۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

شب ... به ... خیر ... ؟

گاردلیا به فدرس : یکی بود یکی نبود اصلن قرار نبود  یکی باشه اما خب خدا اشتباه می کنه  گاهی دستش خطا می ره مخصوصن وقتی واسش حافظ غزل می خونه و خب یهو دستش خمیازه می کشه خطا می ره خواب می ره ... بعد یهو ... یهو ... یهو ...  آه ... آه از دلت آه ... آه از دلت آه ... آه از دلت آه ...   پشت سلول مغزم همانجا که پری بازی می کنه تیر عجیب با پیکان تیز... تیززز ... نشست و طعم سالهای تباه شده  ذوب شده دارد کف دستم می چکد  ... طعم عجیب سرب ... طعم نیلوفر خیس خورده که حالا به شدت از توی  وجودم با فشار می زند بیرون ... پیراهنم را رنگ رز سرخ باغچه ی پدر می پوشاند هلهله می کشم تو دستت را باز می کنی می خندی ...  جیغ می کشم  از شادی سرم به سقف آسمان می خورد ... می خندی می چرخیم ... به گردنبندی با پوست خشک پرتقال اشاره می کنم  تو جعبه ی کوچک مقوایی که کرم سبز تویش خوابیده روی برگ پیچک رها می کنی ... دری گشوده ...  دری گشوده ...  دری گشوده ... کف اتاق می خوابم   زیر در سایه ای عجیب گذر می کند دستم را می کشد ...  عصبهایم را می کشد ... تارهای قلبم را می کشد ...  به ترسیم نقشی از شیر یال دار با ابر بازیگوش دلم را خوش می کنم ... از پنج دری می گذری رد  کشیده شدن عبایت را با چشم بسته دنبال می کنم ... کف دور دهانم را ماهی پاک می کند قفسه ی سینه ام سبک می شود ...  نزدیک می شوی ... من با چشم بسته حرکت جادویی سر انگشت مینیاتورت را حس می کنم ... دارم سبک می شوم ... مثل قاصدک بی خبر ...  کنار جو ... تهی از فریاد ... تهی از اشک ... تهی از زندگی ... سارافون سرمه ای  پوشیدم با کفش سفید ورنی ... موهایم را بافتم دو سمت صورتم  ... لب حوض می نشینم برای  زنی که توی آب خوابیده خورده نان می ریزم  ... کف حوض بوی زندگی می دهد  لاله ی سرخ و زرد با ترانه ی ابدی  ... اجاقی روشن و مردی با چشم بسته عطر نوزاد را  دنبال می کند ... آخ چقدر کف  حوض قشنگ است ... ماهی قرمز تنگ را  توی حوض خالی می کنم ... پدر بزرگ صدایم می زند ... روی تن حوض را می پوشانم  هوای "دی" دزد است ...  زمستان است ... حوض سینه پهلو می کند ... شب به خیر گلم /نیلوفرم ... شب به خیر ...

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

دونکیشوت فرا مدرن ...

شهر را ترک کردم به جایی از گوشه ی خاک ... نخ نما و کوک خورده پوک پوکه را از خشاب خارج کردم فشاری مضاعف روی قسمت خاجی مهره ی کمرم  ... از توی خون  دماغم زد بیرون ...  شعرهایی که نوشتم را جمع کردم یک گوشه رویش با نفت  ... با پیت نفت ... نترسید ... نفت/پیت نفت مایه ی حیات خوش/با سابقه ای است به خیلی متن ها جون داده/ دادم فتیله ام را از دوران قاجار به اینور/اونور بالا بکشند ... به طبع ملوکانه خوشتر بیاید لطفن ... تیتر کردند من هم یک نسخه ازش خریدم دیگه چه مرگمه ... خون از توی دماغم بیرون از شهر ریخت به جایی که نخ را نما کردند پوکه ها را پوک ... آره آره ... پوکه را پوک ... بی توهین ... بی عربده ... بی غیرت ... بی شرف ... بی همه ی چیزهای خوب ... پوکه را پوک کردند من را توی خشاب بیرون گذاشتند  دسته ی مسلسل را روی قسمت خاجی مهره ی کمرم خورد کردند ... یک پیت نفت که به پیتر دادم اون یکی  هم بذار آتیش بزنم به مالم قربونی کنم زیر متن ها/شعرهایم ... این ها را لطفن یک نفر که دستی به فتیله دارد تیتر کند روی طبع ملوکانه و یک نسخه  عجالتن بفرستد همان  گوشه ی شهر که ترکش خوردیم تویش  ...

نکته ی روز: از کدامین ستاره به ملاقات هم روی زمین افتاده ایم ؟ ... نیچه

به گاردلیا : توی خورشید ... دایره ی مرکزی خورشید دارد از جایش در می آید ... یک دایره ی گرد سیاه دارد خالی می شود وسط خورشید مثل یک در باز می شود از هم باز می شود ... نگاه کن گاردلیا نگاه کن ... یک مار ... خزنده ی لیز ... عجیب ... یک مار با دندان های ردیف ببر و غرش شیر ... یک مار با خز پوشی از تن خرس ... نگاه کن گاردلیا ... نگاه کن ... یک حیوان عجیب دارد می پیچد می خزد می ریزد از آن بالا روی زمین ... نگاه کن گاردلیا نگاه کن ... ایستادم وسط این دشت ... وسط کویر دانه های درشت عرق گرد شده اند درشت درشت درشت روی پیش آنیم ... نگاه کن گاردلیا ... من را ... گلادیاتور کله گرگ ... نگاه کن گاردلیا ...  اینجا ایستاده ام ...  اسبی پیر ... خسته ... فرتوت ... زخمی ...  گرگ ها سگ های هارشان را رها کنند می خوانم ... ببین گاردلیا ... ببین ... جانور مهیبی روی زمین  ... می ایستم ... رو به خورشید سوراخ دستم را قنوت می کنم به سمت پروردگار کنار دستی می گوید ... بزن اون کانال پسر ... سرم را ... به پشتی مبل تکیه می کنم کنترل را ریموت می کنم به سمت سنسورهای مادون قرمز می گویم یادت باشه قوطی آبجوی توی سطل را ببریم پس بدهم ... می خندد ... تو گاردلیایی هنوز ... توی ضرب معینی از دکمه ها روی ریموت لعنتی ...  روی/توی یکی از همین کانال های لعنتی ... انگشتم را توی سوراخ قدیمی از چند سال قبل توی لا به لای فنرهای کاناپه فرو می کنم  سر انگشت می چرخانم  بادکمه های ریموت سعی می کنم همه چیز را کنترل کنم ... رو به صحرا گذاشتم گاردلیا ... رو به خشکسالی ... روی این کاناپه را خیلی وقت است به سمت بیابان چرخاندم  گفتم بی هش ... خدای بغل دستی چشمش را ریز کرد  زیر ناخنش را با لبه های تیز  آن دست پاک می کند  از زیر لب  یک آهنگ مرسوم فرانسوی زمزمه می کند به من می گوید ... فدرس تو کی می خواهی سهم وراثتیم را تعیین کنی ... توی دماغم می خارد بعد ... نگاه کن گاردلیا  ... کاردی که دادی زیر گلوی  جانور مهیب را برید نعشش وسط پای بچه های با مرام کویر ... نگاه کن گاردلیا ... دمپایی را از توی دهانم بیرون بکش  نوک تیز فنر را از کنار شاه رگ گردنم گاردلیا ... این اسب پاره را بگذاریم دم در امشب ... رو به صحرا  بگذاریم امشب  ... رو به صحرا دهانم کف کرد گاردلیا ... دهانم/دور دهانم کف کرد گاردلیا از تف صحرا ... از تف صحرا گاردلیا ... 

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

به ترتیب ...

دستم آلوده است ... تا دسته ... دستم تا دسته آلوده است ... تا دسته ... سنوات کاری ام را محاسبه می کنم روی دیوار سلول هایم دسته دسته دسته های ده تایی می کنم ... دسته دسته ... تا دسته آلوده می شوم به دسته های ده تایی ... سوار می شوم  می روم ...  سوار گویی گردان گویی دارد می گردد می چرخد  می رود ... سنگری کهنه می بینم یک سرباز دلیر دارد از تویش نعش رطیل را می سوزاند بعد یک نفر که اسیر جنگی بود احساس می کند در وطنش گذاشته اند  خود به خود می شود  از خود بی خودتر  ... از خودت از کلاه خودت از کرفس از سبزی باغچه ی خانگی که مادربزرگ کاشت اینجا  وسط وطن تعریف شده دارند روی سرت خود به خود خود می گذارند ... توی دستم را باز می کنم یک نارنجک دستی دستی گل می کند بین انگشت هام بین (برای درک بهتر این قسمت ارجاع می دهم به سطر سوم از فدرس به گاردلیا) ... سرباز سرش را باز کرد کلاه خودش و کلاه من را با هم  انداخت بالا ... شنیدم خوراک نیروی پشتیبانی را داده به پرنده ی مهاجر که از عصر عملیات به دلیل سر و صدای انفجار پیاپی بی غذا مانده بود ... شروع شد ... سرباز به دسته ای از رسته ی دیگر پیوست ... دسته ای که عصر همان روز تا دسته در این/آن نبرد به خون آلود بود ... دستم را بگیر از روی گودی جوی آب توی گوی و گویش عبور بده ... این متن به ترتیب ترتیب همه را می دهد ... صبر کنید ...  خشمگین بود چیزی نگفت ...

نکته ی روز : آموزه ای زمستانی می گوید هر چیز در ژرفای خویش آرام می ایستد ... نیچه

به گاردلیا : دراز می کشم  ... به ... پشت به پشت ... به ... روی خاک ... روی خاک تنی که ...  به شکم می خزم ... روی خاک ... بین خاشاک ... بو می کنم ... سطح خاک را ... روی خاک را ... امواجی از من/از تن من  قسمت  پوک خاک را آشکار می کند ... در نقطه ی متقاطع  هستی دانه های خاک را کنار می زنم راه باز می کنم ... ذره ذره ... آهسته آهسته ... یادت می آید خواست آفتاب بشود ذره  تو چقدر عصبانی شدی ... تا گوش گوش جفت گوش هایم توی خاک فرو رفته با پوزه دارم راه باز می کنم تا شانه  توی خاک  ... بوی رطوبت  نم خاک تاریکی پذیرنده ملایم ... خنک ... خنک ... خنک ... دستم جذب پهلویم شده جزیی از پهلوها ..  قدرت عجیبی برای نفوذ ... فرو رفتن .. داخل شدن ... تنه ام دارد خنک می شود گاردلیا ...  یاد دکتر لهراسبی می افتم هی ... خون توی جداره ی رگم با لجن لرد می بندد صورتم را کش می دهم  می گذارم  پیش برود ... الو ؟... گاردلیا ... الو گاردلیا جانم ... اینجا عمق خاک است ...  جادوگر کف دستم  نقاشی کرد ... یک شکوفه که از آن/به وسیله ی آن بهار از زیر خاک شیاف شود به توی  درخت ها و درختچه ها و گیاهان ... چرا  همیشه تو را کف دریا نگاه داشتم  ... 

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

شلپ شلپ ...

توی آسمان را آبی بزن ... یک نفر را مسیح کن برود توی بار عربده بکشد ... به جبر و مثلثات ببندد روی تخت ...   پیله ام را لطفن یک نفر که پاره نیست پاره ای بدوزد/کوک بزند ... لطفن ...

نکته ی روز : ....................................................... نیچه

به گاردلیا : نمازم را خواندم ... صبح زود ... خیلی زود ... بی وضو ... عطر و گلاب هم  زدم ... تسبیحم را می زنم کنار پنجره نون ریز می کنم ... انگشت هایم چروک خورده اند ... یک انگشتری قشنگ هم توی یکی از انگشت هایم هست ... از توی حوض صدای شلپ شلپ می آید ... شلپ شلپی که می شناسیم ... نمازم را خوانده ام ... بی وضو ... صبح زود است ... تازه خورشید زده است به سربرگ درختک توی حیاط ... قدم می زنم و تو ... توی حوض خوابی ... آب نم نم موج می زند می خورد به کناره ی گردنت ... ماهی ها گاه به گاه نوک می زنند بهت ... به تنت و تو ... توی آب کم عمق حوض خوابی و من ...  پشت پنجره قدم می زنم ... نون ریز می کنم و صدای گنجشک ها توی مخت را پر کرده به طرز کیف آوری ... پتو می آورم ... بالای سرت می ایستم ... نگاه می کنی لبخند می زنی ... هوا نه گرم است نه سرد اما دندان هایت هی به طرزی خیلی قشنگ نرم به هم می خورد ... می لرزی ... می ترسی ... لبخند می زنم ... امن می شوی ... آرام می شوی ... پتو را باز می کنم ... گوش به گوش روی کناره ی حوض ... حوض را می پوشانم تا زیر گردنت که سرت از آب و از زیر پتو باز بیرون می ماند ... گرم می شوی تک لرز گرم شدن نفسی نیمه عمیق می کشی دوباره لبخند می زنی ... گرم می شوی ... بدون ترس ... بدون لرز ... به توی چشم هم خیره می شویم دستم را آهسته سه بار می کشم به روی گونه و گوشه ی چشمت ... لب  سردم را روی لب هایت داغ می گذارم  از بین کناره های پتو و گوش راست جفت دست هایم را فرو می کنم  توی آب و ... وضو می گیرم ... بلند می شوم نخ تسبیحم را از جایی تصادفی پاره می کنم دانه هایش را می پاشم روی سطح و پرزهای پتو که ... به هم نگاه می کنیم لبخند می زنیم ... من را نیروی گرانش ماه مد می کند توی جزر خودش جرز می گیرد به جایی توی یک جایی از منظومه ی شمسی  ... اون بالاها ... تو از زیر پتو به بالای سرت به آسمان بالای سرت که حالا دیگر شب شده خیره می شوی صورت فلکی لبخندم را پیدا می کنی لبخند می زنی صدایی بلند با پژواکی طولانی می پیچد توی تمام کهکشان راه شیرها و گرگ ها ... شلپ شلپ ... شلپ شلپ ... شلپ شلپ ... شب به خیر گاردلیا ... شب به خیر ... فدرست را دارند صورتش را فلک می کنند ... به جایی از توی آسمان ها ... شلپ شلپ ... شلپ شلپ ...

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

آگهی فروش/اجاره/واگذاری ...

خریدار نیست ... مثلن یک تن آهن را فرض کن که همینجوری ریخته روی پاشیده های پاشیده ی زمین و هیچ خری هم نیست جمعش کند یا مثلن فرض کن یک مقدار مدیدی سوهان ناخن روح دپو کرده اند روی خرمن  گندمزارهای همدان تویشان پر از کاه کرده اند به هوای غربت دیرتر از اینها عادت کند ... خریدار نیست بچه ها ... خریدار نیست ... مثلن صحرای بلندی  متصور کنید خدا تویش مرغزارهای غنی چیده به نوبت توی این سرزمین را آباد کند کدخدای ده دارد پایش را توی آفتوفه ی کنار چشمه سار بهار می شوید و شویدهای سبز شده روی/دور ساق پایش را زن زبر و زرنگ شهری اپیلیدی کرده توی بند بندهای زیر غبغبش را بند انداخته ... اوضاع عجیبی/غریبی است بچه ها ... اوضاع عجیبی/غریبی است بچه ... خصوصن  بامداد امروز رفته بودم بازار متوجه شدم ای دل غافل ... خریدار نیست بچه ها ... خریدار نیست ... فروشنده ظاهرن خیلی عجله داره  که حتی از توی بیمارستان داشته دیرش می شده ...

نکته ی روز : تن با دانایی پاک می شود ... نیچه

به گاردلیا : دو دست دست ... دوست پا ... یک دست سر ... یک دست تن ... این تن را به چند قسمت تقسیم کردم گاردلیا ... یک بخش کذایی به تو می رسد چند بخش استانی کشیده شده است به مراجع قضایی ...  تنم را چند بار تشریح کردند ... شرح دادم که ... شرحه شرحه کردند با اجازه ی شما ... خونی که از توی دماغم زد بیرون مالیدم نوک انگشتم چند بار با پشت دست انگشت اشاره کردم به دور دست دور انگشت هایت دور سرت یک صلیب خنده دار کشیدم روی پشت دور کمرت ... یا خدای مراقب خفتم نکن ... آن هم درست در همین جای مراجعه به ماجرا یک تکرار روتین ... خدایا خفتم نکن ... تو را به روح بزرگ و پت و پهنت قسم می دهم پرتم نکن ... پرتابم نکن ... از توی خودم دک نکن اینقدر دستورات عملت را برایم دکلمه نکن ... کلمه نکن ... توی سرم هی با تور ماهیگیری سینا تکلم نکن ... خدایا اینقدر به من ... و گاردلیا این را بدان من از حالا  توی جدول شرح اندام متقاطع ردیف های افقی و عمودی  را با پاکن پشت مداد یکی یکی دارم پاک می کنم ... خدای توی جدول با جایزه ... گرگ ها زیر تگرگ هم که بخوابند ... نمی میرند گاردلیا ...

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

در این پست شخم به استخوانم می رسد ...

خداوند کرد و گارهای متفاوتی را بلد است/هست ... مثلن همین که اگر توی یک دستت پنج تومنی بذاری توی یکی پنزاری خوب از هم/از قبل تشخیص می دهد ... همین که اگر توی صورتت را قرمز کنی با سیلی های سرخ  چپ راست سیاه یا ... از هم/از قبل تشخیص می دهد ... همین که اگر ببندند به ناف آدم حوا از قبلش می خورد یا اینکه آدم که به نافش زنگوله بستند ولش کند فی امان الله را ... مثلن یک نفر یک خط کشی داشت به اینچ علامت گذاری کرد می خواست  همین راه که گفتم را بندازد تنگه تونگ خودش خدایی نکرده خدا که دیگه اینقده رو بلده که هه رو از به تشخیص بده که ... تو نمی تونی ... شما نمی تونید بچه ها ... خوب به شخمم من می رسم پس فعلن ... هه ... به ...

نکته ی روز : تو اینجا عنان گسیخته و رها با اشارت به همه ی حقایق می رسی ... نیچه

به گاردلیا : کارم را یکسره کردم ... یک سرش روی زانوهای تو یک سرش را به باد سپردم ...  سرم را یکسره یه وری ول کردم روی همه ی وردهای عالم و آدم و تو را ... تو را گاردلیا ... توی دهانم را خون برداشت  دختر ... توی دهانم را آب دهانم را ... اشک تک قطره ی سالی/قرنی یکبار مردانه ام را ... یک دستگاه خودروی سواری به شماره ی شهربانی ... گاردلیا من کارم را یکسره کردم گاردلیا ... یک سرم  روی شانه هایت یک سرم  روی هزار سودای پروردگار ...  دلم شربت به لیمو می خواهد گاردلیا ...  دلم یک مشت نقل ... یک مشت نبات ...  دلم یک مشت قوی می خواهد پای هر جفت چشم هایم گاردلیا و بعد ...  توی همان مسیر قبلی بودم ...  توی همان لخ لخ چرخ  زهوار در رفته ی برنکارد قبلی و رد بوی ساولن استشمام  کردم ... آقای دکتر مست  بود با یک جفت شیشه ی ودکا ویسکی پاپیل چرخ دستی برنکارد تلو تلو خورد آمد من ... من رد بوی ساولن را در ادامه ی مسیر استشمام  می کردم  و دوتا  پرستار که چرخ را هل می دادند  برهنه شدند و هی لباس هایشان را زیر و رو  می کردند یکوری پریدند نشستند لب تخت اون یکی انگشت تلخش را توی دهانم کردد قه قه خندید بلندددددد ...  من که توی عطر ساولن شناور بودم گارلیا ...  من که دست هایم را به تخت بسته بودند گاردلیا ... من که صورتم را با پارچه ی سرمه ای کفن کرده بودند گاردلیا ... من که هوش از حواسم از سرم پریده بود گاردلیا من که توی سردابه های الکل قمصر کاشیانه کرده بودم روی/توی/لا به لای کاشی ها گیر کرده بودم گاردلیا ... من که منگم گاردلیا ... من که شکستم گاردلیا ... من که ... دکتر اومد بالای سرم لب از ترشح می با آستین پاک کرد و ... همه ی تمام سالن را بوی ساولن برداشت و من ... من عروس خوشه های اقاقی را دیدم  به سمتم می آید  برگ گل کوکب  از لا و از به لای دندانش به طرز کثیفی تف  کرد بیرون و آدامس های بادکنکی باد می کرد ... آخ گاردلیا ... گاردلیا ... لطفن چند سی سی هوای پاک نیده تزریق کن توی رگم ...  چند سی سی گاردلیا ... فقط چند سی سی گاردلیا تزریق کن توی رگ هایم گاردلیا ... من خروسم غریب ماند گاردلیا ...  خروسم بی محل/بی محله ماند گاردلیا ... بگذریم ...

۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

صندلی و میز و مزه ی نان و پنیر ...

سکته کردم ... دو ساعت مانده به هشت دقیقه از هر ساعتی تصور کنید داشتم از روی کناره ی خطوط و خط  لبه ی وان انگشت هایم را نگاه می کردم و درست همین جای ماجرا بود که سکته کردم ... فقط هشت صدم ثانیه مکث کردم ... طومار خاطرات ریخت روی سرم و از انبهی ماهی دریا به نهان گشت و همین ... خطوط را دنبال کردم همین جوری خودم ریختم توی خودم توی چاهک خودم توی ماهک خودم توی ... سوت عجیبی می زند داور این سر این سمت سر این سرو بالا بلای من ... من ... من ... و ... من ... س/کته کردم ... خاطرات توی دفتر خاطرات را از توی یک مجرای کهنه درآورم چیزی نازک مثل یک رشته سیم از یک سمت بدنم رد شد داخل بدنم/رگم ... آخ خدای من این همه بوی ساولن را خداوندی متعال مثل من/تو و چرا را آفرید ... آخ خدای من ... این همه پنبه که توی دهان من چپانده ای را از گل دانه های پنبه و سویا آخر و چرا را چرا آفرید ... خون سرازیر شد از یک دهلیزم و سینما اسکوپ بالای تختم گفت من هنوز زنده هستم و یک نفر که اصلن هم دکتر نبود این را از کست آخر فیلم وسترن فهمید بعد ماسک ومپایر  ولف المقراض الفدرس را از روی صورتم برداشتند ماسکی به صورتم زدند پر از اکسیژن خونم را از روی/توی ریه هایم  طی یک انفجار پخش کردند روی دیوار اتاق ... خانم این تخت را لطفن چند سانتی بکشید بالا ... خانم این تزریق را زودتر آمپول کنید توی عضلاتم ... خانم این آقا را از اتاق بفرستید بیرون لطفن آقا ... خانم ... به من یک نفر که فیلسوف  نیست بزنید صورتم ... ببخشید آقا ساعت چنده ... سکته کردم ... وقت را میان تپش ها تپیدن ها تپاندن ها تپوندن ها تی تاپ ها تاپ ترین ترانه ها ... جناب پپسی و سینمای فردین را درست تقسیم کنید ... بی شعورها ... احمق ها ... خائن های مادرزاد به وطن را ...

نکته ی روز : بر هرگونه بردگی تف کنید ... نیچه

به گاردلیا : احساسم را دارم  تشریح می کنم ... خودم را ... روی میز ... روی هرگونه دسک تاپ بی تاب که هر شب رویش را به سمت پنجره ی تو باز می کند ... من ... گاردلیا ... من ... دارم احساسم را تشریح می کنم ... خون خیام احتمالن رنگین تر از من است ... نیست گاردلیا ... هست ... دارم احساسم را  تشریح می کنم ... درست مثل پرنده ای که از قفس جهانی ساخت پر از منظومه ی شمسی و آقای جک نیکلسون غربی ... آخ گاردلیا ... آخ ... ببین ... من را ... که اینجا روی میز و پارچه ی سبز دراز به دراز کشیدم/افتادم دارم به کمک بی حسی موضوعی خودم را توی پنجره ی محرمانه مخفیانه مستتر در استتار دسک تاپ سری تشریح می کنم ... ببین گاردلیا ... ببین ... سهمم را از پنجره به پرده کشیدم ... ببین گاردلیا ... ببین ... من ... ساعت اینجا ده شبه شنبه شده دارم برایت شاعرانه ... شاعرانه ... شاعرانه ... پر از ترانه ... ترانه ی عاشقانه ... ببین گاردلیا ... ببین ... دارم خودم را ... دست شاعر شکست توی دستش قلم تا دسته قلم شد علم شد ... و هذا من فضل ربی ... به کلهم اجمعین تبریک می گویم ... خدا خودش را هل داد توی دلم تشریح که تموم شد بخیه ... زده شد ... این که چیزی هیچ چیزی نبود گاردلیا ... برایت احساسم را تشریح کردم ...

گاردلیا به فدرس : روی بالاترین رنگ رنگین کمان برایت ترانه می خوانم ... سر خسته ات روی زانوهایم بخواب  ...  تو چشمت را بسته ای و  صورتت پنهان توی آغوش همیشه باز گاردلیا ...  ترانه می خوانم ... پلک هایت سنگین  روی هم نشسته اند بی هیچ پرشی از سر هیچ خاطره ای ...  ترانه می خوانم ... پتو را تا زیر گلویت بالا می کشم آنوقت از قله ها بالا می روی ...من کف دستم کومور می سوزانم ... تو به  قله می رسی ... من تمام جنگل های خطه ی این حوالی را توی دلم به آتش میکشم ... تو داغ داغ پرچمت را نوک قله فرو می کنی ... من نشست می کنم گرم و سنگین  چون نهنگی بالغ ... تو روی قله می دوی ...  می چرخی ...  می پری ... می خندی ...آخ این خنده ... آخ ... استخوانت رها از سوزن ... استخوانت سبک مثل پر کاکایی های شمال ... باز عاشقت می شوم  به زانو می افتم ...  تو  رنگین کمان می شوی ... سبک/ بالا/ بی درد ... من ترانه می خوانم  ...  ترانه می خوانم ... گاردلیایت ترانه می خواند ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...