۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

درست مثل یک ضد حال وایت ...

شهر پر شده از اتفاقات تازه ای که هنوز روی هم نرفته به هیچکدامشان عادت نکرده ام ... این جمله را توی یک کتاب قطوری به اسم مستعار "من" چاپ کرده اند: دورم را خط بکش ... دور تا دورم را ... و بده این را ادامه بدهند تا روی پیشانی ام ... سیم خاردار ماجرا ... دور تا دورش ... دور تا دورم ... کش تا کش و قوس تا قوسم ... به سیمی خاردار توصیف کنید بچه ها ...  یک اسارت دو بعدی توی/لا به لای شن ریزه های این پادگان بچه ها ...  جسم علیلم را ذلیل این بچه بازی ها نمی کنم/نخواهم کرد بچه ها ... من ... سوتی که درست همیشه همین جای ماجرا ... دیگه بازی نمی کنم ...  موچم ... مورچه ام ... بی خیال بشین بچه ها ... بی خیال ...

نکته ی روز : شجاعت بزرگترین قاتل است ... نیچه

به گاردلیا : خم شدم ...  توی چاه ... توی همه ی سوراخ های عمودی درست/ درسته رفته توی عمق زمین گاردلیا ... سرم را کرده ام توی چاه/چاهک گاردلیا ... هی داد نمی زنم ... داد نمی زنم ... پیچیده ام توی خودم ... خم شده ام تا کمر/کمرکش و هی به خودم/توی خودم ... داد نمی زنم ... چیزی/چیزکی گیر کرده/گیر شده توی استخوان توی زخمم و هی ... داد نمی زنم گاردلیا ... داد نمی زنم ... باور کن ...  قسم نمی خواهد ... درست مثل لیست بلند و بالای همه ی قسم هایی که این روزها پشت سر هم برایت می خورم ... درست مثل همه ی آن ها گاردلیا ... چیزی زیادی شده است ... چیزی زیاد آمده است گاردلیا ... شکر ریختم توی چای ...  چند حبه قند ... این دست ... اون دست می کنی و من ... چیزی زیاد آمده است گاردلیا ... چیزی زیادی آمده است ... نزدیک آمده است گاردلیا ... نزدیک آمده است ... درست مثل همین الان ... نفس هایت ... مثل گرمای توی عمق ریه هایت ... وایت گاردلیا ... وایت ... درست مثل گرمای نفس هایت زیر لاله ها و نسترن های گوش  ... درست مثل ریه هایت گاردلیا ... درست مثل ریه ها ... وایت گاردلیا ... وایت ...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه

دستمال های توالت/ فال حافظ ... من ...

 خونه مانم را برداشتم کشیدم به قهقرا ... سوت عجیبی می کشم ... تجمع مجموعه ی عجیبی از قصه ها... خونین جگرم انگار ... خونین جگرم  ... انگاره های یونگ را ریخته ام گوشه ی لپم و هی تف پشت تف ... هی تف پشت تف ... سوزن های نخ نشده را بردارید بچه ها ... سوزن های نخ نشده شن های توی گوشم ... شن ریزه های توی گوشم ... عادت عجیبی است این گوش پاک کن نکن ها ... بچه ها ... بچه ها ... بچه ها ...

نکته ی روز : کسی که بلندترین نردبان را در اختیار دارد می تواند تا پست ترین نقطه نیز فرود آید ... نیچه

به گاردلیا : شعرهایم بوی نان سنگک شده می دهند گاردلیا ... یاد مرد وانت سوار تخم مرغ فروش شهر که روی پشت وانتش نوشته بود: شانه ای برای شما ...  شانه ای ... این را تکرار می کنم و بعد ... هق هق غریبی  ... شانه هایم را می لرزند ... از دم ... اشک که پرده در شود گاردلیا؟ پرده که به در شود گاردلیا؟ پرده ی آبی آشپزخانه کشیده می شود روی تمام خاطراتم و بوی عجیبی می گیرم ... از ته مانده های خودم جمع کرده ام توی کیسه پلاستیک های دست دوم و یک عالمه ولگرد خیابان گرد ... من ... گاردلیا ... من ... دستمالی از لول دستمال توالت جدا می کنم ... به این صندلی لعنتی تکیه می دهم و نفسی تازه می کنم ... انگشتاهایم کلید های تازه ای را روی این صفحه ی لعنتی جستجو/سرچ می کنند ... کلیدهای گویا ... کلیدهای شفاف ... کلیدهای بیانگر ... کلیدهای قفل های ناگشوده ... سوال های تلنبار ذهنم ... کلید همه ی چراهایی که در تمام/سراسر زندگیم گند زدند به خاطره هایم ... کلیدهایی که به این سوال لعنتی جواب بدهند چرا بعضی از خاطره ها در خاطرم هرگز به خاطر هیچ خاطره ای خاطره نمی شوند ... صورتم را اصلاح می کنم ... لبخند می زنم ... پر از خنده ... مثل همیشه ... صورت مسئله که مسئله ای نیست گاردلیا ...  خدا دستمال های توالت را برای همین آفرید ... در روز چندم حالا ... فقط خدا می داند گاردلیا ... فقط خدا می داند ...

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

ناز با گاز/ اومممم ... گرچچچچچ .

منگم کمی ادویه پاشیدم لا به لای سوخاری های این باگت/نون فرانسوی فروش محلمون ... منگم و سنگ بزرگی بلند کرده ام به نشانه ی نزدن ... به سنت های این حوالی پایبندم ... به اسم پدرم روی پیشانی شهر حک شده ... به باقالا ... به اعصاب کبود ... میگرن این روزها امانم را بریده ... خسته ای را روی بیلبورد شهر می برند .... شانه به شونه و نقش یک آدم آهنی دارد به من/به ما دهن کجی می کند ... خودم را استثنا قرار داده ام و یک بیلیط از شرکتی واحد خریدم  نشسته ام توی نخ قناری را سوزن می کنم ... می بینید بچه ها؟ می بینید؟؟ این همه تصویر ریخته ام روی پیشانی نوشت این تقدیر و ورق های کهنه ی اسناد رسمی خانه را ورق می زنم ... یک بار به سطرهای بالا مراجعه کنید ... توی سطر نهم مدفونم ... کسی که مثل هیچ کس هست/است ... سنجاب آب داب .

 

نکته ی روز : در چشم گوسفندان دیگر دانشمند نیستم خجسته باد سرنوشتم ... نیچه

به گاردلیا : با یک قلموی کهنه/ دستی که هفتاد سال نقاش است ... کشیده شدم ... با رنگی که روغن این ماجراست ... کشیده شدم گاردلیا با اخمی که تخم این ماجراست ... کشیده شدم گاردلیا ... یک بعد از ظهر آرام با یک پارک کسالت بار ... با تو ... با دو لقمه نون و کالباس ... یک ظرف یکبار مصرف کتلت ... یک ظرف سالاد/خیارشور ... کشیده شدم ... یک بعد از ظهر کسالت بار ...  سبزی آرام  عجیب و طولانی  ... من/ خودم و تو/ و تو گاردلیا ... کشیده شدی ... وسط این ماجرا ...  پشت دستت ... نگاه کن/ ببین ... استخوان های ظریفی زده است بیرون ... رگ های قشنگی کشیده شده اند روی همه ی قسمت ها و سرنوشت ها ... رگ های قشنگی گاردلیا ... رگ های قشنگی که ... نازم کن گاردلیا ... نازم کن ...   در همین لحظه برگشتم ... توی سینی دور تا دورم را هفت یا هشت تا سین ... سینما کرده اند ... من و گاردلیا یک پارک ... سبز آرام کسالت بار ... کالباس/ کتلت/ خیارشور/ سالاد/ باگت ... یه گاز من ... یه گاز تو ...

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

والدیسنی به روایت یک ساکسیفونیست که در فرانکفورت واسه خرای پاندا سه تار می زد ...

یک نفر موجود بنفشم این روزها/همین روزها یک نفر بیگلی بیگلی توی همه ی لا به لاهای همه ی دست هام/پاهام ... یک نفر گوریل با مقدار متنابهی انگور به شکل انگوری توی همه ی شهرها باغ ها مزارع مراتع تاکستان ها و استان استان استان ها و غیره/قس علی ذلک سابق!!! جمع آوری شده است ...  یک نفر گوریل با یک نفر که این روزها هی بیگلی بیگلی می کند توی گوشم ... توی دستم هاااااا می کند به رسم تحویل نشدن همه ی سال های قبل ... یک نفر بیگلی بیگلی شده پشت فرمان یک نفر پیتک ...  یک نفر گوریل برایم فرق چندانی نمی کند موز تویی یا نی من موزم ... نی تو موزی ... نی تو هم موزی ... هم من موزم ... هم تو موزی ... هم من موزی ... من با تو چنانم ای نگار موزتنی ، کاندر غلطم که من موزم یا تو موزی ...

نکته ی روز : من مثل دانشمندان بلد نیستم جوری وانمود کنم که به سادگی فندق شکستن در حال کسب دانایی هستم ... نیچه

به گاردلیا : سوز عجیبی می آید گاردلیا ... سوز عجیبی ... جفت دست هایم قلم شده اند توی جیب هایم ... توی شال گردن گردن کردن هایم ... سوز عجیبی می آید ... مچاله شدم زیر این لحاف نموری چیل تیکه ی نفت خورده ی مادربزرگ که چی؟؟ ... هی بپیچم به خودم توی جاده که چی؟؟ ... توی راه ها ... توی همه ی بی راهه ها ... ببین گاردلیا ... ببین ... هوای پسش با من ... هوای تو را هم داشتن با من ... با اینکه هیچوقت ... ببین گاردلیا ... ببین ... به همه هواهای این حوالی به حوای خانگی ... به سوت و کور این ذهن مثلن ... ببین گاردلیا ... ببین ... هوا بد سوزی دارد ... گرگی که هار نباشه گرگ نیست  دانلداکه/ میکی موسه ... دیدی گاردلیا ؟؟ دیدی ؟؟ 

گاردلیا به فدرس : ادامه ي رشته هاي انگشتانم به آسمان مي رسد ... به تكان تكان زنجير تابي معلق و خنده هاي بلند "اما" ... با همان سر كشي هاي آشنا و اخم هاي مهربان تو ... توي دلم تاب مي خورد ... مهتاب مي آيد و از پشت پنجدري با آن پنجه هاي جادوييش روي عبايت جا/رد مي اندازد... گوشم سوت مي كشد از ناله ي  صد فشنگ  هنوز خوابيده ... چشم هايم  به سايه ي دو بال بلند روي آسمان خيره مي شود ... كه مي پرد كه مي برد  به نمي دانم كجاي اين قصه كه عاقبت روزي به ايستگاه  آخر خواهد رسيد و خوشحال پياده خواهيم شد: حوضي تميز و رخت هاي تمام شسته ي صفيه... قلبت به گوارايي شربت بهارنارنج  ... استراتانگوف مي شود نشئگي ناميراي  ودكايي از مسكو ...و اين ترانه ها ...اين ترانه ها ... ترانه هاي ابدي ... ميراث ما به تمام گوش هاي مرده ...تابم بده ... محكمتر ... تابم بده تا از سر سرزمين هاي پدري و نان نخودچي هاي تاريخي بي هيچ اشكي بگذرم ... تا هندوانه و پنير را صبح بخير گويان به سفره ي صبحمان راه دهيم ... تا دست بندهاي سبك با هر فوت سنگين، سنگين تر شوند ... تا كودك فردا به كوچكي كف/روي  دست هايمان نماند/نيفتد ... تا ما ديگر زخم نزنيم به زخمه هاي اين تن ...تن ...تن خسته ... تا برسيم به دست هاي بلند زني كه دامن خدا را چنگ مي زد  و خدا به خود مي پيچيد از شرم ... حالا ببين كه اين تسبيح ادامه ي رشته هاي انگشتانم شده ... ببين ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...