرم خسته شد گاردلیا ...  پیر شد ... سنگین شد  ... سرم از سرم سر برداشت گاردلیا ...  داغ داغ شد  ... خودم رو می بینم  مثل فیلم های هالی/بالی وودی ژست می گیرم  ... فکرم روشن می شود توی کافی شاپ میگرن می گیرم گاردلیا ... اعصاب کبود گل باقالا ورم/تورم توی رگم توی سکر نسیم ... سرم تویش درد می کند گاردلیا ... سرم تویش ورم/باد کرد گاردلیا ... آه گاردلیا ... آخ ...  سرم مرد از بس خسته شد ...  سرم  نیایش می کنه ... همین الان ...

گاردلیا به فدرس : دلم گر می گیرد ... درد باران دارم ... تو دست عجیبت را به پنجره نزدیک می کنی دلم آرام می گیرد ... از این بازدم باز دوباره باز روی دلم بریز ... باور کن نوشتن دل خوش می خواهد یا دل تنگ ... باور کن این نوشته عاشقانه ی زنی ست به نام "گاردلیا"  تبعیت دو روح سرگردان ...روح من و تو ...دیدی ... دیدی چه راحت حباب شکست ... دیدی چه راحت خطوط زخم قدیم را  پاک کردی ... دیدی زخم عمیقی که خودت شیار کردی توی عمق دلم ... دیدی سفر یعنی خطر ...  دیدی ... درد عجیبی توی رگم می پیچد و قلب مثل همان گنجشک کوچکی که گوشه انبار اسیرش کردی می کوبد می کوبد می کوبد ... این کلمه ها ضرب آهنگ تکراری سه گانه گرفتند آرام نمی شوم ... نمی شوم ... نمی شوم ... و این اشک ... آخ ... به قول شازده کوچولو ... وه چه اسرار آمیز است دنیای اشک ... اشک ... اشک ... حباب  ...حباب  ...حباب  ... گل بی حباب ... مداد به دست گرفتی می تراشی نوکش چرخش مداد توی مداد تراش ... نوکش را تیز می کنی ... تیز می کنی و اولین کلمه ... آخ ... بند دلم پاره می شود  ... سر گیجه می گیرم سر گیجه های عجیب که عطر عود  معبد قدیمی هندو می دهد ... سر گیجه ی شراب سرخ پدر ... سر گیجه ی تکان های اتوبوس و نفس های به شماره افتاده  ... زیر پایم خالی می شود ... شب موعود ...  عصب های کشیده ... آمی تریپتلین ... عکس اخوان روی در بهشت ... گرگ ها... گرگ ها ... گرگ ها ... درختهای عظیم هزار ساله  ... بی ریشه ... حوض قرمز پدر بزرگ و ماهی آبی ... طعم گس دهان مشجر ... بالکن پرستاره ی  شب نیده  ...اژدهای رها شده و فرشته ای با دست خالی  روی سطح آبها ... روی کف آبها ... توی عمق آبها ... کف شنها .. .مدفون ... شکن شکن ... شکن شکن ... شکن شکن ... دیدی ...

۱۳۸۷ آبان ۲۹, چهارشنبه

استکبار جام نیمه جهانی ...

فوت را فن کردم سه دور دور سر مبارکتان گرداندم فوت کردم توی صورت جفت چشم های تصدقی تان ... خرمای نذری سه سال قبل را یادتان هست ... همانی که سر مزار نذر کردم شب قبر خودم توی مسجد محل حلوا پزان کنم ... شب هفت حتمن خاطرتان هست ... شب چهل توی بوق و کرنا کردیم شما عاشق خاک مملکت بودید در راه ایجاد ان جی او های متعدد سقط شده اید ... شب سال مرگ لاریبه له یادتان نمی رود ... چند کادر عمودی مورب کشیدیم روی جفت زیر طاق چشم ها خون داشت از سیبیل مبارک می چکید که این ... کمر خانم بچه ها زیر خرجی خانه شکست  خانم باجی را بردند بیمارستان آمریکایی ها بستری کردند شنیدم  پرفسور ولادمدیرتوف از مریض خانه شوروی پیغام داده از این بابت تلغراف مبسوطی از طریق ایمیل به مسکو با چاپار و کفترهای کیریم خان روانه خواهد کرد البته بعدن هاش شنیدیم به دلیل سرعت پایین اینترنت و مشکل های اسپید کانکشن بی خیال شدند حالا کاری به این کارها نداریم سر توی ماجرای از ما بهترون نمی کنیم به قول ممد تپپون  از هر چه بگذریم جریان قضیه ی خانم باجی و سلامت اهل و عیال چیزی نیست بشه باش بازی کرد ... خدمت شما حاج آقای محترم کف بازار مولوی عرض کنم به صلاح آخرت تان است تا پایان و آخر عمر اینورها پیدایتان نشود ... که خاک این قاره از جنوبی ترین نقاط تا شمالی ترین پهنه ها غصب خاک مادری سرخ پوست هاست ... آره حاجی جان آره ... رونوشت : کونسولقری روس و بلاروس یکی هم خدمت سردفترداری واشینقتون پست ...

نکته ی روز : پیرامون خودم مرزها و دایره های مقدسی می کشم ... نیچه

به گاردلیا : توی قسمت ضبط صوت رادیوی خانه نوار کاست گذاشتم دارم از خودم خبر مهمی به اطلاع هم میهنان شریفم می رسانم قضیه خیلی جدی است ... من به خودم ماموریت داد بروم  با یک گردان از آبجو خورهای خیابان هستینگز مرکز شهر را به تصرف در بیاوریم و بعد هم عروس خوشه های اقاقی را کت بسته ببریم پیش خودم آخه می دونی گاردلیا ... ساعت چهاربار نواخته و هنوز نگاه نکرده ... باور کن ... حتی به قولی می گن ساعت انقد نواخته باد فتق گرفته بواسیرش  همزمان عود کرده باز هم نگاه نکرده هی چهار پنج تا مار  مثل رگ های آبی از گردن مرتیکه بالا رفته  باز هم نگاه نکرده ... به جون خودم ... باور کن ... د چرا می خندی ... باور کن گاردلیا ... الان هم زمان گذشت و شب لخت افتاد رو شاخه ی اقاقی خونه ی یگانه ترین یار ... جون من نخند گاردلیا ... ببین منو ... ببین چه تیپی زدم ... 

۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

گردش چنگک دور گردنت ...

رادیو را روشن کردم روی ایستگاه های مختلف ... ایستگاه های بیگانه ... ایستگاه های موزیکال ... ایستگاه های ... باد داغ بخاری توی صورتم می خورد و منظره ها جلوی چشمم رژه رفتند ... بوی خون مرده لخته شده از لای نایژه ها می پیچید به پر و پاچه ی ریه و کورتکس زوار درفته ی مغز ... درست روی سرعت مجاز گیر کردم چراغ روغن چشمک زد ... می دونی بهار ...  صبح ها ... هر روز صبح تو را نگاه می کنم ... تو توی محوطه پنجره بازی می کنی من از پشت پنجره تو را نگاه/تماشا می کنم ... می دانی بهار ... من توی دستم به نشانه ی بگیر! بگیر! به تو تعارف می کنم و تو از روی جفت چشم هایم سایه می شوی می پری ... می دانی بهار ... من ناخن هایم را فرو می کنم توی عضلات/ماهیچه هایم بازویم کبود کبود برایت از برگ های پاییز می دهم و تو هی ریسه می روی به هیکل ریسه های خانه ی مجاور ... می دانی بهار ... من فصل آخر اولین کتابم به نام کسالت بارترین فصل/بهار هم زاد پنداری می کنم و تو ... تو جون به جونت بکنن ... بهار ... خودت را انقدر کش و قوس نده ... خودت را انقدر ... بهار ... بهار ... بهار ... بچه ها این داستان ادامه دارد ... داستان بهار ... داستان پلیدترین فصل ... بهار ... این داستان ادامه دارد بچه ها ... سرمای زمستان درشکه ی مندرس  ... خوب گوش کن شنونده ی گرامی/بچه ها ... ادامه ی داستان از اینجا به بعد تازه کلی باحال میشه ... از لای پای گیرنده ها هی تکون بخورید حالا ... هی تکون بخورید حالا ...

نکته ی روز : شبحی باریک و تاریک و پوک و خسته ... نیچه

به گاردلیا : خبر دارم گاردلیا ... خبر دارم ... خوب می دانم دارم آرام آرام از توی گوجه های باغ حسن کرم زده می شوم ... خبر دارم می دانم گاردلیا ... می دانم دست بوته های وحشی/ رزهای صورتی از توی لا به لای بوته ای تازه ... شاداب ... زنده و مهربان دارد می زند بیرون ... خبر دارم خوب می دانم گاردلیا که سهم اقاقی  فروغ را بخشیده اند به عطر پرده ی خانه ای تازه با پنجره هایی در ارتفاعی منطبق و منطقی ... خبر دارم می دانم گاردلیا ... خبر دارم حالا گزینه های بازیگوش خودشان را توی سراسر کنکورهای دنیا برهنه کرده اند ... خبر دارم خوب می دانم گاردلیا ... عطر شوید و جعفری پیچده است توی مشامم ... بوی میوه هایی بسیار بسیار گرمسیری ... می دانم گاردلیا ... خوب می دانم خون توی رگ های سبز و آبی ... من ... از همین باریکه/کناره ی راه یک مسیر منطقی و منطبق را می گیرم و می روم تا کناره های قطب ... تا کولاک های سهمگین و ... حالا من از استوا تا قطب نصف نهار همه ی آدم های توی نقشه می شوم ... حالا که زمین دقیقن گرد نیست ... حالا که من همه ی ... ببین گاردلیا ... ببین ... خوب خبر دارم و ستاره ها از این/همین امشب به بعد به من به توی همه خواب های من به من به توی همه ی کابوس های من به من به ... دیدی گاردلیا ... دیدی ... من خوب از همه چیز خبر دارم ... ملافه ای که باد برده بود انداخت روی کناره های تجن و چشم ماهی از توی آب بسته شد و به عمق آسمان باز ...

۱۳۸۷ آبان ۲۷, دوشنبه

سرها صورت ها صداها خنزرها پنزرها ...

ورم کردم ... نوک انگشتم ... کناره ی چشم هایم ... زیر گلویم ... ورم کرده است ... زیر گلویم ورم کرده ... یک بغض عجیب پیچیده توی سر و صورت و صدام بیا و ببین ...  ورم کردم ... درست مثل آماس زنبور عبید ... درست مثل نیش عمربن خیام ... ورم کردم و این درست مثل همه ی آماس های دنیا که سرم که صورتم که صدام ... خدا خودش خلق و خوی خیابان ها را خرده خرده خراطی کرد ... خدا خودش رنگ پاشید این هوا توی سر و صورت و صدای همه ی خاطره هام ...  خدا خودش را از من قایم باشک کرده ... خودش را قایم قایم تاب تاب عباسی کرده ...  خدا خودش من را انداخت ... خدا خودش من را انداخت به جون همه ی سرها صورت ها صداها ... خدا خودش من را ورداشت رنده کرد توی سالادهای فصل  و اصل و نسل ها ... خدا خودش من را ورداشت رنده کرد رنده کرد رنده کرد و شد پدر پیر همه ی ژپتوها و من آخرش شدم آخر همه ی پینوکیوها ... سرد ... سخت ... چوبی ... نخ ... نخ ... نخ ها ... سرها سرنخ ها ... صداها صدها ... صورت ها صورتی ... پلنگ ها بچه ها ... پلنگ ها ... پلنگ ها ...

نکته ی روز : خشنود باش چرا که اینک از زبانه ی خود می سوزی ... نیچه

به گاردلیا : دستم را بگیر توی دست هایت ... عجیب ترین نوازشگر مینیاتورها ... به این خطوط نگاه کن ... مثلن این را ببین ... این ... همینی که از اینجا عبور می کند و این ... این را قطع می کند و آرام آرام در اینجا محو می شود ... می بینی ... ببین ... این یکی را ببین گاردلیا ... به این خط نگاه کن ... چه خط هایی پر از تردید اطرافش را گرفته اند و تا دم/پیش از مچ دست مشایعتش کند ... ببین گاردلیا ... ببین این را ... می بینی چطور از توی خودش هزار هزار زد بیرون ... انگار ... حول محوری که مرکزیت ندارد می چرد می چرخد  می چرخد ...  کف دستم را تخت پهن گذاشتم روی سینی داغ داغ چهل و پنج دقیقه خوب ب ب ب توی مایکرویو که حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان ... حکم قضا بگردان ... حکم قضا بگردان ... 

گاردلیا به فدرس : به اینجا می گویند غربت ... اینجا که ایستاده ایم ...اینجا اثری از قامت بلند البرز و سپیدی دماوند نیست ... اینجا ایستاده ایم سرباز  ... پشت سنگر انتظار می کشم و خمپاره یا نمی دانم چیزی چیزکی شاید شهاب سنگی ... سنگرها آتش گرفت سرباز ... حالا من و تو بی هیچ سنگری صف اول میدان تیر سینه ستبر کردیم و باکمان نیست ... بی آرزو شدیم سرباز می بینی ...  بی آرزو ... به یقین می رسیم و سبک می شویم ... یک چمدان به خنزرپنزری محل  بخشیدم ...چقدر سبک شدم ...قرار بود عوضش دستی بدهد مشروط اما خب کاسبک ها زرنگ تر از ما هستند سرباز ... روی خط های عمیق که شیار می شوند ... توی همه ی این عمق ها زمان می شوند ... لا به لای تمام زمان هایی که خاطره می شوند ... باورت می شد از عصاره روح می پاشیدیم ... دستم لا به لای این خاطره ها گیر کرده ... این خاطره ها  ... بخشیدمت به آفتاب تنبل همه ی عصرهای  پاییزی ... بخشیدمت به کیوسک روزنامه فروشی و  رزی بلند میان انگشتان سرگردان با هاله ای مینیاتوری ... صف پراکنده ی صندلی های خمار ...  پیچش پک عمیق چون هم آغوشی دو شاخه نیلوفر ...بخشیدمت به بوسه های سرکش زمستان با کومورها/چوب های گداخته ... بخشیدمت به عطر یقه ی پیراهنت ... به فرودگاه ... به غربت ... به این لحظه هایی که رویای دیدن خزر  برایمان شده رویا ... بخشیدمت به پدربزرگ  یکتا ... سرباز ...

۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

فدرس داد می زد مداد مداد و مداد داد و داد مداد و ای داد بی داد/دود ...

یک دستم یک رنگ ... یک دستم رنگ دیگر ... یک چشم را یک رنگ ... یک چشم را یک رنگ دیگر ... یک پایم را یک رنگ ... یک پایم را یک رنگ دیگر ... سپرده ام به یک باد با یک رنگ یک باد دیگر به یک رنگ دیگر ... کریم ... کوریم ... لال ... قطع الرجال عربی گرفته ایم  ... خون خونمان را می خورد ... توی رگ هایمان عفونت به یک رنگ توی مغزمان یک رنگ دیگر ...  این ساعت دیگر قصد توقف ندارد ... این ساعت دیگر ... زمان را از دست دادیم بچه ها ... زمان را از دست دادیم ... با یک دست به یک رنگ و یک دست  به رنگ دیگر ...

نکته ی روز : نفرت بال می آفریند و شوق جستن چشمه ساران ناب ... نیچه

به گاردلیا : کز کردم گاردلیا ... کز کردم توی گوشه ها و سه گوش های زندگی ام ...  تب دارم  ...  تب دارم و یک دل ضعفه ی عجیبی امانم را بریده  ... عطر دست پخت تو توی مشامم پر شده ... خاطره هایی که با مداد عجیب پدربزرگ نوشتم انگار .... ببند این در لعنتی را گاردلیا ... فدرس عبایش را کشید روی سرش بخوابد کمی ... فقط کمی ... فدرس خوابش می آید  گاردلیا ... فدرس ...

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

عطار شویم ... عطار شویم ... عطار شویم ..

کارهای زیادی  که باید انجام بدهیم ...  تلمبار کنسرو کرم ها ...  کرم خشکه درست کردن توی آفتاب تابستانی بعدی ...  بچه کرم ساختن ... کرم ها را آبستن کردن ... من کرم ها را دیدم ... توی حیاط جلویی توی حیات پشتی توی حیاط کناری ... همین پهلو توی حیات ... خون ... خون  ... خون  ... توی کیسه هایی به شکل زالو ... ذخیره .... ذخیره ... ذخیره می کنیم بچه ها ... خرمگس آرام گرفت و ... روی مراسم تدفین مدفوع خشک شد ... خرناس بکش حالا ... خرناس ...

