خون به معنای باتلاق خونمردگی دمل فرض بگیری ریخت پای این عصای بی پا ... بیا بیا بیا بیا ... تازه ام کن ... تازه تر ... بیا بیا بیا بیا ... پنبه از گوشم بکش یک پریود کوتاه مغز چنازه اش جنار کند دو سمت خیابان پهلویی ... ستاره به دستم نگاه کرد: دارد کهنه می شود معنی تازه جستجو کنم ... خون دماغش را به معنای واقعی آزار داد و پنبه که از سر شب چپاند توی سوراخ داشت خشک می شد به جداره ی مجاری تنفسی ... و بذرافشان ... ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم ... امید ز هر کس که بریدم بریدم ... دل نیست کبوتر که چو برخواست نشیند ... از گوشه ی بامی که پریدیم ... پریدیم ...
نکته ی دیروز : پیش از هر چیز خود را باور کنید زیرا آنانکه خود را باور ندارند همواره دروغ می گویند ... نیچه
به گاردلیا : دلت درد می کند ... نبات توی دلم داغ شده ... تنت سرد شده گرم می شود ... پلک می زنم پلک می زنم ... توی غمت چیزی شبیه شادی غنج می رود ... به گوشم رسید ... توی یک کف دستت یک شاه/پرپرک می زند توی یک دست بی بی بی دل گوش می کند ... توی خیالت داری بحث می کنی ... قانع می کند ... قانع می کنی ... سیگار دود می شود ... سوز عجیبی می آید ... گرگ بچه می کند ... توله پس می اندازد خون به تناسل نسل می دهد جفت می گیرد ... تابستان عجیبی است ... توی تنگ لعاب آبی دوغ کردم توی بالکن شب است انگشت بر پوست نازک کشیده ی تن تو می کشم گاردلیا ... پوست کشیده و نازک تن تو ... پوست نازک و کشیده ات ... کشیده شد روی طبله ی خالی درخت بامبوا ... پنج کیلو کاه تازه خشک شده سفارش دادم ... برای توی دلم که تویش شاخ نبات داغ شد ... برای پلکم که ... برای گوشم که ... سوت عجیبی می کشد گوشم گاردلیا ... سوت عجیبی ...
گاردلیا به فدرس : ظهر تابستان بود ... زیر پنکه خوابیده بودی ... آرام عمیق در عمق سرخ آفتاب تموز ... آفتاب روی نیمی از صورتت افتاده بود لای پلک هایت کمی باز ... باد بازیگوش پنکه با لاله ی گوشهایت بازی می کرد ... دست های بزرگت دورم حلقه شده بود و پاهایم لای زانوانت اسیر ... سفت چسبیده بودی به من ... سفت ... تو خوابیده بودی گوش من دنبال وز و وز مگس ها بود ... دنبال بال بال زدن پنکه برقی ... به دنبال آب شدن آهسته ی یخ شربت توی پارچ ... تو خوابیده بودی نگاه من به بالا و پایین رفتن عنکبوت گوشه ی سقف بود ... به تار و پود ها ... یکی رو ... یکی زیر ... یکی زیر ... یکی رو ... تو خوابیده بودی باغچه خودش را زیر آفتاب ولو کرده بود ... تو خوابیده بودی و من ... کم کم تنم را سر دادم /کشیدم از لای زانوانت /دست های بزرگت ... بوی گل می دادی ... توی باغچه نشستم کف مرطوب همین باغچه که عجیب بوی زندگی می داد ... کف همین باغچه با پیچش عجیب پیچک سبز ... روی کف باغچه کنار همین خرخاکی های خوشبخت ... کنار همین خرخاکی ها که با یک سیب زمینی پخته به معراج می رسند ... همین هایی که خطوط دست مرا می شناسند و تن کوچکشان را پهن می کنند زیر نوازش چشم های من ... سایه بلند عبایت روی سرم سایه می کند ... ظهر تابستان است بیدار شده ای به بازی عجیب انگشتهای من و خرخاکی ها خیره شدی ... سایه تو از پدر بلند تر است ... حتی از پدر بزرگ ... خیلی بلند تر ... خیلی ... حشره ها خوشبختند فدرس ... و گاردلیا هنوز کودک ... ظهر تابستان است ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر