منگم کمی ادویه پاشیدم لا به لای سوخاری های این باگت/نون فرانسوی فروش محلمون ... منگم و سنگ بزرگی بلند کرده ام به نشانه ی نزدن ... به سنت های این حوالی پایبندم ... به اسم پدرم روی پیشانی شهر حک شده ... به باقالا ... به اعصاب کبود ... میگرن این روزها امانم را بریده ... خسته ای را روی بیلبورد شهر می برند .... شانه به شونه و نقش یک آدم آهنی دارد به من/به ما دهن کجی می کند ... خودم را استثنا قرار داده ام و یک بیلیط از شرکتی واحد خریدم نشسته ام توی نخ قناری را سوزن می کنم ... می بینید بچه ها؟ می بینید؟؟ این همه تصویر ریخته ام روی پیشانی نوشت این تقدیر و ورق های کهنه ی اسناد رسمی خانه را ورق می زنم ... یک بار به سطرهای بالا مراجعه کنید ... توی سطر نهم مدفونم ... کسی که مثل هیچ کس هست/است ... سنجاب آب داب .
نکته ی روز : در چشم گوسفندان دیگر دانشمند نیستم خجسته باد سرنوشتم ... نیچه
به گاردلیا : با یک قلموی کهنه/ دستی که هفتاد سال نقاش است ... کشیده شدم ... با رنگی که روغن این ماجراست ... کشیده شدم گاردلیا با اخمی که تخم این ماجراست ... کشیده شدم گاردلیا ... یک بعد از ظهر آرام با یک پارک کسالت بار ... با تو ... با دو لقمه نون و کالباس ... یک ظرف یکبار مصرف کتلت ... یک ظرف سالاد/خیارشور ... کشیده شدم ... یک بعد از ظهر کسالت بار ... سبزی آرام عجیب و طولانی ... من/ خودم و تو/ و تو گاردلیا ... کشیده شدی ... وسط این ماجرا ... پشت دستت ... نگاه کن/ ببین ... استخوان های ظریفی زده است بیرون ... رگ های قشنگی کشیده شده اند روی همه ی قسمت ها و سرنوشت ها ... رگ های قشنگی گاردلیا ... رگ های قشنگی که ... نازم کن گاردلیا ... نازم کن ... در همین لحظه برگشتم ... توی سینی دور تا دورم را هفت یا هشت تا سین ... سینما کرده اند ... من و گاردلیا یک پارک ... سبز آرام کسالت بار ... کالباس/ کتلت/ خیارشور/ سالاد/ باگت ... یه گاز من ... یه گاز تو ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر