۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

یک پیت نفت تف کن تو ...

 این جا/این قسمت شهر زخمی است بچه ها ... خون به معنای/شکل فاضلاب دارد از لای این نرده ی خوابیده از لابه لای آسفالت و تف آفتاب زده می زند بیرون توی همه ی سطح شهر را جراحت برداشت بچه ها ... شهر زخمی است  ... این/همه ی این قسمت شهر را باند برداشت ... پنس ... گاز ... نفت ...  نفت زد بیرون  ... از این جا ... این قسمت ... عنبیه ی چشمم ... عمق پشت پرده ی گوش ... از چرک لا چرک های لا به لای خطوط کف دست از منفذ پوست و دریچه ی قلبم نفت زد بیرون بچه ها ... پنس ... گاز ... استریل استریل استریل ... باند باند باند ... دکتر تف کرد توی زخم بیمارم با این استدلال که حاوی مواد ضد عفونت چرک کثافت و لجن است این بیمار ... دکتر تف کرد توی ظرف چرک تاب بیست لیتری پلاستیکی که یادم می آید همه ی زمستان منتظر هجده یا نوزده لیتر نفت بدمصبی بود مادرم مجبور نشود با آب صفر درجه ژاکت  و پلیورم را بشورد ... دکتر تف کرد توی سرزمین مادری آباد شد ناچار ناچار ناچار آباد شد ... این را گفتم نفت شد ریخت روی کاغذ روی لپ تاپ روی قسمت تاپ نمودار صعود سقوط بازار بورس اوراق بهادار ... این طنز حاوی مطالب چرکلیدی است به وسیله ی آن می توانید درب بسیاری از درهای فاضلاب کف خیابان ها را بردارید ببینید آن زیر میرها چه خبر است لا به لای زخم  ... متن گندیده ای است  ... طوطی شکرخواه را ... طوطی شکرخواه را ... مادرم را نفت برداشت دارم بی هوا کبریت ها را یکی به یکی بی خطر می کنم ... دارم خطر می کنم ... یکی به یکی ... کبریت ها را ... کبریت ها را ... کبریت ها را ... یک نفر که از اوراق سهامدار بهادار چیز می فهمد حالا یک برس بکشد سر این ماجرا ... شیپیش ها را که کرایه می دهند یکی روزی صدتومان با شرایط اقساطی به شکلی لیزینگ ... شیپیشتیم دکتر جون ... تف کون ... تف کون ... تف کون ...

نکته ی روز : از "بدترین چیز" برای رسیدن به "بهترین چیز" گریزی نیست ... نیچه

به گاردلیا : فدرس راز کلمات را می داند ... فدرس کلمات را می داند/می شناسد گاردلیا ... توی این خمره توی این جعبه باکس کفش ورنی آهنگ وبلاگم گاردلیا ... فدرس پیچ شد توی چند تکه استخوان  ... خونم دم کرده ی چای لاهیجان است و غده ی لنفاوی فوق کلیوی سالهای سال است عقد اوهام سرخ چند شقایق وحشی است برای تو گاردلیا ... برای تو ... سینه ام را صاف می کنم حوا را از تویش می کنم بیرون ... فوت می کنم ... جشن به این همه بادکنک احتیاج نداشت گاردلیا ... این بادکنک به این همه جشن نیاز نداشت  ... بعد سوم از چشم حشره به بیرون از شیشه نگاه کرد و دنیایی از برگ توت که باید بخوریم ... گاردلیا از این جای متن به بعد روی میز ضرب گرفته گوش نمی کند ... پیچ ها را باز می کنم ... قطعات لاستیکی را توی جعبه باکس خمره می چینم درب درش را می بندم  ... فدرس فقط یک کلمه است گاردلیا ... یک کلمه  ... تو بگو ...

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

پشت اقاقیرها گیرها ...

کنار همین یادداشت را بگیرید چیزی که می گویم کناری یادداشت کنید ... این حرف آخر حجت است ... یک بار برای همیشه ... ستایش خدای را عز و جل که مخلوطی است از آب سیب و خرده های گلابی توی ته مایه ی  آب رقیق انار ... انار این/همین میوه ی بهشتی ... دستم را می شورم  شوریده و پاک می ایستم رو به روی درگاهش ... کنار زنگ اف اف سه بار زنگ می زنم با ذکری شامل کلماتی که تکرار می کند: من را بپذیر ای پدربزرگ صاحب خانه من را بپذیر و بعد ... بعد نوری به قطر چند میلی متر و کشاله ای به طول نود و نه درصد تاریکی از بغل و کناره ی زنگ زده است بیرون می چینم لوله گرد می کنم میذارم توی جیب شلوار ... در باز می شود  مرا تنگ بغل می گیرد می کشد تو طوماری از خاطره ها ... طوماری که یک سرم افتاد ده ها کیلومتر عقب تر  یک سرش سر خودم مثل رل گرد دستمال توالت پرتاب شد به جلو سبک تر سبک تر و سبک تر نازک نازک تر ... نازک آرای تن ساق گلی دستش را توی دست تازه گذاشت/از دیروز عطر مرطوبی می پیچد توی خماری ها ...  خرطومم را می کنم توی گل و لای های مرداب آفریقایی چند لایه می پیچم دور تا دور تنم ... دمش را کژ می کند مژ می کند کژدم ...

