غروب بود و بن لادن و بن لاله و ابن الاحمق بنی بی کلام با هم نشسته بودند توی محوطه بوی هویج تازه ریخت توی صورت چخماخی های بنت الچماق ... کرت اول را فتح کردیم با هر ظفری که بود ... خودم با اسب غربتی سرم را نیزه کردم توی شکم حداقل/کمسته هفتاد و هشت شوالیه ی سرخ پوش ... شکایت از غم هجران چه می کنی بلبل من همین سوتی که بلدم با اقساط بلند مدت از صندوق های قرض و حسن گوجه و قیسی گرفتم بعد نیروهای زمین به هوا توده ی متراکمی به سوی دشمن فرضی پرتاب کردند کراهت جوانب توصیه را برداشت ... انک فضال العالمین ... الهی به امید تو ... استارت زدم و تانک تی هفتاد و هفت را گذاشتم توی دنده ی اول ... قوم ظالمین ریختند روی سرم ... جهاد اکبر با نفس است حاجی ... گلنگدن را پرتاب کردم از توی کتفم بیرون خون غریب غربتی ها پاشید روی خاک وطنم ... این نفس اماره است دختر ... بچه های شهر را یکسال زودتر از پسر بچه های دهات ختنه سوران می کنند ... دوست داری ببینی ... توی دستمال بود ... اراده اش را ریخت کف دو دست سفت می مالید به پاشنه ی پا و زیر چانه اش ... کریم است خدا این کریم است یا خدا ... خم را ورداشت رفت ته تانک بست نشست ... بد مست کرده بود از عرق تنش معلوم است ... توی تانک را بوی بد صدای وز وز مگس بعثی برداشت ... زخم کف پایم دارد عفونت می کند خانم محترم الهه ی جنگ از دوران یونان باستان تا جناب جرج پسر و بعد سزیف را با سنگ منجنیق کردند به اصطلاحات روحانی/عرفانی به خودشان صدمه زدند صدمه زدند این تصویر را با همه ی از هم گسیختگی با همین جمله که دارد به نویس می رود از پیش رفته ساده گسیختگی زدایی کردم ... تب دارم ... تانک فولاد آبدیده خشکی دیده زیر آفتاب تف کرده بی بنزین پر از خمپاره ... مسول تدارکات بودم و همه ی ذخیره را ریختم توی این بدمصب ... خوابش برد توی خوابش استثناعن کابوس ندید ... خواب دید کنار سهراب نشسته دارند اندی کورس گوش می کنند سهراب از باغ حسن آمده بود داشت شعر می سرود حافظ سعدی همدیگر را بغل کردند توی خوابش چیزی ریختند از آن تانک زدایی کنند ... اسبم را زین کردم از دور از بالا مثلن بالای تپه منتظر چیزی از منظره از من/ما از توی تاریخ این ماجرا به باد رفت ... الهی به امید تو ... سوت اول سنگر اول زمین اول گیر زمین شدم بی سرزمین شدم می خوای بخوا نمی خوای ... دلاک محل سر تیغ که تیز بود را خواست بکشد به کناره ی دول دستش لیز خورد و سرش وسط هلهله و شادی از ته برید رفت پی کارش ... کستریشن کست فیلم تی هفتاد و هفت تا صبح ادامه داشت ...
نکته ی روز : آسودگی بی سلاح مایه ی هرزگی است ... نیچه
به گاردلیا : از توی دیوان دیوانه خانه ریخت بیرون جمع کردیم ... تفریق کردیم ... خریت خرها از خریت نیست گاردلیا ... ببین ... جمع کردم خودم را جایی از گوشه ای دارم نت جناب ارباب روحی الفدا را می خوانم ... تو به من نگاه کن ... تصویر کج معجوجم توی آینه تخت افتاد وسط ظهر حوض توی حیاط ... دست خودم نیست ... تنبلم ... توی همه ی لخته های دنیا ... لختی تحمل کن و بعد ... حقیقت را بادکش کردیم بیرون ... رگه ی حقیقت جای سه انگشت و نصف از باقی مانده ی لخت حقیقت ... تولرانس تحملم کم شده ... من ... من ... زنگ خانه ی نزده را باید پیدا کرد ... زنگ کهنه ی توی صندوق خانه ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... یادگاری ... یادگاری ... یادگاری ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر