گاردلیا به فدرس : بی خبر از طوفان دیروز روی پشت بامی بی فلکه دختری هلهله کشید ... می دانی ... رویا زبان عجیبی دارد ... مردی دسته ی خنجر را فشرد چشمش پر از عشق/خون ... زمستان سختی در پیش بود/است ... دندان هایم به هم می خورد قطره ی عرق با شوری اشک می آمیزد ... روی تن کلمه باز نگاهم می لغزد و همان "تلو تلو" ی عجیب ... دستکش سیاه چرمی و چشم نگران تو ... هیجان فردای نیامده ... ترانه ی شب لعنتی تا سپیده بیدار ... بوسه ی منگ و کام پنجاه و هفت کوچک سنگین ... پنجره ... پنجره ... پنجره ... چشم رفت تا پشت غبار ابر گم شد ... دختری که حریم را پاره کرد از پشت رازقی انگشت مینیاتور را لمس می کند ... این زخم ... زخم عجیب ... فرشته روی زمین دوام نمی آورد خزیدن کار ما نبود ... نه ... نبود ... جایمان اینجا نبود ... یک ... اشتباه ... تباه شدیم ... نشستم یک قطار عجیب مرا از تونلی با چهار فصل رد کند سرم روی شانه ات برف تمام عبایت را سپید کرد .... با عبای سپید کنارم نشستی کف دستت قلبم می تپد ... به ایستگاه آخر نزدیک می شویم اینجا آخر دنیاست می بینی فیلسوف ... می بینی ... پایم گز گز می کند دستم را می فشاری/خرد می کنی ... گرم می شوم ... می بینی عارف ... می بینی ... پدر گفت همه ی پروازها به سمت آسمان بسته است ... پدر گفت بزرگ شو دختر ... پدر گفت پیر شده و مرا به تن سرد غربت بخشید ... پدر گفته : "بانو! دل بکن"... از خودم امضا می گیرم دور خودم می چرخم جعبه های سنگین کریستان را بلند می کنم به سمسار می بخشم بزرگ می شوم ... بزرگ می شوم ... بزرگ می شوم ... روی پلکم دست می کشم چشمم را می بندم ... لاک پشت به مقصد می رسد ... نهنگ خسته است سرباز ... با تن قوی به گل نشسته سرباز ... آخ سرباز ... درشکه ی مندرس توی برف دی ماه گیر کرد سرباز ... آخ عارف من اینجا عجیب بیمارم ... به "تود" فرمان بده برایم آواز بخواند ... فرمان بده تا بخواند نترسم ... فرمان بده دعای پدر بزرگ دور سرم تاب بخورد ... دلم عجیب هوای تبریزی خانه را کرده "مرد"... فرمان بده لبخند بزن به پهنای آسمان ... فرمان بده دستم بند دستت شود ... فرمان بده تعمید بده ... زیر عبا تعمید بده ... زیر عبایت ... تعمیدم بده ... زیر عبایت ...
۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد
به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...
-
انگار همین دیروز بود ... تنم را آفتاب داده بودم ولنگار همه ی ثانیه ها ... همین دیروز ... تنم را ولنگار کرده بودم زیر آفتاب سوزان جنوب ... ...
-
اصالت پایبندی به خویش است! اینکه کسی به هرچه خودش معتقد است پایبند است ... نکته ی روز : اگر با قهقه ی آذرخش آفریندگی همراه بوده ام با تن...
-
دارم به شکلی باور نکردنی در پس زمینه ی زندگی زندگی می کنم ... درست مثل قابلمه ی غذایی که دارد در غیاب تو در آشپزخانه روی گاز می جوشد و کا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر