۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۷, پنجشنبه

به صورت صورتی خواب ماندم ...

به گاردلیا : نه اینکه فکر کنی مثلن دارم پهلوان پنبه ی قصه ی هزار یک شب می شوم نه ... نه گاردلیا  ... از اینکه ... می دانی گاردلیا ... گرگ خوب ... گرگ زرنگ ... گرگ باهوش جفتش را از شکم مادرش که حامله است می درد و می برد ... گرگی که خواب می ماند ... گرگی که ... دیگر آرام نمی شود ...  خلاص نمی شود ... مثلن من که جا ماندم ... عقب ماندم ... خواب ماندم ... از گاردلیا از جفتم ... آخ گاردلیا آخ ... خشک ماندم ... زرد ماندم ... بی بی من ... بی بی دل من ... کف دستت را حایل کن رو به رویم/توی صورتم ... آرامم کن گاردلیا ... آرامم کن ... ستاره گفت امشب شبی است شصت و پنج سال پیشش ماندم  ... عقب ماندم  ... خواب ماندم گاردلیا ... امشب شبی است که ... من ... عاشقم گاردلیا ...  یک شماره ی دیگر به شصت و پنج سال قبل نزدیک تر ... یک شماره ی دیگر به شصت و پنج سال قبل ...   این بار جا نمی مانم عقب نمی مانم خواب نمی مانم به موقع می رسم تو را از شکم حامله اش می کشم بیرون و می برم ... می برم و دیگر ... به شصت و پنج سال قبل چقدرش را رفته ایم چقدرش مانده گارلیا ... حساب کن گاردلیا ...  حساب کن  ... همش حساب کن گاردلیا ... تولدت مبارک گاردلیا ...

از ابتدا تا به انتها تا ابدیت تا ابد

به گاردلیا : نشسته ام اینجا و اینجا و آنجای این ماجرا را راه راه و را به را دارم دوباره نگاه می کنم گاردلیا ... دارم دوباره این/همین ماجرا ر...