اندوهم را چه آسان می چیند این گارسون روی میز ... سرمه ی چشم رستم را به لای و به لای مژه هایم می مالم و گونه ام را با روغن استتار کماندوهای لعنتی سیاه می کنم ... به زیر میز می خزم ... به زیر رو میزی می روم در بین چهار پایه ی صندلی های هشت گانه جمع می شوم ... جنین می شوم پایم را توی شکم جمع می کنم و انگشت شست دست راستم را می کنم توی دهان ... کف می کنم ... اکتشاف صورت فلکی تازه ... کارد دارد درد را توی استخوانم جز جز می کند از دسته تکان تکان می دهم ... اندوه گردویی اندوه وانیلی اندوه مغزدار اندوه فندقی اندوه انبوه از نسل سلسله های گل های انبوه ... گله ی نعش های سکسی با ژست های آکادمیک توی شهر را به اشغال خودشان در می آورند و جمال مبارکی از توی قصه ی ما می زند بیرون توی گوش هایم را خوب سرخ می کند ... شخته است این پسر شخته است این گل پسر ... سرمه ی سرمه ای می کشم توی سفیدی چشمم دسته ی رستم را شمشیر می کنم به کناره های اقیانوس پسفیک ... یک پرس کالباس کلد کات سفارش می دهم پنجاه و هفت گوشه ی لبم را با بخار سرمای هوا میکس می کنم توی هوای غربت به خردل روی صورت فلکی هات داگ می زنم ... پایه ی صندلی را به دندان گرفتم دانه ی درشت عرق روی پیشانی ام و فشار فشار فشار ... چیزی یک موجودی جنینی از جاییم نمی دانم کجا دارد می زند بیرون ... دکتر یک سطل آب جوش خالی می کند روی سر/ صورتم حوله ی خیس می کند توی دهانم با مشت لگد می زند توی شکمم ... عما/اما ... بابا ... داری می آیی بابا ... کمرم به سمت شکم به تو صد و بیست درجه منحنی شده دارم داد می زنم فریاد می زنم ... ظرف سرمه ی سرمه ای پرتاب می شود تا زیر زیر تلویزیونی قل می خورد می رود از زیر میز ناهار خوری بیرون ... انگشت شستم کنده شده دارد زیر دندان آسیا آرد می شود و من ... من چشمم مثل توپ والیبال گرد به زیر صورت فلکی میز ناهار خوری خیره ماند ... پرز حوله لا و به لای دندانم را پر کرده ... یک نعش سکسی می آید کنار دستم می نشیند سعی می کند با رنگ تند رژ مرا اغوا کند ... موفق می شود خودم را از زیر میز می کشم بیرون ... رستم نشسته روی کاناپه با زره پوش بی آستین به من و نعش سکسی اشاره می کند ... دستم توی دست آقای دکتر است و همه ی لباس سفیدم را مثل قصاب ها خون برداشته به سختی روی پایم که می لرزد می ایستم کف را از دور دهانم پاک می کنم ... صورت فلکی صورتم را رستم می خواباند روی و با آن نعش سکسی می کوبد کف پایم ... صورت فلکی صورتم فلک می شود و اشک ... اشک سیاه ... اشک سرمه ای رنگ با فشار درد از عضلات صورت پخش می شود توی چهره ی از صورت افتاده ام و ... رستم توی صورتم تف می کند و من ... من مرد می شوم ... من مرد می شوم/شده ام جناب فردریش ... جناب آقای نیچه ... رستم جان ... آهای بذرافشان کجایی؟ دلم برایت تنگ شده ... خیلی تنگ شده مرد ... کجایی ...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر