رادیو را روشن کردم روی ایستگاه های مختلف ... ایستگاه های بیگانه ... ایستگاه های موزیکال ... ایستگاه های ... باد داغ بخاری توی صورتم می خورد و منظره ها جلوی چشمم رژه رفتند ... بوی خون مرده لخته شده از لای نایژه ها می پیچید به پر و پاچه ی ریه و کورتکس زوار درفته ی مغز ... درست روی سرعت مجاز گیر کردم چراغ روغن چشمک زد ... می دونی بهار ... صبح ها ... هر روز صبح تو را نگاه می کنم ... تو توی محوطه پنجره بازی می کنی من از پشت پنجره تو را نگاه/تماشا می کنم ... می دانی بهار ... من توی دستم به نشانه ی بگیر! بگیر! به تو تعارف می کنم و تو از روی جفت چشم هایم سایه می شوی می پری ... می دانی بهار ... من ناخن هایم را فرو می کنم توی عضلات/ماهیچه هایم بازویم کبود کبود برایت از برگ های پاییز می دهم و تو هی ریسه می روی به هیکل ریسه های خانه ی مجاور ... می دانی بهار ... من فصل آخر اولین کتابم به نام کسالت بارترین فصل/بهار هم زاد پنداری می کنم و تو ... تو جون به جونت بکنن ... بهار ... خودت را انقدر کش و قوس نده ... خودت را انقدر ... بهار ... بهار ... بهار ... بچه ها این داستان ادامه دارد ... داستان بهار ... داستان پلیدترین فصل ... بهار ... این داستان ادامه دارد بچه ها ... سرمای زمستان درشکه ی مندرس ... خوب گوش کن شنونده ی گرامی/بچه ها ... ادامه ی داستان از اینجا به بعد تازه کلی باحال میشه ... از لای پای گیرنده ها هی تکون بخورید حالا ... هی تکون بخورید حالا ...
نکته ی روز : شبحی باریک و تاریک و پوک و خسته ... نیچه
به گاردلیا : خبر دارم گاردلیا ... خبر دارم ... خوب می دانم دارم آرام آرام از توی گوجه های باغ حسن کرم زده می شوم ... خبر دارم می دانم گاردلیا ... می دانم دست بوته های وحشی/ رزهای صورتی از توی لا به لای بوته ای تازه ... شاداب ... زنده و مهربان دارد می زند بیرون ... خبر دارم خوب می دانم گاردلیا که سهم اقاقی فروغ را بخشیده اند به عطر پرده ی خانه ای تازه با پنجره هایی در ارتفاعی منطبق و منطقی ... خبر دارم می دانم گاردلیا ... خبر دارم حالا گزینه های بازیگوش خودشان را توی سراسر کنکورهای دنیا برهنه کرده اند ... خبر دارم خوب می دانم گاردلیا ... عطر شوید و جعفری پیچده است توی مشامم ... بوی میوه هایی بسیار بسیار گرمسیری ... می دانم گاردلیا ... خوب می دانم خون توی رگ های سبز و آبی ... من ... از همین باریکه/کناره ی راه یک مسیر منطقی و منطبق را می گیرم و می روم تا کناره های قطب ... تا کولاک های سهمگین و ... حالا من از استوا تا قطب نصف نهار همه ی آدم های توی نقشه می شوم ... حالا که زمین دقیقن گرد نیست ... حالا که من همه ی ... ببین گاردلیا ... ببین ... خوب خبر دارم و ستاره ها از این/همین امشب به بعد به من به توی همه خواب های من به من به توی همه ی کابوس های من به من به ... دیدی گاردلیا ... دیدی ... من خوب از همه چیز خبر دارم ... ملافه ای که باد برده بود انداخت روی کناره های تجن و چشم ماهی از توی آب بسته شد و به عمق آسمان باز ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر