انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... انگار همین دیروز بود من بودم و بذرافشان و سطح پراکنده ی دشت ناز ساری ... همین دیروز بود رفته بودم با یک عده نان بخرم ... آب بدهم ... چیزی از کناره های ماشینم مالیده شد به جفت آینه ی چشم هات ... همین دیروز ... باز تب کرده ام ... چقدر تصویر ... چقدر هوای آنوقت ها را کرده ام پسر ... چقدر دلم ... دلم ... دلم ... ماه آمده است پایین ... حجم گل چند/چندین برابر شده است/به استثنای من و مانده از شب های دورادور بر مسیر خاموش جنگل سنگچینی از اجاقی خرده و خرت و پرت های حاشیه ای ... دلم لک زده حسام ... لک لک زده ... دلم لک زده پسر ... کجایی ؟
نکته ی روز : در میان مردم بیگانه می نشینم مگر با انکار خویش آنها را تاب بیاورم ... نیچه
به گاردلیا : اینا خودشون هم نمی دونن چی می گن ... هی می گن روز روشن فندک زدم به مالم ... فندک را بدهم راستی فردا توی باغ حسن پر از گوجه و قیسی کنن ... نمی خوای چیزی بگی؟؟ چیزی بگو ... خب گاردلیا ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر