گاردلیا به فدرس : یکی بود یکی نبود اصلن قرار نبود یکی باشه اما خب خدا اشتباه می کنه گاهی دستش خطا می ره مخصوصن وقتی واسش حافظ غزل می خونه و خب یهو دستش خمیازه می کشه خطا می ره خواب می ره ... بعد یهو ... یهو ... یهو ... آه ... آه از دلت آه ... آه از دلت آه ... آه از دلت آه ... پشت سلول مغزم همانجا که پری بازی می کنه تیر عجیب با پیکان تیز... تیززز ... نشست و طعم سالهای تباه شده ذوب شده دارد کف دستم می چکد ... طعم عجیب سرب ... طعم نیلوفر خیس خورده که حالا به شدت از توی وجودم با فشار می زند بیرون ... پیراهنم را رنگ رز سرخ باغچه ی پدر می پوشاند هلهله می کشم تو دستت را باز می کنی می خندی ... جیغ می کشم از شادی سرم به سقف آسمان می خورد ... می خندی می چرخیم ... به گردنبندی با پوست خشک پرتقال اشاره می کنم تو جعبه ی کوچک مقوایی که کرم سبز تویش خوابیده روی برگ پیچک رها می کنی ... دری گشوده ... دری گشوده ... دری گشوده ... کف اتاق می خوابم زیر در سایه ای عجیب گذر می کند دستم را می کشد ... عصبهایم را می کشد ... تارهای قلبم را می کشد ... به ترسیم نقشی از شیر یال دار با ابر بازیگوش دلم را خوش می کنم ... از پنج دری می گذری رد کشیده شدن عبایت را با چشم بسته دنبال می کنم ... کف دور دهانم را ماهی پاک می کند قفسه ی سینه ام سبک می شود ... نزدیک می شوی ... من با چشم بسته حرکت جادویی سر انگشت مینیاتورت را حس می کنم ... دارم سبک می شوم ... مثل قاصدک بی خبر ... کنار جو ... تهی از فریاد ... تهی از اشک ... تهی از زندگی ... سارافون سرمه ای پوشیدم با کفش سفید ورنی ... موهایم را بافتم دو سمت صورتم ... لب حوض می نشینم برای زنی که توی آب خوابیده خورده نان می ریزم ... کف حوض بوی زندگی می دهد لاله ی سرخ و زرد با ترانه ی ابدی ... اجاقی روشن و مردی با چشم بسته عطر نوزاد را دنبال می کند ... آخ چقدر کف حوض قشنگ است ... ماهی قرمز تنگ را توی حوض خالی می کنم ... پدر بزرگ صدایم می زند ... روی تن حوض را می پوشانم هوای "دی" دزد است ... زمستان است ... حوض سینه پهلو می کند ... شب به خیر گلم /نیلوفرم ... شب به خیر ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر