نکته ی روز : پیرامون خودم مرزها و دایره های مقدسی می کشم ... نیچه

به گاردلیا : توی قسمت ضبط صوت رادیوی خانه نوار کاست گذاشتم دارم از خودم خبر مهمی به اطلاع هم میهنان شریفم می رسانم قضیه خیلی جدی است ... من به خودم ماموریت داد بروم  با یک گردان از آبجو خورهای خیابان هستینگز مرکز شهر را به تصرف در بیاوریم و بعد هم عروس خوشه های اقاقی را کت بسته ببریم پیش خودم آخه می دونی گاردلیا ... ساعت چهاربار نواخته و هنوز نگاه نکرده ... باور کن ... حتی به قولی می گن ساعت انقد نواخته باد فتق گرفته بواسیرش  همزمان عود کرده باز هم نگاه نکرده هی چهار پنج تا مار  مثل رگ های آبی از گردن مرتیکه بالا رفته  باز هم نگاه نکرده ... به جون خودم ... باور کن ... د چرا می خندی ... باور کن گاردلیا ... الان هم زمان گذشت و شب لخت افتاد رو شاخه ی اقاقی خونه ی یگانه ترین یار ... جون من نخند گاردلیا ... ببین منو ... ببین چه تیپی زدم ...