نکته ی روز : شبحی باریک و تاریک و پوک و خسته ... نیچه

به گاردلیا : خبر دارم گاردلیا ... خبر دارم ... خوب می دانم دارم آرام آرام از توی گوجه های باغ حسن کرم زده می شوم ... خبر دارم می دانم گاردلیا ... می دانم دست بوته های وحشی/ رزهای صورتی از توی لا به لای بوته ای تازه ... شاداب ... زنده و مهربان دارد می زند بیرون ... خبر دارم خوب می دانم گاردلیا که سهم اقاقی  فروغ را بخشیده اند به عطر پرده ی خانه ای تازه با پنجره هایی در ارتفاعی منطبق و منطقی ... خبر دارم می دانم گاردلیا ... خبر دارم حالا گزینه های بازیگوش خودشان را توی سراسر کنکورهای دنیا برهنه کرده اند ... خبر دارم خوب می دانم گاردلیا ... عطر شوید و جعفری پیچده است توی مشامم ... بوی میوه هایی بسیار بسیار گرمسیری ... می دانم گاردلیا ... خوب می دانم خون توی رگ های سبز و آبی ... من ... از همین باریکه/کناره ی راه یک مسیر منطقی و منطبق را می گیرم و می روم تا کناره های قطب ... تا کولاک های سهمگین و ... حالا من از استوا تا قطب نصف نهار همه ی آدم های توی نقشه می شوم ... حالا که زمین دقیقن گرد نیست ... حالا که من همه ی ... ببین گاردلیا ... ببین ... خوب خبر دارم و ستاره ها از این/همین امشب به بعد به من به توی همه خواب های من به من به توی همه ی کابوس های من به من به ... دیدی گاردلیا ... دیدی ... من خوب از همه چیز خبر دارم ... ملافه ای که باد برده بود انداخت روی کناره های تجن و چشم ماهی از توی آب بسته شد و به عمق آسمان باز ...