ورم کردم ... نوک انگشتم ... کناره ی چشم هایم ... زیر گلویم ... ورم کرده است ... زیر گلویم ورم کرده ... یک بغض عجیب پیچیده توی سر و صورت و صدام بیا و ببین ... ورم کردم ... درست مثل آماس زنبور عبید ... درست مثل نیش عمربن خیام ... ورم کردم و این درست مثل همه ی آماس های دنیا که سرم که صورتم که صدام ... خدا خودش خلق و خوی خیابان ها را خرده خرده خراطی کرد ... خدا خودش رنگ پاشید این هوا توی سر و صورت و صدای همه ی خاطره هام ... خدا خودش را از من قایم باشک کرده ... خودش را قایم قایم تاب تاب عباسی کرده ... خدا خودش من را انداخت ... خدا خودش من را انداخت به جون همه ی سرها صورت ها صداها ... خدا خودش من را ورداشت رنده کرد توی سالادهای فصل و اصل و نسل ها ... خدا خودش من را ورداشت رنده کرد رنده کرد رنده کرد و شد پدر پیر همه ی ژپتوها و من آخرش شدم آخر همه ی پینوکیوها ... سرد ... سخت ... چوبی ... نخ ... نخ ... نخ ها ... سرها سرنخ ها ... صداها صدها ... صورت ها صورتی ... پلنگ ها بچه ها ... پلنگ ها ... پلنگ ها ...
نکته ی روز : خشنود باش چرا که اینک از زبانه ی خود می سوزی ... نیچه
به گاردلیا : دستم را بگیر توی دست هایت ... عجیب ترین نوازشگر مینیاتورها ... به این خطوط نگاه کن ... مثلن این را ببین ... این ... همینی که از اینجا عبور می کند و این ... این را قطع می کند و آرام آرام در اینجا محو می شود ... می بینی ... ببین ... این یکی را ببین گاردلیا ... به این خط نگاه کن ... چه خط هایی پر از تردید اطرافش را گرفته اند و تا دم/پیش از مچ دست مشایعتش کند ... ببین گاردلیا ... ببین این را ... می بینی چطور از توی خودش هزار هزار زد بیرون ... انگار ... حول محوری که مرکزیت ندارد می چرد می چرخد می چرخد ... کف دستم را تخت پهن گذاشتم روی سینی داغ داغ چهل و پنج دقیقه خوب ب ب ب توی مایکرویو که حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان ... حکم قضا بگردان ... حکم قضا بگردان ...
گاردلیا به فدرس : به اینجا می گویند غربت ... اینجا که ایستاده ایم ...اینجا اثری از قامت بلند البرز و سپیدی دماوند نیست ... اینجا ایستاده ایم سرباز ... پشت سنگر انتظار می کشم و خمپاره یا نمی دانم چیزی چیزکی شاید شهاب سنگی ... سنگرها آتش گرفت سرباز ... حالا من و تو بی هیچ سنگری صف اول میدان تیر سینه ستبر کردیم و باکمان نیست ... بی آرزو شدیم سرباز می بینی ... بی آرزو ... به یقین می رسیم و سبک می شویم ... یک چمدان به خنزرپنزری محل بخشیدم ...چقدر سبک شدم ...قرار بود عوضش دستی بدهد مشروط اما خب کاسبک ها زرنگ تر از ما هستند سرباز ... روی خط های عمیق که شیار می شوند ... توی همه ی این عمق ها زمان می شوند ... لا به لای تمام زمان هایی که خاطره می شوند ... باورت می شد از عصاره روح می پاشیدیم ... دستم لا به لای این خاطره ها گیر کرده ... این خاطره ها ... بخشیدمت به آفتاب تنبل همه ی عصرهای پاییزی ... بخشیدمت به کیوسک روزنامه فروشی و رزی بلند میان انگشتان سرگردان با هاله ای مینیاتوری ... صف پراکنده ی صندلی های خمار ... پیچش پک عمیق چون هم آغوشی دو شاخه نیلوفر ...بخشیدمت به بوسه های سرکش زمستان با کومورها/چوب های گداخته ... بخشیدمت به عطر یقه ی پیراهنت ... به فرودگاه ... به غربت ... به این لحظه هایی که رویای دیدن خزر برایمان شده رویا ... بخشیدمت به پدربزرگ یکتا ... سرباز ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر