نکته ی روز : من مثل دانشمندان بلد نیستم جوری وانمود کنم که به سادگی فندق شکستن در حال کسب دانایی هستم ... نیچه

به گاردلیا : سوز عجیبی می آید گاردلیا ... سوز عجیبی ... جفت دست هایم قلم شده اند توی جیب هایم ... توی شال گردن گردن کردن هایم ... سوز عجیبی می آید ... مچاله شدم زیر این لحاف نموری چیل تیکه ی نفت خورده ی مادربزرگ که چی؟؟ ... هی بپیچم به خودم توی جاده که چی؟؟ ... توی راه ها ... توی همه ی بی راهه ها ... ببین گاردلیا ... ببین ... هوای پسش با من ... هوای تو را هم داشتن با من ... با اینکه هیچوقت ... ببین گاردلیا ... ببین ... به همه هواهای این حوالی به حوای خانگی ... به سوت و کور این ذهن مثلن ... ببین گاردلیا ... ببین ... هوا بد سوزی دارد ... گرگی که هار نباشه گرگ نیست  دانلداکه/ میکی موسه ... دیدی گاردلیا ؟؟ دیدی ؟؟ 

گاردلیا به فدرس : ادامه ي رشته هاي انگشتانم به آسمان مي رسد ... به تكان تكان زنجير تابي معلق و خنده هاي بلند "اما" ... با همان سر كشي هاي آشنا و اخم هاي مهربان تو ... توي دلم تاب مي خورد ... مهتاب مي آيد و از پشت پنجدري با آن پنجه هاي جادوييش روي عبايت جا/رد مي اندازد... گوشم سوت مي كشد از ناله ي  صد فشنگ  هنوز خوابيده ... چشم هايم  به سايه ي دو بال بلند روي آسمان خيره مي شود ... كه مي پرد كه مي برد  به نمي دانم كجاي اين قصه كه عاقبت روزي به ايستگاه  آخر خواهد رسيد و خوشحال پياده خواهيم شد: حوضي تميز و رخت هاي تمام شسته ي صفيه... قلبت به گوارايي شربت بهارنارنج  ... استراتانگوف مي شود نشئگي ناميراي  ودكايي از مسكو ...و اين ترانه ها ...اين ترانه ها ... ترانه هاي ابدي ... ميراث ما به تمام گوش هاي مرده ...تابم بده ... محكمتر ... تابم بده تا از سر سرزمين هاي پدري و نان نخودچي هاي تاريخي بي هيچ اشكي بگذرم ... تا هندوانه و پنير را صبح بخير گويان به سفره ي صبحمان راه دهيم ... تا دست بندهاي سبك با هر فوت سنگين، سنگين تر شوند ... تا كودك فردا به كوچكي كف/روي  دست هايمان نماند/نيفتد ... تا ما ديگر زخم نزنيم به زخمه هاي اين تن ...تن ...تن خسته ... تا برسيم به دست هاي بلند زني كه دامن خدا را چنگ مي زد  و خدا به خود مي پيچيد از شرم ... حالا ببين كه اين تسبيح ادامه ي رشته هاي انگشتانم شده ... ببين ...