 نکته ی روز : شریران با خنده یکی اند اما خنده از شادی خویش پاک و آمرزیده است ... نیچه

به گاردلیا : این جا ایستاده ام بانو ... رو به روی همه ی سیاهی ها ... رو به رو ی آفتاب ... پشت به کهکشان راه شیری  ...  این جا ایستاده ام ... یله ... با زخمی روی شانه هایم و جراحتی روی بازوانم و ریشه ای ریش ریش زده بیرون از کف تخت سینه  ...  این جا ایستاده ام گاردلیا ... با توهماتی مجازی مثل/مانند دودی که بخار شده است توی اتاق و هی به خودش می پیچد به چیزهای عجیبی تبدیل می شود که تو هم که به همه ی توهمات من آشنایی باور نمی کنی بانو/گاردلیا ...  خمارم تشنه مست اینجا یله افتاده ام بانو/گاردلیا ... با زخمی روی شانه هایم و جراحتی روی بازوانم گارلیا ... دونکیشوت این ماجرا هستم گاردلیا ... با توهماتی دروغین ...  خیالاتی واهی ... تصوراتی بیمار اما ... اما زخم هایی واقعی ... با جراجت هایی حقیقی سالم و تن درست ... این جا ایستاده ام بانو گاردلیا جانم ... اینجا ایستاده ام رو به آفتاب/ پشت به ابرها ... اینجا ایستاده ام گاردلیا با خونی غلیظ در رگ هایم ...  اینجا ایستاده ام بانو گاردلیا حالم خوب است ... به همه مقدسات حالم خوب است ... ملالی نیست دردی نیست  زخمی نیست  جراحتی نیست بنی بشری بعد از بشری نیست من هستم و یک مرد سرخ پوست که داده ام صورتم را مثل گرگ نقاشی کند ... اینجا هستم گاردلیا و شعور متعارفم را به تخیلات شاعرانه سپرده ام به زودی و به زودترین سپرده ام ...  اینجا هستم گاردلیا با توهماتی دورو پشت و رو درست مثل نوار کاست دوران بچه گی که یادت که هست ... پر از هوا بودند ... پر از برفک ... درست مثل توی عمق سر من ... درست مثل ... توی عمق سر من ... آخ در سر من ... آخ در سر  فروغ چیست ... به جز گردش ذرات غلیظ سرخ ...

گاردلیا به فدرس : شب عجیبی ست توی لا به لای خاطره ها خوابیده ای و من از بالا  نگاه می کنم ... به تن پر دردت ... تو خوابیده ای و من دور سرت بال می زنم ... تو خوابیده ای و من دلواپس آهنگ نفس های زنده ات ... تو خوابیده ای و من از تن حادثه ها تک تک  زخم های عجیب مان را لمس می کنم ... تو خوابیده ای و من روی ملافه های سفید اینجا نقش می کشم ... نقش نرگس و بنفشه ... تنگ بلور و ... فدرس شناور میان آب های تمیز ... بادهای هموار ... "آفتاب" دیروز ... "ذره" ی امروز ... طعم گس عشق دی ماه ... لحظه ی بوییدن لاله های سرخ و زرد ... سال تازه و دعای پدر ... شبهای زیبای لعنتی تا سپیده بیدار ... تا  تو لبخند بزنی روز آغاز شود ... مرا داری کم کم از یاد می بری ... من هنوز منگ موج هجوم ضربه های روح رنجور توام ... ما فقط سهم مان از خانه خواب های سخی  است ... باد سرد پاییز ... من و تو و دو پنجره ی زنده  تا ابدیت ... تا همیشه باز ... سهم من این بود ... سهم تو این بود ... "سهم" ما ... و هر روز سهم ما کمتر و کمتر می شود ... خدایمان سخی می شود و هی رنج می بخشد تا عارف شویم ... عطار شویم ...  به ذات غم تبدیل شویم ... ابرهای سیاهش را روی سرمان الک می کند و به جای باران بی رحمی می ریزد روی سرمان ... آخ ... گاردلیا دلتنگ است ... دلتنگ تو ... دلتنگ خودش ... دلتنگ  موکتی نارنجی و سفره ای رنگین از دل خوشی های کوچک ... ببین نازنینم ... ببین گلم ... ببین نیلوفرم ... حالا که مولانا می خوانی ... حالا که  گل های بنفش" فراموشم نکن" را فراموش  می کنی ... حالا که دنیا را به همه ی مردمان ساد ه ی خوشبخت  بخشیده ای ... حالا که  عارف شده ای ... حالا که روی تن امن پدربزرگ خوابیده ای ...  حالا که من روبرویت نشسته ام و برگ های گل کوکب را از ناخن هایم بر می دارم  ... حالا  که دست مان به ماه می رسد و گل یک روزه ی نور ... هی فیلسوف ... با توام شاعر ... دیدی که یادت نبود گل های بی حباب زودتر از موعود می میرند ... دیدی ... 

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...