۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه

خاک ... شیر ... شکارچی ... چی ؟ چی ؟؟؟

 سوال ها همینجور پشت سر من عجیب می شدند و خداوندی که می خواستم از آن بگویم خودش را به من و یک دسته طوقی رنگ و وارنگ تقسیم کرده بود و هی پشت سرهم داد می زد/ توی کوچه: وجودم را تقسیم کرده ام ... سنگ های زیرین آسیا و ...

 

نکته ی روز : حماسه ی زردتشت به کجا انجامیده که برای دلداری دریا نیز ترانه می سراید ... نیچه

 

به گاردلیا : نشسته ام گاردلیا ... نشسته ام یک گوشه ی دنج این ماجرا ... یک جایی/جاهایی که هیچ تنابنده ای به پر و پاچه ام نتابد/ نپیچد ... نشسته ام این گوشه و دارم روی یک تکه چوب کهنه قدیمی را کنده کاری می کنم ... عکس های متعدد توی چشم هایم که هی جا می اندازند ... جای پا می اندازند روی پهنای دولای عرض چوب/چوب ها ... می دانی گاردلیا؟ می دانی ... می دانم که می دانی ... یک توفیق اجباری است ... همین دیگه ... همین ... ما که چیزی از دست ندادیم .... فقط یک وقتی/چند وقتی توی دست های خالی مان را نگاه کردیم و یکهو دیدیم قلب تپنده ی یک کبوتر بازیگوش بیرون از هر سینه ای ... حتی سینه ی  کبوتر گیریم ... دارد کف دست هایمان می تپد ... فقط دیدیم و زل زدیم توی روی همه ی آینه ها توی خانه مان ... پشت انبار ها و آب انبارهای کوچه ی پشتی ... سلطان نشست روی تخت و دست هایش را به نشانه ی اعتراض بالا برد: سرخ ترین پوست از آن کیست؟ زردی من از تو ... زردی من از تو ... زردی من از تو ... حالا گاردلیا ... حالا هم مهم نیست ... اصلن غصه نخوری ها ... توی کلمن آب ریخته ام و یگ/ک گلاب مفصل و چند تکه لیموی تازه برش خورده ی تازه از شیراز رسیده و یک مشت خاک و یک لیوان شیر ... بوی سرزمین مان را می دهد گاردلیا ... بوی تو را ... بوی خاک تن آدم را ... بوی حوا را ... می خوری ...

۱۳۸۶ آذر ۲۳, جمعه

ادم کوروش خشایاسی ...

 من حرف هایم را زده ام بچه ها ... من حرف هایم را زده ام ... گریه گری هایم ... خنده گری هایم ... اینتی گری هایم ... حالا دیگر چیزی فرقی نمی کند ...  اما حق با شماست ... حق با کسی است که می بیند ... من فدرس ساروی شاگرد رجب بذرافشان از همین جا به همه ی شما سلام می کنم ... سلام ...

 

نکته ی روز : زردتشت اگرچه رقاص است اما رقاص عنکبوت ها نیست ... نیچه

 

به گاردلیا  : بیا بخندیم گاردلیا ... به حتی پهنای اشکی که به یک ریز چشم هایت را پر کرده بود و به آن همه احساس و میل و تپش و گله و اخم و تخم و به در و دیوار کوفتن ها که بادبادک شده بودند روی یک پشت بامی که بی فلکه حتی ... روی یک لنگ در نیمه باز ... رویم را زمین ننداز دختر ... رویم را زمین ننداز  دختر ... بیا و از از دست ندادن های دنیا یکی یک دانه اش را نصیب من کن ... منم .. من ... فدرس ساروی پسر تمام عیار خدایی که وجودش جودش حضورش سجودش همه ی چیزهای درونش بعلاوه ی انکار عبورش از در و دیوار نذر من است ... من و گل های سرخ عالم دیگر/با این حساب ... با این پیشامدها/که تو هم می دانیشان ... دیگر از هم تفکیک ناپذیریم ... از فدرس به تمام/همه ی گل های سرخ و سرخ تر عالم و آدم : شناور باشید ! این فرمان من است ...

۱۳۸۶ آذر ۱۶, جمعه

منم گاردلیا ...

 گاردلیا به فدرس : گاردلیا سرزمین تو ... یک مزرعه ذرت ...انبوه ... مخوف ... پر از زخم ... زخم هایی که هلهله می کشند به دور یک زخم ... که از عشق است ...عشق ... عشق ... من ازدره ها آمده ام ... از سرزمین تن تو ... از نور ... از آفتاب ... ذره ...عشق ... تعلق ... تعلق ... و تنگنای چسبناک حلقه ا ی میان انگشت دست چپ ...  نبضم را چسبانده ام به عروق ملتهبم ... به تکان های شدید تمام سلول های خاکستری ... به پمپاژهای بی قافیه و مست قلبم ... از تکان های ممتد و منظم اتوبوس ... تا  تاریکی و گرما ودست هایی مضطرب ... تا امتداد رد  نگاهی درنده ... مثل تیزاب ... ذوب ...  ذوب ... ذوب می شدم/وم ...از پشت قله ی دماوند ... پر از پر پرنده و گرمای اجاق و و نان و سیگار و خزر ... تکان می خورم ... نفس می کشم ... یک روزنه ... آغوش ... چوبهای نیم سوز ... بوی زندگی ... سفره ی پهن ... برکت ...چشم های خندان خدا ... وعصب هایی سرشار از تعلق ... تعلق ... نرمای نوازش ... گم شدن ...گم شدن ... آسمان هفتم ... بازوان تو ... حل شدن ... سل بای سل ... بوی سیب ... و دهانی که بوی آتش و شراب می داد ... مست ... مست ... مست پیاله و چوب و پتوی نارنجی ... زیر چتر تو ... زیر سایه بان سایه ی تو ... باران بلند قهقهه می زد ... شکاف شب با چرخش چرخهای چمدان  ... زنی به دنبال تو ... تویی با قدمهایی بلند ... زنی با تنی سنگیننننن ... قلبی سنگین تر ... تعلق ... تعلق ... واقعیت ... زندگی ... سقف ... سفره ای پهن ... و انگشتانی مزین به دایره ای شنگ ...  تعلق ... تعلق ... تعلق ... چشم باز می کنم شلوار زیتونی تو ... فدرس ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...