نکته ی روز : در چشم گوسفندان دیگر دانشمند نیستم خجسته باد سرنوشتم ... نیچه

به گاردلیا : با یک قلموی کهنه/ دستی که هفتاد سال نقاش است ... کشیده شدم ... با رنگی که روغن این ماجراست ... کشیده شدم گاردلیا با اخمی که تخم این ماجراست ... کشیده شدم گاردلیا ... یک بعد از ظهر آرام با یک پارک کسالت بار ... با تو ... با دو لقمه نون و کالباس ... یک ظرف یکبار مصرف کتلت ... یک ظرف سالاد/خیارشور ... کشیده شدم ... یک بعد از ظهر کسالت بار ...  سبزی آرام  عجیب و طولانی  ... من/ خودم و تو/ و تو گاردلیا ... کشیده شدی ... وسط این ماجرا ...  پشت دستت ... نگاه کن/ ببین ... استخوان های ظریفی زده است بیرون ... رگ های قشنگی کشیده شده اند روی همه ی قسمت ها و سرنوشت ها ... رگ های قشنگی گاردلیا ... رگ های قشنگی که ... نازم کن گاردلیا ... نازم کن ...   در همین لحظه برگشتم ... توی سینی دور تا دورم را هفت یا هشت تا سین ... سینما کرده اند ... من و گاردلیا یک پارک ... سبز آرام کسالت بار ... کالباس/ کتلت/ خیارشور/ سالاد/ باگت ... یه گاز من ... یه گاز تو ...