۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

عکسم برعکس افتاده بود توی چاهک ... خودم دیدم ...

خلاصم کن ... گوسفند این را گفت و گلویش را با کارد سلاخ/ قصاب تراز/ صاف کرد ... خلاصم کن ... گفت و خودش را پرت کرد پایین  ... خلاصم کن ... خرده خمیر پیکان زیر هیجده چرخ لنگه لنگه متفاوت نامتقارن کشیدند بیرون ... مال من خاش خاشی بود دو آتیشه قربون دستای تاول پینه بسته ی اوستا بشم ... رفت ... نرفته برگشت ... باد ... باد منطقی منطقه رو به گند کشید ... توی چشم گاو یک گونی شن کش کشیدند زارعان بی پدر مادر ... توی دلم آشوب بود ...  دستم رو بردم بالا به نشونه ی اعتراض هفت نفر از گروهان مخصوص دستم را بستند به رگبار تندرهای موسمی ... تند باد تند تند عبور کرد میلیادها میلیارد میخ بیخ گلویم را گرفت  ... تف کردم ... یک مشت  لا و به لای زبانم دندان توی لپم خون و لاشه برداشت ... تف کردم  صورتم افتاد روی زمین چیزی شبیه مغز جم جم جمه شد  لا به لای افکاری که ... بین فرمون و صندلی عقب چیزی نوک تیز مثل پیکان زنگ زده خلال شد بین کناره ی قلب و توی ششم/ریه هایم ... خلال ... خلال ... دفتر رو برداشتم  رفتم بالای صخره کنار جاده با مداد انقدر کردم توی گوشت خورشید خاموش شد ... شن پاشید ... شن پاشید ... شن پاشید ...

نکته ی روز : فرق است بین تنهایی و افسردگی ... نیچه

به گاردلیا :  چیزی مثل جزیره خدا انداخت رویم شب آن زیر میر می لرزم گاردلیا ... در محدوده ی استعاره  موچینی شاخش جا مانده توی قسمت سفید حدقه ... تصویر یک تعجب بلند مدت خشک شده  چیزی شبیه نگاه ...  یادم هست گاردلیا یادم هست ... رشد می کند ... زیبا می شود ... گل می دهد ... بین موها و کمرت سخت می شود کار را سخت می کند ... خندقی از صدف  ... ماهی موجود متوحشی که بزرگ می شود ... فدرس سرفه می کند ... گارد ... گاردل ... گاردلی ... یا ... چیزی شبیه چیزی این جوری/فرمی ... گاردلیا ...

۱۳۸۸ فروردین ۱, شنبه

بهار شده است بچه ها ... بهار شده است ...

 توی یک چتر جمع می شوم  مرا می بلعد لا به لای پره ها چرخه ها چرخ دنده ها جمع می شوم مچاله مچاله مچاله مچاله  ... توی چتر من ... جمع می شوم ... هوا صاف می شود ... آفتاب می شود ... مهتاب می شود ...  زمستان می رود عید می شود بهار می شود ... تن من ... بریده بریده ... زخم زخم ... شرحه شرحه توی چتر  ... توی چتر چرخ می شود ... فدرس ساروی ... پسر یخ زده ی منظره ی رو به غروب در یک عکس مونتاژ شده در تابلویی منسوب به دیواری خراب تر از هر عارفی مست ... چتر به جا رختی آویزان شد و آخرین قطره های باران چکید ... همه ی اتاق/فرش اتاق را خون گرفته  ... چتر ... باز ... باز ... می ... شود ... باور کنید ...

نکته ی نوروز : جهان همچون باغی مشتاق دیدار توست ... نیچه

به گاردلیا : توی یک مشت پر از گلبرگ سرخ رز توی یک مشت خاک کردم با/از ریشه های بوته ی گل سرخ ... بهار شده  ... گل افسون شناورش را فرستاد سوار بشوم  مست مسخ بشوم ... کنار شط نشستم دستم تا مچ تا آرنج تا کتف ... دلم توی یک مشت ... ریشه ... گل برگ ... دستم  توی یک مشت توی مشتم دلم است/هست تا دسته توی کف  صابون چنگ چنگ چنگ ... بهار شده است گاردلیا ... بهار شده است ... دلم را گیره می زنم به بند رخت ... جلوی آفتاب خشک شود  ... دلم خوش/ک شده گاردلیا ... بهار شده گاردلیا ... بهار شده ...

گاردلیا به فدرس : دل سرما زده  از  امروز می گوید از تحویل/حلول/متحول شدن ... زمین می چرخد من هم می چرخم  ...   می گردد می گردم ... تو می شوی مرکز زمین من می چرخم/می گردم دور تا دورت ... تو می شوی تک گل قرمز قالی  من پودی که دورت حلقه زده ... تو می شوی نیلوفر آبی وسط این حوض من خزه ی دست به دامانت آویخته ... تو می شوی خورشید من غبار دور سرت ... تو می شوی  مهتاب من حشره ی منگ و مسخ نور سفید ..."تو می شوی ماهی قرمز تن تن های تنگ من" ... تو می شوی فدرس من ... من گاردلیایت ... می چرخم  می چرخم دور تا دورت ... دور سرت ... دور تنت ...دور همه ی ابعاد وجودت ... بوسه می ریزم روی انگشت مینیاتورت ... روی همین ذهن یاغی فیلسوف ...  هفت سین من توی وسط سفره نشستی ... با کشیده گی "س" آخر که مست می کند ...  مست می کند ... مست می کند ... می خندی ذوب می شوم /حل می شوم ...  می خندی  فصل عوض می کنم ... می خندی تحویل می شوم عطر خنده ات روی سطح  "زمین" پخش می شود ... عیدت مبارک فدرسم ... عیدت مبارک ...

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

برای چشیدن همیشه یک تماس از نوک زبان کافی است ....

اینجا در من با من از من به من هیچ چیز با اتیکتی انتظارتان را نمی کشد بکشید بیرون لطفن ...

نکته ی روز : فقط انسان است که می خندد زیرا که شدت رنج او را از اختراع خنده ناگزیر کرده ... نیچه

به گاردلیا : طعم گیلاس داشت ... طعم سبز سبزه ها ... طعم طعم ها ... اسانس بود ... عصاره ... کنسانتره ... طعم عجیبی داشت ... طعم قرمز طعم خنک زیر آفتاب ... طعم صدای عبور نزدیک  قطار سریع السیر از روی ریل به فاصله ی چند سانت ... طعم عجیبی داشت ... گیلاس بود ... انبه ... ترشی لیته .... طعم خاص یک حادثه داشت گاردلیا ... هجوم بیست و پنج هزار و ششصد و پنجاه و هفت پرنده/پرستو یحتمل و بعد ... طعم عجیبی داشت گاردلیا ... دستم را کردم تویش به اندازه ی آرنج توی چیزی نرم و چسبناک فرو رفت مایعی غلیظ همه ی عصاره ی روحم را اسانس کرد  کنسانتره ریخت بیرون پاشید بیرون گاردلیا ...  دستم را تا ته کردم توی سرنوشت چسبید هجوم آن همه پرنده روی/دور سرم ... می دانی گاردلیا ؟ می دانی ؟ طعم عجیبی داشت ... طعم گیلاس بود یا ... من آرامم گاردلیا ... آرام ... درست مثل پتکی تازه همین الان خورده  توی سر کسی سرد بی مصرف انداخته باشند گوشه ی انبار  ... مثل پتک سنگین ... آرام ... سرد ... منتظر ... تباه شده ... تباه شده ... تباه شده ... تباه شده ... طعم عجیبی داشت درست مثل طعم پیچ کناره چرخ قطار  ... درست مثل طعم دستگیره ی در خروج اضطراری ... درست مثل طعم بستنی یخی های پرتقالی بیست سال پیش شیراز ...  مثل طعم گیلاس ...  

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

گوشه ی بامی که سوت می کشد .

 خون به معنای باتلاق خونمردگی دمل فرض بگیری ریخت پای این عصای بی پا ... بیا بیا بیا بیا ... تازه ام کن ... تازه تر ... بیا بیا بیا بیا ... پنبه از گوشم بکش یک پریود کوتاه مغز چنازه اش جنار کند دو سمت خیابان پهلویی ... ستاره به دستم نگاه کرد: دارد کهنه می شود معنی تازه جستجو کنم ... خون دماغش را به معنای واقعی آزار داد و پنبه که از سر شب چپاند توی سوراخ داشت خشک می شد به جداره ی مجاری تنفسی ... و بذرافشان ... ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم ... امید ز هر کس که بریدم بریدم ... دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند ... از گوشه ی بامی که پریدیم ... پریدیم ...

نکته ی دیروز : پیش از هر چیز خود را باور کنید زیرا آنانکه خود را باور ندارند همواره دروغ می گویند ... نیچه

به گاردلیا : دلت درد می کند ... نبات توی دلم داغ شده ... تنت سرد شده گرم می شود  ... پلک می زنم پلک می زنم  ... توی غمت چیزی شبیه شادی غنج می رود  ... به گوشم رسید ... توی یک کف دستت یک شاه/پرپرک می زند توی یک دست بی بی بی دل گوش می کند  ... توی خیالت داری بحث می کنی ...  قانع می کند ...  قانع می کنی ... سیگار دود می شود ... سوز عجیبی می آید ... گرگ بچه می کند ... توله پس می اندازد خون به تناسل نسل می دهد جفت می گیرد ... تابستان عجیبی است ...  توی تنگ لعاب آبی دوغ کردم  توی بالکن شب است انگشت بر پوست نازک کشیده ی تن تو می کشم گاردلیا ... پوست کشیده و نازک تن تو ... پوست نازک و کشیده ات ... کشیده شد روی طبله ی خالی درخت بامبوا ... پنج کیلو کاه تازه خشک شده سفارش دادم ... برای توی دلم که تویش شاخ نبات داغ شد  ... برای پلکم که ... برای گوشم که ... سوت عجیبی می کشد گوشم گاردلیا ... سوت عجیبی  ...

گاردلیا به فدرس : ظهر تابستان بود ... زیر پنکه خوابیده بودی ... آرام عمیق در عمق سرخ آفتاب تموز ... آفتاب روی نیمی از صورتت افتاده بود لای پلک هایت کمی باز ... باد بازیگوش پنکه با لاله ی گوشهایت بازی می کرد ... دست های بزرگت دورم حلقه شده بود و پاهایم لای زانوانت اسیر ... سفت چسبیده بودی به من ... سفت ... تو خوابیده بودی گوش من دنبال وز و وز مگس ها بود ...  دنبال بال بال زدن پنکه برقی ... به دنبال آب شدن آهسته ی یخ شربت توی پارچ ... تو خوابیده بودی نگاه من به بالا و پایین رفتن عنکبوت گوشه ی سقف بود ... به تار و پود ها ... یکی رو ... یکی زیر ... یکی زیر ... یکی رو ... تو خوابیده بودی باغچه خودش را زیر آفتاب ولو کرده بود ... تو خوابیده بودی و من ... کم کم تنم را سر دادم /کشیدم از لای زانوانت /دست های بزرگت ... بوی گل می دادی ... توی باغچه نشستم کف مرطوب همین باغچه  که عجیب بوی زندگی می داد ... کف همین باغچه با پیچش عجیب پیچک سبز ... روی کف باغچه کنار همین خرخاکی های خوشبخت ... کنار همین خرخاکی ها که با یک سیب زمینی پخته به معراج می رسند ... همین هایی که خطوط دست مرا می شناسند و تن کوچکشان را پهن می کنند زیر نوازش چشم های من ... سایه بلند عبایت روی سرم سایه می کند ... ظهر تابستان است بیدار شده ای به بازی عجیب انگشتهای من و خرخاکی ها خیره شدی ... سایه تو از پدر بلند تر است ... حتی از پدر بزرگ ... خیلی بلند تر ... خیلی ... حشره ها خوشبختند فدرس ...  و گاردلیا هنوز کودک ... ظهر تابستان است ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...