نکته ی روز : کاش می توانستید از نیمه خواستن دل بکنید ... نیچه

به گاردلیا : سرگذشت عجیب  خرخاکی عجین شد با سرنوشت دونه دونه ی خاک ... با سرنوشت جانورهای ریز ریز ...  از بعد از این حرف می زنم گاردلیا ... از خیلی بعد از این به خودم که نشست این ته/ته این دالان اشاره می کنم ... چیزی این جاست ... این ته ... توی عمقی شبیه ژرف ... نوری ته مانده از روزی که با نفس وجودی روح سنجاقک سنجاق می کنم به کراوات همین خرخاکی ...  همین که از صبح خیلی زود ولو می شود روی دونه دونه ی خاک می رود برخلاف مورچه که کم گم می شود  تقریبن دسته دسته از آنها می روند گم می شوند ... این جا نشسته ام ... رها جدا از همه ی هستی ... ایزوله ... ایزوله از هستی ...  جایی میان خرخاکی ... پشت یکی شاید ... همین پشت شاید ... همین پشت مشت ها شاید گاردلیا ...

گاردلیا به فدرس : رد سفید عجیبی دارد این آسمان این تصویر این نقش ... همین که دو پرنده رد این خط را می گیرند برای رسیدن ... عطر عمیق عجیبی دارد این پیراهن آبی تو که وقت نبودنت جای خالی تنت را پر می کند ... طعم گس ماندنی عجیبی دارد این اشک که با هم روی پرز پتو می ریزیم و بعد چه سفت و چسبناک  پیچک می شویم  ... زنگ گرم عجیبی دارد صدای تو این حنجره/  نفس/  کلام/ این تو که بی شک بزرگترین عارف این قرنی ... این تو که به اصالت هلهله ی سرخپوستی می مانی که شیردرنده ی کهکشان راه شیری  رام چشم نافذ اوست ... می خزم و خودم را توی عبایت جا می دهم ... ناخنت را کوتاه کردی به تار سپید مویت خیره می شوم ... لبخند می زنی ... امن می شوم ... رومیزی مخمل آبی روی کنده کشیدی ... شربت بهار نارنج  ... و مهتابی که زمین را روشن می کند ... ترانه ی ماندنی که هرگز نمی میرد ... قلبم را کف دست گرفتی پر خون و زنده ... قلبت را کف دست گرفتم بی درد آرام ... از لای ابر به زمین نگاه می کنیم ... زمین زخمی ... زمین  برنج  رنج دست دختر شالیزار ... چه آرامیم اینجا ... مناجات می پاشیم روی زمین ... زمین زخمی ... آخ فدرس ... گاردلیا خوشبخت ترین زن دنیاست ... گاردلیایت خوشبخت ترین زن دنیاست ...