نکته ی روز : کاش می توانستید از نیمه خواستن دل بکنید ... نیچه

به گاردلیا : سرگذشت عجیب  خرخاکی عجین شد با سرنوشت دونه دونه ی خاک ... با سرنوشت جانورهای ریز ریز ...  از بعد از این حرف می زنم گاردلیا ... از خیلی بعد از این به خودم که نشست این ته/ته این دالان اشاره می کنم ... چیزی این جاست ... این ته ... توی عمقی شبیه ژرف ... نوری ته مانده از روزی که با نفس وجودی روح سنجاقک سنجاق می کنم به کراوات همین خرخاکی ...  همین که از صبح خیلی زود ولو می شود روی دونه دونه ی خاک می رود برخلاف مورچه که کم گم می شود  تقریبن دسته دسته از آنها می روند گم می شوند ... این جا نشسته ام ... رها جدا از همه ی هستی ... ایزوله ... ایزوله از هستی ...  جایی میان خرخاکی ... پشت یکی شاید ... همین پشت شاید ... همین پشت مشت ها شاید گاردلیا ...

گاردلیا به فدرس : رد سفید عجیبی دارد این آسمان این تصویر این نقش ... همین که دو پرنده رد این خط را می گیرند برای رسیدن ... عطر عمیق عجیبی دارد این پیراهن آبی تو که وقت نبودنت جای خالی تنت را پر می کند ... طعم گس ماندنی عجیبی دارد این اشک که با هم روی پرز پتو می ریزیم و بعد چه سفت و چسبناک  پیچک می شویم  ... زنگ گرم عجیبی دارد صدای تو این حنجره/  نفس/  کلام/ این تو که بی شک بزرگترین عارف این قرنی ... این تو که به اصالت هلهله ی سرخپوستی می مانی که شیردرنده ی کهکشان راه شیری  رام چشم نافذ اوست ... می خزم و خودم را توی عبایت جا می دهم ... ناخنت را کوتاه کردی به تار سپید مویت خیره می شوم ... لبخند می زنی ... امن می شوم ... رومیزی مخمل آبی روی کنده کشیدی ... شربت بهار نارنج  ... و مهتابی که زمین را روشن می کند ... ترانه ی ماندنی که هرگز نمی میرد ... قلبم را کف دست گرفتی پر خون و زنده ... قلبت را کف دست گرفتم بی درد آرام ... از لای ابر به زمین نگاه می کنیم ... زمین زخمی ... زمین  برنج  رنج دست دختر شالیزار ... چه آرامیم اینجا ... مناجات می پاشیم روی زمین ... زمین زخمی ... آخ فدرس ... گاردلیا خوشبخت ترین زن دنیاست ... گاردلیایت خوشبخت ترین زن دنیاست ...

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

یک دست یک نخ ...

خدا خودش نخ کرد توی تسبیح مومن دارد می اندازد ...  پای تو ... پای من ... بند به صورت زن مزه ی دستمالی می چشد زیر درخت پای درخت هلو آلبالو گیلاس گیلاس ... به سلامتی شما نخ نمای سرزمین کهنه فرتوت سوراخ سوراخ ... خیاط سوزن برداشت رفت سراغ پالتوی پوست مادمازل فرو کرد تا ته توی آستر و خط دوخت زیر بغل دوخت به کناره ی نخ کش ... پیر پیمانه کش من که  روانش خوش باد گفت پرهیز کن از دوخت و دوز ... خدا وند وند شد بیخ ریشم ریش ریش شد ... ریش ریش ... پرنده گرم و سیر نیمچه کرکش بال  شده نشده ... بلند شد ... پرواز ... واز واز ... یک نخ کلاف کشید گوشه گوش نخ کش کرد کش کرد دور دستش ... چهار دور به نیت مادموزل غربتن الی الله ... ز هر آهو نه صحرا مشک یابد ... ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد ...

نکته ی روز : آنکه دعا کردن آموزاند نفرین گفتن را هم بیاموزاند ... نیچه

به گاردلیا : دو برگ سفید یک ورق کاربن آبی ... می دانی گاردلیا ... آن چیز کریه دارد توی ذاتم زار می زند ... یک بسته کبریت بی خطر یک بسته مداد شمعی یک در میان عکس سونوگرافی از چرک و عفونت چند خراش کوچک از جراحت امروز ... خوشم باشه گاردلیا ... خوشم باشه ... خریت خر را تا خرخره جویدم ... خرچ و خروچ ... بسته ی نعنا خشک شد لای دندانم جریان خنک مجاری تنفسی  ... چوب سیب را توی باغ تف می کنم و بعد ...  بعد دستم را می گذارم روی همین نوشته ... روی همین سطر ... روی همین مثلن به گاردلیا ... روی دو ورق کاغذ سفید یک برگه ی آبی کاربن  ... انگشت های ب ... ا ... ز ...  روی امتداد لبه ی دستم مداد را ادامه می دهم روی سطح اصطکاک طرح دستم را می اندازم روی کاغذ ...  این نوشته ... دست می اندازم روی این کاغذ روی این نوشته ... به همین سادگی گاردلیا ... به همین سادگی ... حالا تو دستت را باز کن ... ب ... ا ... ز ...  بیانداز/بگذار توی/روی آینه ...  به خودت توی آینه نگاه کن ... به رد دستت روی/توی آینه روی خودت ... به همین سادگی  ... دست بیانداز روی خودت گاردلیا ... یک ورق اگر داری کاربن کن بگذاری پشت آینه یک نسخه برای من بفرست گاردلیا ... یک نسخه هم به آدرس ما بفرست گاردلیا جان ... جاء القضا ضاق الفضا ... جاء القضا ضاق الفضا ... جاء القضا ضاق الفضا ...

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

مرد سنگ قیچی ...

بهشت موعود را جمع کردم ریختم توی سبد یک تکه گذاشتم توی کارتن توی چند جای مختلف انباری  ... یک سوزن به خودم بزن یک جوال بدوز به خیکم خرده شیشه خرده خرده خوردم ذره ذره چیزی توی معده ام به ملکوت می رود می آید ... دستم  می کنم توی گردنم چیزی از غدد لنفاوی می کشم بیرون  جلوی چشمت می گیرم گلوبول سفید می ریزد نوک کفش سفید/کتونی تو ... فرشته می رود پشت دستشویی نوک زبانش را به سق دهان میزند صدا از خودش در می آورد فرشته ها جفتگیری کنند ... خرده خرده اسبابم را اساس می کنم توی چمدان بوی کاندوم نامرئی ازجنس پلاستیک لاهوت می پیچد توی فضا صدای آه و ناله ی فرشته ها ... سریع تر باشم ... روی پشت بام  توی لبه ی پنجره  توی راهرو را صدای بال بال زدن فرشته ها بر می دارد ... فرشته های دهنده و بخشنده و فرشته های گیرنده و مهربان ... ضبط کاستی که از پدربزرگ ارث رسیده روشن می کنم  داوود مقامی را آنقدر بلند می کنم که ... دانم ای زیبا روزی ...  به سختی توی خانه جا می شوم ... ماهی به شکل اسپرم مقدس با هاله ی نور چشمم را کور می کنند ... بهشت موعود را بر می دارم  به سمت راهروی خروجی ... فرشته های بازیگوش توی  مسیر  صدای عجیب از خودشان درمی آورند من اسلوموشن یک ثانیه را در/به طول ده ثانیه حس می کنم یاد کتونی تو می افتم  آخرین قطره ی گلوبول سفید خون از غدد لنفاوی توی مشتم و آخرین جمله که با گلوی پاره ... جاء القضا ضاق الفضا ... مرداد کثیفی است ... مرداد کثیفی است ...

نکته ی روز : چه بسا چیزهایی که از شما و در شما که به شما ستم می کنند ... نیچه

به گاردلیا :  سردم است گاردلیا ... عبای کهنه ام دیگر در نقش یک نیم دولا پتوی بی قواره به درد می خورد ... ... کلمات چند شعر  توی مجاری حنجره یخ زدند ... منجمد شدند گاردلیا ... توی همان صندلی که تو صد هزار بار دیده ای عقب جلو می کنم به پشتی می کوبم خودم را بغل می کنم عبا می پیچم دور خودم ریشم قندیل می بندد پیر می شوم گاردلیا ... کارم به بخاری می کشد به هیزمی که از کنده بلند می شود دود می کند توی چشمم ... این چه دستی بود گاردلیا ... این چه دستی بود ... سینه سرخ  توی حیاط خانه کرد ... تنهاست ... آدم این جا تنهاست ... موسم خوبی است بهار بریزم لای زمستان مانی ... شکارچی قطره ی رنگ چکاند وسط پیشانی نقاشی ...

 

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...