سنگ را یه قل به دو قل سنگر بستم ... راه را زن بست خونی که اهدایی اهالی پورت مودی بود توی رگم تنوره کشید ... جای جو خالی بود و سیاره به راه شیر تو شیری کشیده شد ... الهی مرا به راه راست تر هدایت کن و بعد ... بعد عمل جراحی شروع شد ... حباب سبز رنگ از توی سوراخ شکم بیمار زد بیرون تقی توق ترکید ... خدایا از تو گرسنه ترم از تو که از اول به ازل تا اند ابد هیچی نخوردی ... خدایا صبر کن قسمت بعد را بازی کنیم ... پرنده گفت هیچ تقصیر درختان نیست ... سهراب خودش اومد آب بخوره افتاد تو حوضک ... این درش اورد این ورش اورد این جرش داد این پاره اش کرد این دهنش رو سرویس کرد این یکی گند زد توی روحش این یکی گرفت خوردش ... کی کی اینه کله گنده با صدای چی با صدای رنده اره ... راه را راهزن بر زن بر بسته بود و من ... پشت یه قل ها دو قل سنگر/لرد بستم ... خوراک بود ... خدایا آب یه بگیر روی دستت بیا بشین پای سفره ... شکم سفره سفره ... حباب سبز سقف سبز راه مجاری خنک کننده ی پوشال آبی را بست و وسط ظهر اتاق دم کرد ... قسمت دوم ...
نکته ی روز : دست من دست یک دیوانه است ... نیچه
به گاردلیا : چشم برداشتم ... تا صد شمردم ... چشم برداشتم ... قایم ... باش ... باشک ... با ... شک ... با تردید ... با خوره ... خود خوره ... خون خوره ... چشم برداشتم به هوای سوک ... سوک به هوای گرگ به هوا ... گرگم گاردلیا به هوا ... به هوای ... گرگ ... به هوای گرگ بودم گاردلیا ... گرد عجیبی غبار کرد زمین بازی را ... من ... بیخ دیفار چسبیدم به صورت توی ساعد نا مساعد دست راست درست همین جای ماجرا تا صد از یک شمردم چشم برداشتم برگشتم پشت به دیفار بادی تند تیز زبر زرنگ یک مشت شن پاشید توی چشمم ... گرگم بین هوا زمین بود گاردلیا ... بالا زمین بود گاردلیا ... دلم تا دسته توی ظرف مرکب بود گاردلیا ... دستم تا دسته توی دست قلم فدرس بود گاردلیا ... شاعر به رو نه پشت به دیفار بود گاردلیا ... شعر ... شعر ... شعر گاردلیا ... شعر بهانه ی بهانه گیری بود گاردلیا ... و بعد ... بعد جفت چشمم پر از شن دستم مشت پشت مشتم روی چشم یکهو ... دست برداشتم گاردلیا ... یکهو گاردلیا ... باد ... خون ... خون و خیره جفت پاشید از حدقه بیرون ... جفت گرگ پرید... جفت شش گاردلیا ... جفت شش ...
گاردلیا به فدرس : دستم را بگیر سرباز ... اینجا گلی نیست وقت سقوط دلم را به تماشایش خوش کنم ... اینجا اطلسی ها بیمارند و دستم فلج شده ... اینجا دامنم را گل گرفته و چشمم عجیب می سوزد ... کلمه ها یاغی شدند ... دنبالشان می گردم ... جمله ای ناب می خواهم چیزی چیزکی که نجاتم دهد ... نو /تازه /ناب ... ناب ... ناب ... نجاتم/مان دهد ... آخ فدرس ... فدرس ... فدرسم ... امروز زنگ خنده هایت ... آخ این خنده ها که مرا تا کجا می برد ... تا نا کجا ... تا کجا ... عطر پیراهنت ... می برد مرا ... تا سرزمین صورتی رنگ پرهای فراموشی ... تا تو ... تا پرواز ... تا سرباز ...تا فوج فوج کبوتر سپید به آسمان ابری دلم ... آخ دلم ... سرباز ...من از فردا عجیب می ترسم ... خورشیدم بیمار شده خمیازه می کشد دنبال سنگریست پناه ببرد ... استراتانگوف ها سرباز ... من بی زره ام سرباز ... بی زره ... گردن نهادیم ... الحکم و لله ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر