خلاصم کن ... گوسفند این را گفت و گلویش را با کارد سلاخ/ قصاب تراز/ صاف کرد ... خلاصم کن ... گفت و خودش را پرت کرد پایین ... خلاصم کن ... خرده خمیر پیکان زیر هیجده چرخ لنگه لنگه متفاوت نامتقارن کشیدند بیرون ... مال من خاش خاشی بود دو آتیشه قربون دستای تاول پینه بسته ی اوستا بشم ... رفت ... نرفته برگشت ... باد ... باد منطقی منطقه رو به گند کشید ... توی چشم گاو یک گونی شن کش کشیدند زارعان بی پدر مادر ... توی دلم آشوب بود ... دستم رو بردم بالا به نشونه ی اعتراض هفت نفر از گروهان مخصوص دستم را بستند به رگبار تندرهای موسمی ... تند باد تند تند عبور کرد میلیادها میلیارد میخ بیخ گلویم را گرفت ... تف کردم ... یک مشت لا و به لای زبانم دندان توی لپم خون و لاشه برداشت ... تف کردم صورتم افتاد روی زمین چیزی شبیه مغز جم جم جمه شد لا به لای افکاری که ... بین فرمون و صندلی عقب چیزی نوک تیز مثل پیکان زنگ زده خلال شد بین کناره ی قلب و توی ششم/ریه هایم ... خلال ... خلال ... دفتر رو برداشتم رفتم بالای صخره کنار جاده با مداد انقدر کردم توی گوشت خورشید خاموش شد ... شن پاشید ... شن پاشید ... شن پاشید ...
نکته ی روز : فرق است بین تنهایی و افسردگی ... نیچه
به گاردلیا : چیزی مثل جزیره خدا انداخت رویم شب آن زیر میر می لرزم گاردلیا ... در محدوده ی استعاره موچینی شاخش جا مانده توی قسمت سفید حدقه ... تصویر یک تعجب بلند مدت خشک شده چیزی شبیه نگاه ... یادم هست گاردلیا یادم هست ... رشد می کند ... زیبا می شود ... گل می دهد ... بین موها و کمرت سخت می شود کار را سخت می کند ... خندقی از صدف ... ماهی موجود متوحشی که بزرگ می شود ... فدرس سرفه می کند ... گارد ... گاردل ... گاردلی ... یا ... چیزی شبیه چیزی این جوری/فرمی ... گاردلیا ...