نکته ی روز : از "بدترین چیز" برای رسیدن به "بهترین چیز" گریزی نیست ... نیچه

به گاردلیا : فدرس راز کلمات را می داند ... فدرس کلمات را می داند/می شناسد گاردلیا ... توی این خمره توی این جعبه باکس کفش ورنی آهنگ وبلاگم گاردلیا ... فدرس پیچ شد توی چند تکه استخوان  ... خونم دم کرده ی چای لاهیجان است و غده ی لنفاوی فوق کلیوی سالهای سال است عقد اوهام سرخ چند شقایق وحشی است برای تو گاردلیا ... برای تو ... سینه ام را صاف می کنم حوا را از تویش می کنم بیرون ... فوت می کنم ... جشن به این همه بادکنک احتیاج نداشت گاردلیا ... این بادکنک به این همه جشن نیاز نداشت  ... بعد سوم از چشم حشره به بیرون از شیشه نگاه کرد و دنیایی از برگ توت که باید بخوریم ... گاردلیا از این جای متن به بعد روی میز ضرب گرفته گوش نمی کند ... پیچ ها را باز می کنم ... قطعات لاستیکی را توی جعبه باکس خمره می چینم درب درش را می بندم  ... فدرس فقط یک کلمه است گاردلیا ... یک کلمه  ... تو بگو ...